*

*

### ادامه سناریو: «رایحه حقیقت» — پارت ۳

ناروتو بالاخره نتوانست مقاومت کند. تبِ ضعیفی که از ساعتی قبل زیر پوستش خزیده بود، حالا تمام بدنش را می‌سوزاند. وقتی سعی کرد از جایش بلند شود، پاهایش سست شد و دوباره روی صندلی افتاد.

ساسوکه که تمام این مدت دستش را از روی شانه‌ی ناروتو برنداشته بود، بدون معطلی و با یک حرکتِ حرفه‌ای، بازوی ناروتو را دور گردنش انداخت و او را بلند کرد.

ناروتو نیمه‌هشیار زمزمه کرد: «ساسوکه... پرونده‌ها...»

ساسوکه در حالی که با قدم‌های بلند و قاطع او را از دفتر خارج می‌کرد، جواب داد: «لعنت به پرونده‌ها. ناروتو، تو الان داری از تب می‌سوزی، احمقِ لجباز.»

وقتی به آپارتمان ناروتو رسیدند، هوا کاملاً تاریک شده بود. ساسوکه ناروتو را روی تخت گذاشت و به سمت آشپزخانه رفت. ناروتو در میانه‌ی هذیان‌های تب، رایحه‌ی صاعقه و چوبِ سوخته‌ی ساسوکه را حس می‌کرد که حالا فضای اتاق را پر کرده بود؛ بویی که انگار مثل یک پتویِ سنگین و امن، او را در بر گرفته بود تا آرامش کند.

بعد از چند دقیقه، ساسوکه با یک حوله‌ی خیس و مقداری دارو برگشت. وقتی کنار تخت نشست، نگاهش دیگر آن نگاهِ سرد و همیشگی نبود؛ پر از یک نوع عطشِ محافظت‌گرانه بود.

ساسوکه حوله را به آرامی روی پیشانی ناروتو گذاشت. ناروتو ناله‌ی ضعیفی کرد و سرش را به دستِ ساسوکه چسباند. این حرکت، ساسوکه را خشک کرد.

ساسوکه با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت: «چرا همیشه باید این‌قدر به خودت فشار بیاری؟ چرا نمی‌ذاری من ازت مراقبت کنم؟»

ناروتو که چشمانش را به سختی باز کرده بود، با صدایی که از تب می‌لرزید گفت: «آخه تو... همیشه سرت شلوغ بود... نمی‌خواستم مزاحمت باشم.»

ساسوکه اخمی کرد، اخمی که بیشتر از روی دلتنگی بود تا خشم. خم شد و صورتش را نزدیک گوش ناروتو آورد. بویِ قویِ آلفای‌اش، ناروتو را مستِ آرامش کرد.

«مزاحم؟» ساسوکه زمزمه کرد: «تو تنها چیزی هستی که در این دنیای لعنتی ارزش داره که براش وقت بذارم.»

بعد، با احتیاط دستش را لای موهای ناروتو برد و نوازش کرد. گرمایِ دستِ ساسوکه و رایحه‌ی غالبش، باعث شد ناروتو برای اولین بار بعد از مدت‌ها، حس کند که دیگر لازم نیست «قهرمانِ خستگی‌ناپذیر» باشد. او فقط یک امگایِ خسته در پناهِ آلفای خودش بود.

ساسوکه همان‌جا، کنار تخت نشست. او قصد نداشت تا وقتی تبِ ناروتو پایین نیاید، از کنارش جم بخورد.

ناروتو قبل از اینکه به خواب برود، زمزمه کرد: «ساسوکه... نرو...»

و ساسوکه، برای اولین بار در سال‌های اخیر، لبخند کوچکی زد و گفت: «تا وقتی که خوب نشی، هیچ‌جا نمیرم.»

*
دیدگاه ها (۲)

ممنونننن

پنجاه تایی مبارکککککک🥳🥳🥳

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط