راز سکوت شیرین

راز سکوت شیرین

ات، دوست دختر جیمین، این روزها عجیب غریب شده بود. جیمین سعی می‌کرد به خودش بقبولاند که مشغله‌ی کاری‌اش زیاد است، اما نمی‌توانست نادیده بگیرد که ات دیگر مثل قبل به تماس‌هایش با آن شوق همیشگی جواب نمی‌داد، یا در آغوشش غرق نمی‌شد. دو روز تا تولد جیمین باقی مانده بود و این فاصله و سکوت، مثل یک زخم کهنه، قلب جیمین را می‌فشرد.

جیمین روی مبل نشسته بود و با چشم‌های نگران، به ات که با تلفن صحبت می‌کرد، خیره شد. ات لحنی آرام و پچ‌پچ‌گونه داشت و مدام واژه‌هایی مثل "مطمئنی؟" و "درست سر ساعت هفت" را تکرار می‌کرد.

جیمین آه کشید و گفت: "ات، چیزی شده؟"

ات با عجله تلفن را قطع کرد، گوشی را زیر بالش پنهان کرد و با لبخندی اجباری چرخید: "نه عزیزم، هیچی نیست. فقط یه کار کوچیک!"

و بعد، برای آنکه از پاسخ‌های بیشتر فرار کند، سریعا جیمین را در آغوش گرفت و گونه‌اش را بوسید. اما جیمین در آن بوسه، طعمِ تردید و دوری را چشید.

همان شب، ات مخفیانه از خانه بیرون رفت. در یک کافه‌ی دنج، دوست صمیمی جیمین، **نامجون*، منتظرش بود. نامی با دیدن ات لبخند زد و گفت: "تمام کارها اوکی شد. تزئینات، کیک... همه چیز آماده است."

ات نفس آسوده‌ای کشید. "خدا رو شکر، نامجون! دارم می‌میرم از استرس. جیمین فکر می‌کنه ازش خسته شدم!"

جیک خندید و گفت: "باید تحمل کنی. این آخرین شب است. فردا شب، بهترین تولد عمرش را خواهی ساخت."

***

روز تولد. جیمین کل روز را با یک دلتنگی مبهم گذراند. ات به ظاهر، روزمره رفتار می‌کرد، اما در عمق چشم‌هایش یک درخشش رازآلود پنهان بود.

شب فرا رسید. ات به جیمین گفت که می‌خواهند برای شام به یک رستوران ساده بروند. جیمین با وجود ته دلش که انتظار یک جشن باشکوه را داشت، قبول کرد.

وقتی به نزدیک مقصد رسیدند، ات ناگهان دست جیمین را گرفت و یک دستمال ابریشمی نرم را دور چشم‌های او بست.

جیمین با تعجب خندید: "هی! این دیگر چیست؟"

"یک بازی کوچک تولد!" ات با لحنی شیطنت‌آمیز گفت و شروع به هدایت او کرد. بوی گل‌های رز و چوب سوخته (شاید شمع‌ها) به مشام جیمین می‌رسید. پله‌ها را بالا رفتند و در نهایت، ات او را نگه داشت.

صدای ات در گوش جیمین نجوا کرد: "حاضری عشقم؟"

جیمین لبخندی عمیق زد: "همیشه برای تو آماده‌ام."

ات به آرامی دستمال را باز کرد.

چشم‌های جیمین باز شدند و چند ثانیه طول کشید تا دیدش به تاریکی ملایم عادت کند. آن‌ها در یک روف‌تاپ (پشت‌بام) زیبا و تزئین‌شده با صدها ریسه چراغ‌های کوچک زرد ایستاده بودند که مثل ستارگان کوچک می‌درخشیدند. در مرکز، یک میز کوچک دو نفره، یک کیک دست‌ساز زیبا و انبوهی از گل‌های رز قرمز و سفید چیده شده بود.

ناگهان، از پشت میز، نامجون و بقیه ی اعضا از دوستان صمیمی‌شان با فریاد "تولدت مبارک!" ظاهر شدند.

جیمین شوکه شده بود. اما تمام نگاهش به ات بود. تمام آن فاصله، آن سکوت و آن تلفن‌های مرموز، اکنون معنی پیدا می‌کردند.

جیمین نتوانست حرفی بزند، فقط چشم‌هایش پر از اشک شد و لبخندی بزرگ روی صورتش نشست.

ات جلو آمد، دست‌هایش را روی گونه‌های جیمین گذاشت و با صدایی پر از عشق گفت: "فکر کردی رهایت کردم؟ من فقط داشتم بهترین شب زندگی‌ات را می‌ساختم، عشقم."

جیمین ات را در آغوش گرفت. آغوشی محکم و طولانی که تمام دلتنگی دو روز گذشته را از بین برد. او سرش را در گودی گردن ات فرو برد و نفس عمیقی کشید.

"تو... تو باورنکردنی هستی، ات."

"فقط عاشقتم، جیمین."

آن شب، زیر نور ستاره‌های آسمان و چراغ‌های روی بام که ات با دستان خودش آراسته بود، جیمین شمع‌های کیک را فوت کرد. اما بزرگ‌ترین آرزوی او پیش رویش ایستاده بود، با چشمانی که از عشق او می‌درخشید. او دستان ات را گرفت، حلقه‌ی ساده‌ای را که برای تولدش خریده بود، به او هدیه داد و سپس بوسه‌ای و جیمین بود.

نویسنده: elisa

فردا اسماتشو میزارم طولانی میزارم

تولد جیمین مبارک همیشه بمونه برامون 🎂🫀✨
دیدگاه ها (۰)

دوپارتی✨«کاش فقط یک بار دیگر صدایت می‌کردم»خانه در سکوت عجیب...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁹﴿ویو راوی﴾چند روز از ماجرای اتاق مخفی ...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیست‌ویکم 𓆪ات چند ثانیه به پاکت خیره م...

از ترس تا اعتمادpart: 5 ...

dark life = 20

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط