مغزم می گوید: کافی است! لطفا! دیگر نمی خواهم در من وجود د

مغزم می گوید: کافی است! لطفا! دیگر نمی خواهم در من وجود داشته باشید...
ولی خاطرات و افکار بی رحمانه در آن سرازیر می شوند. انگار که قصد نابودی آن را دارند.
قلبم نیز در پی آن دردهایی که از افکار نشات می گیرند را حس می کند. او نیز درحال تلاش برای رهایی است.
اما مقصر همه این ها...شاید خودم هستم. اگر من وجود نداشتم هیچ کدامشان اینچنین درد نمی کشیدند. ای کاش می شد همه چیز را پس بگیرم و به عدم وجودیت باز گردم‌. کاش...و افسوس که ای کاش ها هرگز جواب نیستند.

خبببب بالاخره فردا امتحانام تموم میشه و از درس خوندن راحت میشممم😂
برای همین می تونم روی رمان هایی که قراره بذارم بیشتر کار کنم و تا حد امکان سریع تر آپلودشون کنم
ممنون که همراهم هستین 😁🤍
دیدگاه ها (۰)

《برای خورشیدم》یک شب ماه را به تو نشان دادم و از زیبایی اش گف...

《آینده》 ‌داشتم از سرکار بر می گشتم که متوجه شدم کتاب فروشی ...

زمانی که با خنده هایش بیشتر از او خندیدمزمانی که با درد هایش...

《وحشت》بدنش منقبض شده بود و انگار نمی توانست تکان بخورد. دست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط