طبقه ۱۲
طبقه ۱۲
پارت ۶
پرش زمانی به فردا:
کوک نمیتونست نسبت به حرف های اون مرد ناشناس بی تفاوت بمونه
پس تصمیم گرفت دوباره یک سر به پرونده پدرش بزنه تا شاید چیز جدیدی پیدا کنه
پرونده پدرش رو درآورد
صفحات رو ورق میزد و با دقت میخوند
تا اینکه
_این صفحه چرا نیست؟
دوباره تمام پرونده رو زیر و رو میکنه
_نه...این امکان نداره.این پرونده قبلا کامل بود
تو همین لحظه
گوشی کوک زنگ خورد
شماره ناشناس
برای کوک این شماره ناشناس نبود
شماره همون مردی بود که چندوقت پیس باهاش حرف زد و کاری کرد که شب ها خواب به چشم کوک نیاد
_...
# بهت گفته بودم که پرونده پدرت اون چیزی نیست که فکر میکنی..
_...
# اگر میخوای واقعا حقیقت رو بدونی،امشب ساعت ۱۱ طبقه ۱۲
.
.
در اون طرف شهر وضعیت داهی اصلا خوب نبود
نایا پیشش اومده بود و داهی از صبح سعی میکرد خودشو عادی نشون بده
اما هربار یاد پرونده پدر کوک میوفتاد دیگه نمیتونست اون حالت عادی دو نگه داره
و
نایا هم متوجه این شد
ولی اینبار به جای سوال پرسیدن وقتی داهی توی اتاق نبود رفت سر گوشی داهی
که دقیقا همینلحظه گوشی داهی زنگ خورد
شماره کوک بود
ولی داهی از ترس اینکه کسی گوشیش رو چک کنه شماره کوک رو سیو نکرده بود
دقیقا همون موقع داهی برگشت توی اتاق و چشمش به نایایی افتاد که داشت به گوشی داهی نگاه میکرد
سریعا گوشی رو برداشت
* داهی کی بود؟
+هیچکس
* پس چرا انقدر ترسیدی؟
+نایا لطفا الان هیچ سوالی نپرس
و نایا واقعا فهمید موضوع فقط یه ناراحتی ساده نیست
و تصمیم گرفت دیگه هیچی نپرسه
.
.
برگردیم سمت کوک
کوک راس ساعت ۱۱ رفت به طبقه ۱۲
چراغ ها یکی در میون روشن و خاموش میشد و صدای قدم های کوک توی راهرو میپیچد
رسید به اتاقی که درش نیمه باز بود
در رو باز کرد
مرد اونجا بود
پشتش به کوک بود
کت و شلوار مشکی تنش بود و دود از سیگارش بالا میومد
کوک یکم چرخید ولی نمیتونست صورت مرد رو واضح ببینه
_گفتی بیا،اومدم..بگو
مرد برگشت
ماسک روی صورتش داشت که باعث میشد صورتش اصلا دیده نشه
مرد ناشناس رو با ' نشون میدم
' بالاخره اومدی جونگکوک
مرد به سمت کوک قدم برداشت و یه پاکت بهش داد
قبل از اینکه کوک اونو بگیره مرد دستشو عقب کشید
' قبل از اینکه اینو باز کنی یه چیزو بدون...کسی تمام این مدت دنبالش میگشتی...شاید همون کسی باشه که هرروز بهش اعتماد میکنی
کوک پاکت رو باز میکنه
یه عکس قدیمی از پدرش بود
یه مرد ناشناس هم بغل پدر کوک بود
کوک مرد بغل پدرش رو نمیتونست به خاطر بیاره
پشت عکس تاریخ شب حادثه نوشته شده و یه جمله
"از کسی که کنارت ایستاده بیشتر بترس"
مرو قبل از اینکه بره به کوک گفت
' این عکسو به هیچکس نشون نده...مخصوصا کسی که بیشتر از همه بهش اعتماد داری
_تو از کجا میدونی من به کی اعتماد دارم؟
مرد بدون اینکه جواب بده از راهرو خارج میشه
و کوک موند و عکسی که هنوز نمیدونه چه رازی رو توی خودش پنهان کرده
ادامه دارد....
انتظار دارم مثل ۳ پارتی هام حمایت های زیادشون رو ببینم🌷
.......................
و بعد از یه مدت طولانی
سلام دوباره بر طبقه ۱۲
پارت ۶
پرش زمانی به فردا:
کوک نمیتونست نسبت به حرف های اون مرد ناشناس بی تفاوت بمونه
پس تصمیم گرفت دوباره یک سر به پرونده پدرش بزنه تا شاید چیز جدیدی پیدا کنه
پرونده پدرش رو درآورد
صفحات رو ورق میزد و با دقت میخوند
تا اینکه
_این صفحه چرا نیست؟
دوباره تمام پرونده رو زیر و رو میکنه
_نه...این امکان نداره.این پرونده قبلا کامل بود
تو همین لحظه
گوشی کوک زنگ خورد
شماره ناشناس
برای کوک این شماره ناشناس نبود
شماره همون مردی بود که چندوقت پیس باهاش حرف زد و کاری کرد که شب ها خواب به چشم کوک نیاد
_...
# بهت گفته بودم که پرونده پدرت اون چیزی نیست که فکر میکنی..
_...
# اگر میخوای واقعا حقیقت رو بدونی،امشب ساعت ۱۱ طبقه ۱۲
.
.
در اون طرف شهر وضعیت داهی اصلا خوب نبود
نایا پیشش اومده بود و داهی از صبح سعی میکرد خودشو عادی نشون بده
اما هربار یاد پرونده پدر کوک میوفتاد دیگه نمیتونست اون حالت عادی دو نگه داره
و
نایا هم متوجه این شد
ولی اینبار به جای سوال پرسیدن وقتی داهی توی اتاق نبود رفت سر گوشی داهی
که دقیقا همینلحظه گوشی داهی زنگ خورد
شماره کوک بود
ولی داهی از ترس اینکه کسی گوشیش رو چک کنه شماره کوک رو سیو نکرده بود
دقیقا همون موقع داهی برگشت توی اتاق و چشمش به نایایی افتاد که داشت به گوشی داهی نگاه میکرد
سریعا گوشی رو برداشت
* داهی کی بود؟
+هیچکس
* پس چرا انقدر ترسیدی؟
+نایا لطفا الان هیچ سوالی نپرس
و نایا واقعا فهمید موضوع فقط یه ناراحتی ساده نیست
و تصمیم گرفت دیگه هیچی نپرسه
.
.
برگردیم سمت کوک
کوک راس ساعت ۱۱ رفت به طبقه ۱۲
چراغ ها یکی در میون روشن و خاموش میشد و صدای قدم های کوک توی راهرو میپیچد
رسید به اتاقی که درش نیمه باز بود
در رو باز کرد
مرد اونجا بود
پشتش به کوک بود
کت و شلوار مشکی تنش بود و دود از سیگارش بالا میومد
کوک یکم چرخید ولی نمیتونست صورت مرد رو واضح ببینه
_گفتی بیا،اومدم..بگو
مرد برگشت
ماسک روی صورتش داشت که باعث میشد صورتش اصلا دیده نشه
مرد ناشناس رو با ' نشون میدم
' بالاخره اومدی جونگکوک
مرد به سمت کوک قدم برداشت و یه پاکت بهش داد
قبل از اینکه کوک اونو بگیره مرد دستشو عقب کشید
' قبل از اینکه اینو باز کنی یه چیزو بدون...کسی تمام این مدت دنبالش میگشتی...شاید همون کسی باشه که هرروز بهش اعتماد میکنی
کوک پاکت رو باز میکنه
یه عکس قدیمی از پدرش بود
یه مرد ناشناس هم بغل پدر کوک بود
کوک مرد بغل پدرش رو نمیتونست به خاطر بیاره
پشت عکس تاریخ شب حادثه نوشته شده و یه جمله
"از کسی که کنارت ایستاده بیشتر بترس"
مرو قبل از اینکه بره به کوک گفت
' این عکسو به هیچکس نشون نده...مخصوصا کسی که بیشتر از همه بهش اعتماد داری
_تو از کجا میدونی من به کی اعتماد دارم؟
مرد بدون اینکه جواب بده از راهرو خارج میشه
و کوک موند و عکسی که هنوز نمیدونه چه رازی رو توی خودش پنهان کرده
ادامه دارد....
انتظار دارم مثل ۳ پارتی هام حمایت های زیادشون رو ببینم🌷
.......................
و بعد از یه مدت طولانی
سلام دوباره بر طبقه ۱۲
- ۱.۱k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط