THE NAME...
THE NAME...
کلبه جنگلی.
🖤💋...
مثل هرسال تعطیلات امسالم با ا.ت اومدیم کلبه جنگلیمون.
من و ا.ت نزدیک سه سال میشه که ازدواج کردیم.
برخلاف من که بنظرم خیلی زوده برای بچه دار شدن.
ا.ت یک ساله که هرشب دم از بچه میزنه.
و هربار من پسش میزنم .
میگه: « سه تا از هیونگات چان و لینو و چانگبین بچه دارن چرا ما بچه دار نشیم؟»
منم هربار یه جوری میپیچونمش.
نه اینکه بچه دار شدن با ا.ت یا اصلا بچه هارو دوست نداشته باشم .
مشکلم این بود که میترسیدم پدر خوبی نشم. (بچه از خداشم هست تو باباش باشی🤭 )
ولی خب مشکلم رو با چان درمیون گذاشتم.
و خب میدونید... به این نتیجه رسیدم تا امتحانش نکنم نمیفهمم چطور پدی قراره باشم.
ولی هنوز چیزی به ا.ت نگفتم .
و خلاصه که ا.ت حسابی از دستم ناراحته.
به زور راضیش کردم تا بیارمش اینجا.
ولی خب قراره از دلش در بیارم.
شاید با کاشتن یه نینی کوچولو توی شکمش(اوخوداااا🥺 من غش😫🥺)
از اونجایی که صبح زود راه افتادیم ا.ت حسابی خسته بود از بعد نهار تا الان خوابه.(اولین علائم بابا شدن ، چرا خب صبح زوددد😀 )
کیکی که دیشب سفارش داده بودم و به سختی توی ماشین جاسازش کردم رو وسط میز میزارم .
نوشیدنی ها و شرابی که از اولین ولنتاینمون نگه داشتم و با دوتا لیوان یه طرف میزارم .
و تمام خوراکی های مورد علاقه ا.ت رو توی ظرف تزئین میکنم و یه طرف دیگه میز میزارم.
فیلم موردعلاقش رو هم اماده کردم.
و اخرین کار اماده کردن ابی بود که قرار بود باعث و بانی اتفاقات شبمون بشه.
قرص مورد نظر هم کنارش گذاشتم
ا.ت ساعت 5 خوابیده و الان ساعت 8 فکر کنم وقتشه بیدارش کنم.
کنارش رو تخت میشینم و همینکه موهاش رو ناز میکنم صداش میزنم.
«ا.ت ... قشنگم...بیدار نمیشی؟»
کش و قوسی به خودش میده و چشمای تیله ای مشکیش و باز میکنه.
هربار که تو چشماش نگاه میکنم انگار دوباره عاشقش میشم.
ضربان قلبم زیاد میشه.
وقتی کمی به خودش اومد صورتش که یاداوری میکرد باهام قهره رو به خودش گرفت.
چطور میتونم وقتی اینقدر کیوته مقاومت کنم .
با دستم از زیر فکش لپاش رو گرفتم و فشار دادم.
لباش که قنچه شده بود و بوسیدم.
و بعد خیلی معمولی از جام بلند شدم و وقتی داشتم از در خارج میشدم گفتم:
«تو نشینمن منتظرتم.»
تا ا.ت کمی به خودش بیاد و اتفاقات اخیر رو هضم کنه سریعا رفتم و لیوان ابی که اماده گذاشته بودم برداشتم.
قرص مورد نظر رو داخلش انداختم و وایستادم تا حل بشه.
ا.ت وقتی وضعیت اتاق رو دید کمی تعجب کرد و همونطور سر سنگین بهم گفت :
«خبریه؟ مهمون داریم؟»
با لیوان توی دستم طرفش رفتم و دستش دادم.
و بعد زیر گوشش با یه صدای بم گفتم:
«اشکالی داره یکم با هم وقت بگذرونیم بیبی؟»
موقع حرف زدنم مور مور شدن بدنش رو حس میکردم.
خودش رو ازم جدا کرد و گفت:
«ببینیم و تعریف کنیم»
لیوان خالی اب رو دستم داد و رفت روی مبل نشست.
منم لیوان رو تو آشپزخونه گذاشتم و کنارش نشستم تا فیلم رو شروع کنیم.
ویو ا.ت:
بکم رفتارش مشکوک .
میدونم میخواد ببخشمش.
ولی خب منم ادمم دلم بچه میخواد.
هرچند نظر اونم مهمه.
اخرای فیلم رسیده.
این فیلم موردعلاقمه ولی خب اخراش خیلی صحنه داره.
و بدنم غیر عادی داره گرم میشه.
و یه درد کمی رو توی پایین تنم حس میکنم.
اخرای فیلمه .
یکم دیگه وایمیستم تا فیلم تموم بشه و بعد میرم تا یه دوش اب سرد بگیرم.
ویو سونگمین:
چند دقیقه تا اخر فیلم بیشتر نمونده.
ولی کاملا میتونم بفهمم که داره اذیت میشه.
صورتش قرمز شده و یکسره خود رو باد میزنه.
و بالشت رو روی پاهاش فشار میده.
اخر لیوانم رو سر میکشم و فیلم رو متوقف میکنم.
متعجب نگاهم میکنه.
بلند میشم و براید بغلش میکنم.
میبرمش تو اتاق و روی تخت میندازمش.
(اسمات ... کامنتا)
از پشت محکم بغلش کردم.
دستم رو روی شکمش گذاشتم و زیر گوشش گفتم:
«سری بعدی با نینی کوچولومون میایم اینجا.»
🖤💋...
@w.h.s.scenario.2025
کلبه جنگلی.
🖤💋...
مثل هرسال تعطیلات امسالم با ا.ت اومدیم کلبه جنگلیمون.
من و ا.ت نزدیک سه سال میشه که ازدواج کردیم.
برخلاف من که بنظرم خیلی زوده برای بچه دار شدن.
ا.ت یک ساله که هرشب دم از بچه میزنه.
و هربار من پسش میزنم .
میگه: « سه تا از هیونگات چان و لینو و چانگبین بچه دارن چرا ما بچه دار نشیم؟»
منم هربار یه جوری میپیچونمش.
نه اینکه بچه دار شدن با ا.ت یا اصلا بچه هارو دوست نداشته باشم .
مشکلم این بود که میترسیدم پدر خوبی نشم. (بچه از خداشم هست تو باباش باشی🤭 )
ولی خب مشکلم رو با چان درمیون گذاشتم.
و خب میدونید... به این نتیجه رسیدم تا امتحانش نکنم نمیفهمم چطور پدی قراره باشم.
ولی هنوز چیزی به ا.ت نگفتم .
و خلاصه که ا.ت حسابی از دستم ناراحته.
به زور راضیش کردم تا بیارمش اینجا.
ولی خب قراره از دلش در بیارم.
شاید با کاشتن یه نینی کوچولو توی شکمش(اوخوداااا🥺 من غش😫🥺)
از اونجایی که صبح زود راه افتادیم ا.ت حسابی خسته بود از بعد نهار تا الان خوابه.(اولین علائم بابا شدن ، چرا خب صبح زوددد😀 )
کیکی که دیشب سفارش داده بودم و به سختی توی ماشین جاسازش کردم رو وسط میز میزارم .
نوشیدنی ها و شرابی که از اولین ولنتاینمون نگه داشتم و با دوتا لیوان یه طرف میزارم .
و تمام خوراکی های مورد علاقه ا.ت رو توی ظرف تزئین میکنم و یه طرف دیگه میز میزارم.
فیلم موردعلاقش رو هم اماده کردم.
و اخرین کار اماده کردن ابی بود که قرار بود باعث و بانی اتفاقات شبمون بشه.
قرص مورد نظر هم کنارش گذاشتم
ا.ت ساعت 5 خوابیده و الان ساعت 8 فکر کنم وقتشه بیدارش کنم.
کنارش رو تخت میشینم و همینکه موهاش رو ناز میکنم صداش میزنم.
«ا.ت ... قشنگم...بیدار نمیشی؟»
کش و قوسی به خودش میده و چشمای تیله ای مشکیش و باز میکنه.
هربار که تو چشماش نگاه میکنم انگار دوباره عاشقش میشم.
ضربان قلبم زیاد میشه.
وقتی کمی به خودش اومد صورتش که یاداوری میکرد باهام قهره رو به خودش گرفت.
چطور میتونم وقتی اینقدر کیوته مقاومت کنم .
با دستم از زیر فکش لپاش رو گرفتم و فشار دادم.
لباش که قنچه شده بود و بوسیدم.
و بعد خیلی معمولی از جام بلند شدم و وقتی داشتم از در خارج میشدم گفتم:
«تو نشینمن منتظرتم.»
تا ا.ت کمی به خودش بیاد و اتفاقات اخیر رو هضم کنه سریعا رفتم و لیوان ابی که اماده گذاشته بودم برداشتم.
قرص مورد نظر رو داخلش انداختم و وایستادم تا حل بشه.
ا.ت وقتی وضعیت اتاق رو دید کمی تعجب کرد و همونطور سر سنگین بهم گفت :
«خبریه؟ مهمون داریم؟»
با لیوان توی دستم طرفش رفتم و دستش دادم.
و بعد زیر گوشش با یه صدای بم گفتم:
«اشکالی داره یکم با هم وقت بگذرونیم بیبی؟»
موقع حرف زدنم مور مور شدن بدنش رو حس میکردم.
خودش رو ازم جدا کرد و گفت:
«ببینیم و تعریف کنیم»
لیوان خالی اب رو دستم داد و رفت روی مبل نشست.
منم لیوان رو تو آشپزخونه گذاشتم و کنارش نشستم تا فیلم رو شروع کنیم.
ویو ا.ت:
بکم رفتارش مشکوک .
میدونم میخواد ببخشمش.
ولی خب منم ادمم دلم بچه میخواد.
هرچند نظر اونم مهمه.
اخرای فیلم رسیده.
این فیلم موردعلاقمه ولی خب اخراش خیلی صحنه داره.
و بدنم غیر عادی داره گرم میشه.
و یه درد کمی رو توی پایین تنم حس میکنم.
اخرای فیلمه .
یکم دیگه وایمیستم تا فیلم تموم بشه و بعد میرم تا یه دوش اب سرد بگیرم.
ویو سونگمین:
چند دقیقه تا اخر فیلم بیشتر نمونده.
ولی کاملا میتونم بفهمم که داره اذیت میشه.
صورتش قرمز شده و یکسره خود رو باد میزنه.
و بالشت رو روی پاهاش فشار میده.
اخر لیوانم رو سر میکشم و فیلم رو متوقف میکنم.
متعجب نگاهم میکنه.
بلند میشم و براید بغلش میکنم.
میبرمش تو اتاق و روی تخت میندازمش.
(اسمات ... کامنتا)
از پشت محکم بغلش کردم.
دستم رو روی شکمش گذاشتم و زیر گوشش گفتم:
«سری بعدی با نینی کوچولومون میایم اینجا.»
🖤💋...
@w.h.s.scenario.2025
- ۷۹
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط