بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P42
با اینکه نمیخواست اما با سختی پلکای خسته اشو از هم فاصله داد و چند باری باز و بسته اشون کرد تا، تاری دیدِش بهتر بشه.. ساعت 3 بامداد رو نشون میداد و این واقعا نگران کننده بود
موبالشو دوباره برداشت... تماساش بی پاسخ مونده بود و پیامکش سین نخورده...
دستی به چشماش کشید...
«آخی» زیر لب گفت و انگشتاشو به گردنش رسوند...
حتما بخاطر جای بدی که خوابش برده گردنش خشک شده ....
گلوش میسوخت و بدن درد داشت ... انگار سرما خورده بود...
اهمیتی نداد به سختی از روژ کاناپه بلند شد مقابل پنجره ایستاد به بارونی مه درست مثل همون موقع درحال بارش بود خیره موند... سابقه نداشته که اخیرا انقد بارون با این شدت بباره...
چتری که توی سبد کنار در قرار داشت رو گرفت و قدم های بی حالشو به بیرون کشید.. بیرون درست مقابل در ورودی پارکینگ ایستاد و منتظر موند...
نمیدونست چقدر گذشت اما حالا پاهاش نای ایستادن نداشت و هر لحظه ممکن بود روی زمین فرود بیاد... ناامید سرشو پایین انداخت..
اما همون لحظه نور تیز ماشین به چشمش خورد.. یه امید کوچیک!
فورا چترو بالا گرفت و با دیدن جونگ کوک که حالا با تعجب بهش خیره بود دلش کمی آروم گرفت...پس حالا وقت جواب پس دادن بود!
کوک، از ماشین پیاده شد و با اخم محوی به دختر مقابلش نگاه کرد...
در عقب ماشین رو باز و چترش رو برداشت.. اونو باز و با قدم هایی بلند خودشو به کاترینا رسوند..
با تعجب و ابرو های بالا رفته به چهره آشفته مقابلش خیره شد و گفت:
_چیشده؟!... چرا.... نگاهت انقد عجیبه؟
اتمامِ جمله اش مصادف شد با پوزخنده عصبی کاترینا...
کوک اما متوجه دلیل حال دختر مقابلش نمیشد... برای همین هم با نگاهی پرسشگر به خنده های عصبی دختر مقابلش نگاه میکرد...
اما اون با حالتی که بیشتر از هر وقتی طلبکار بودنشو نشون میداد دسته ای از موهای جلوشو کنار زد و درحالی که سعی میکرد حالِ بدِشو مخفی کنه، آروم لب زد:
+کجا بودی؟!
P42
با اینکه نمیخواست اما با سختی پلکای خسته اشو از هم فاصله داد و چند باری باز و بسته اشون کرد تا، تاری دیدِش بهتر بشه.. ساعت 3 بامداد رو نشون میداد و این واقعا نگران کننده بود
موبالشو دوباره برداشت... تماساش بی پاسخ مونده بود و پیامکش سین نخورده...
دستی به چشماش کشید...
«آخی» زیر لب گفت و انگشتاشو به گردنش رسوند...
حتما بخاطر جای بدی که خوابش برده گردنش خشک شده ....
گلوش میسوخت و بدن درد داشت ... انگار سرما خورده بود...
اهمیتی نداد به سختی از روژ کاناپه بلند شد مقابل پنجره ایستاد به بارونی مه درست مثل همون موقع درحال بارش بود خیره موند... سابقه نداشته که اخیرا انقد بارون با این شدت بباره...
چتری که توی سبد کنار در قرار داشت رو گرفت و قدم های بی حالشو به بیرون کشید.. بیرون درست مقابل در ورودی پارکینگ ایستاد و منتظر موند...
نمیدونست چقدر گذشت اما حالا پاهاش نای ایستادن نداشت و هر لحظه ممکن بود روی زمین فرود بیاد... ناامید سرشو پایین انداخت..
اما همون لحظه نور تیز ماشین به چشمش خورد.. یه امید کوچیک!
فورا چترو بالا گرفت و با دیدن جونگ کوک که حالا با تعجب بهش خیره بود دلش کمی آروم گرفت...پس حالا وقت جواب پس دادن بود!
کوک، از ماشین پیاده شد و با اخم محوی به دختر مقابلش نگاه کرد...
در عقب ماشین رو باز و چترش رو برداشت.. اونو باز و با قدم هایی بلند خودشو به کاترینا رسوند..
با تعجب و ابرو های بالا رفته به چهره آشفته مقابلش خیره شد و گفت:
_چیشده؟!... چرا.... نگاهت انقد عجیبه؟
اتمامِ جمله اش مصادف شد با پوزخنده عصبی کاترینا...
کوک اما متوجه دلیل حال دختر مقابلش نمیشد... برای همین هم با نگاهی پرسشگر به خنده های عصبی دختر مقابلش نگاه میکرد...
اما اون با حالتی که بیشتر از هر وقتی طلبکار بودنشو نشون میداد دسته ای از موهای جلوشو کنار زد و درحالی که سعی میکرد حالِ بدِشو مخفی کنه، آروم لب زد:
+کجا بودی؟!
- ۲.۶k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط