....

....

گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد
یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد

گفتند عاشق که شدی؟ گریه ام گرفت ...
میخواستم بخندم و حاشا کنم، نشد

بیزارم از رقیب که تا آمدم تو را ...
از دور چند لحظه تماشا کنم، نشد

شاعر شدم که با قلم ساحرانه ام
در قاب شعر، عشق تو را جا کنم، نشد....
دیدگاه ها (۳۷)

رمان عشق ممنوع

دوست دختر کوچولوی من

رمان اسیر خان پارت دهم 1۰

#in_your_eyespart_9۴ویو کایلاشب شده بودبعد انجام کارام رفتم ...

فراتر از خویش

جاده بی راهه

رمان دخت من

وقتی لب تو خنده زد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط