بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P34
_خبر دارم، چون خواهرِ کارِنی!!
بزرگترین رقیبم!
+پس از اینکه بهم نزدیک شدی هدف داشتی..
بدون حرفی تنها بهش نگاه کرد و بعد ماشین رو به حرکت در آورد..
+تو این مدت که به بازیم گرفته بودی، بهت خوش گذشت؟!
_چی داری میگی!؟
+تو بخاطر کارِن تا این حد به من نزدیک شدی!
دوباره سکوت کرد ؛این سکوتِ آزار دهنده !!
+باورم نمیشه! اصلا باورم نمیشه! چطور تونستی؟ چطور تونستی انقد راحت گولم بزنی!! ها؟ انقد برات ساده بنظر رسیدم که برای رسیدن به هدفای خودت منو برای تحدید اون پیش خودت نگه داشتی؟!
واردِ پارکینگ خونه اش شد و بعد از پارک ماشین تو جای مورد نظر، بدون توجه به تقلاهای اون پیاده شد..
+هی داری کجا میری
فورا دستگیره رو کشید و پشت سر اون واردِ آسانسور شد...
+چرا جوابمو نمیدی؟؟!...ها؟!
به طبقه مورد نظر رسیدن و همچنان بی تفاوت به اون از آسانسور بیرون اومد ...
کاترینا چشماشو روی هم گذاشتو نفس کلافه ای کشید ..
و بعد از مکث کوتاهی دوباره پشت سرش به راه شد..
وارد خونه که شد از کنارش گذشت و مقابل اون قرار گرفت..
+میشه لطفا یه حرفی بزنی؟
_چی باید بگم؟!
+هرچی.. هرچی.. حرفامو تایید کن.. نه.. اگه اینطور نیست ردش کن!هرچی که بگی باور میکنم!
مکثی کرد
_هرچی...؟
قاطع سری تکون داد ...
کمی ازش فاصله گرفت و گفت:
_حرفات تقریبا درسته...
مکث کوتاهی کرد و بعد با خونسردی کامل ادامه داد..
_اینکه برای باجگیری نگهت داشتم نه!
+پس.. چی؟
نگاهشو از چشمای پر لرزش اون گرفت ..
_بخاطر.. یک مموری..
کاترینا با شنیدن این ابروهاش درهم رفت..
+مگه.. مموری دستِ خودت نیست؟
_مموری....
انگار که تازه متوجه حرفش شده باشه با اخمی که حالا بین ابروهاش نقش بسته بود به اون زل زد:
_تو..
حرفشو ادامه نداد و چند ثانیه ای به جهت مخالف اون دختر چشم دوخت...
_آ.. حتما کارِن درموردش بهت گفته..
دوباره به سمت اون برگشت و با اخمی که یک لحظه هم از بین ابروهاش کنار نمیرفت سوالشو به زبون اورد..
_ازت خواسته براش ببریش؟
+تو فکر کن آره.. ولی بهم بگو..
تو اون کوفتی چیه که هردوتون برای رسیدن بهش انقد له له میزنین؟!
_مدارکی که باعث میشه داداشت، تو دردسر بیوفته..
+دلم نمیخواست هیچوقت تو این کثافت بازیا شریک باشم.. اما انگار الان وسط هردوتون گیر افتادم.
بی تفاوت به حرفش از کنارش رد شد.. هنوز اونقدری دور نشده بود پس ایستاد و بدون اینکه برگرده حرفشو به زبون آورد:
+اون مموری دسته خودته... تو خونت.. تو جیب اون کتی که بهت دادم..
و حالا تصمیم باتوعه.. هرکاری بخوای میتونی باهاش بکنی..
بدون گفتن هیچ حرف اضافهٔ دیگه ای از پله ها بالا رفت و اون دختر رو تنها گذاشت
P34
_خبر دارم، چون خواهرِ کارِنی!!
بزرگترین رقیبم!
+پس از اینکه بهم نزدیک شدی هدف داشتی..
بدون حرفی تنها بهش نگاه کرد و بعد ماشین رو به حرکت در آورد..
+تو این مدت که به بازیم گرفته بودی، بهت خوش گذشت؟!
_چی داری میگی!؟
+تو بخاطر کارِن تا این حد به من نزدیک شدی!
دوباره سکوت کرد ؛این سکوتِ آزار دهنده !!
+باورم نمیشه! اصلا باورم نمیشه! چطور تونستی؟ چطور تونستی انقد راحت گولم بزنی!! ها؟ انقد برات ساده بنظر رسیدم که برای رسیدن به هدفای خودت منو برای تحدید اون پیش خودت نگه داشتی؟!
واردِ پارکینگ خونه اش شد و بعد از پارک ماشین تو جای مورد نظر، بدون توجه به تقلاهای اون پیاده شد..
+هی داری کجا میری
فورا دستگیره رو کشید و پشت سر اون واردِ آسانسور شد...
+چرا جوابمو نمیدی؟؟!...ها؟!
به طبقه مورد نظر رسیدن و همچنان بی تفاوت به اون از آسانسور بیرون اومد ...
کاترینا چشماشو روی هم گذاشتو نفس کلافه ای کشید ..
و بعد از مکث کوتاهی دوباره پشت سرش به راه شد..
وارد خونه که شد از کنارش گذشت و مقابل اون قرار گرفت..
+میشه لطفا یه حرفی بزنی؟
_چی باید بگم؟!
+هرچی.. هرچی.. حرفامو تایید کن.. نه.. اگه اینطور نیست ردش کن!هرچی که بگی باور میکنم!
مکثی کرد
_هرچی...؟
قاطع سری تکون داد ...
کمی ازش فاصله گرفت و گفت:
_حرفات تقریبا درسته...
مکث کوتاهی کرد و بعد با خونسردی کامل ادامه داد..
_اینکه برای باجگیری نگهت داشتم نه!
+پس.. چی؟
نگاهشو از چشمای پر لرزش اون گرفت ..
_بخاطر.. یک مموری..
کاترینا با شنیدن این ابروهاش درهم رفت..
+مگه.. مموری دستِ خودت نیست؟
_مموری....
انگار که تازه متوجه حرفش شده باشه با اخمی که حالا بین ابروهاش نقش بسته بود به اون زل زد:
_تو..
حرفشو ادامه نداد و چند ثانیه ای به جهت مخالف اون دختر چشم دوخت...
_آ.. حتما کارِن درموردش بهت گفته..
دوباره به سمت اون برگشت و با اخمی که یک لحظه هم از بین ابروهاش کنار نمیرفت سوالشو به زبون اورد..
_ازت خواسته براش ببریش؟
+تو فکر کن آره.. ولی بهم بگو..
تو اون کوفتی چیه که هردوتون برای رسیدن بهش انقد له له میزنین؟!
_مدارکی که باعث میشه داداشت، تو دردسر بیوفته..
+دلم نمیخواست هیچوقت تو این کثافت بازیا شریک باشم.. اما انگار الان وسط هردوتون گیر افتادم.
بی تفاوت به حرفش از کنارش رد شد.. هنوز اونقدری دور نشده بود پس ایستاد و بدون اینکه برگرده حرفشو به زبون آورد:
+اون مموری دسته خودته... تو خونت.. تو جیب اون کتی که بهت دادم..
و حالا تصمیم باتوعه.. هرکاری بخوای میتونی باهاش بکنی..
بدون گفتن هیچ حرف اضافهٔ دیگه ای از پله ها بالا رفت و اون دختر رو تنها گذاشت
- ۳.۹k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط