پارت

پارت ۲۳

کوک از پرستار اجازه گرفت و رفت داخل و دیدن اینکه فرشته کوچولوش روی تخت با اون همه دستگاه بود براش خیلی سخت بود بغض وحشتناکی توی گلوش بود رفت و کنارش نشست اون دستگاه که نشون میداد قلبش درست میزنه صداش میومد کوک: فرشته کوچولوم نمیخوای بیدار شی؟ دلم برات تنگ شده ( با بغض)
که یهو کوک حس کرد انگشت لیسا تکون خورد
دیدگاه ها (۱)

پارت ۲۴به دکتر گفت و دکتر هم بعد از یه معاینه اومد که نکات ر...

پارت ۲۵راوی: بقیه منتظر مانده اند تا لیسا بهوش بیاد که لیسا ...

پارت ۲۲همه با حرف های جیسو ناراحت شدن پرش زمانی به ۵ ساعت بع...

پارت ۲۱بقیه هم نشستند روی صندلی و گریه میکردند که گروه یونجو...

مافیای قاتل منپارت۲۴آت:چیکار می‌کنی(گریه)کوک:هوییی چیکار می‌...

part³ادامه ویو کوک اون واقعا خیلی اذیت شده بعد فوت بابا و ما...

#مرد_دیوونه_منPart ۲۵ ×هی کوک! چرا توی این هوای سرد اومدی بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط