سناریوی شماره ۷ }
سناریوی شماره ۷ }
|| پارت بیست و هشتم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
باکوگو (در فکر، با صدایی خفه از خشم):
... احمقِ خودزنیِ بیملاحظه! این چه وضعشه؟!
*/با قدمهای سریع و خشمگین، مستقیم به سمت میدوریا میرود که کاملاً غرق در تمرین و بیخبر از ورود او و وضعیت دستش است. باکوگو هیچ هشداری نمیدهد. درست پشت سر میدوریا میایستد. لحظهای که میدوریا برای ضربهای دیگر به کیسهبوکس آماده میشود، باکوگو دست سالمش (دست چپ) را به سرعت و محکم، اما بدون آسیب زدن، روی شانهی میدوریا میگذارد و او را بهطور کامل از حرکت بازمیدارد!/*
میدوریا (با جیغی کوتاه از غافلگیری، بهشدت میپرد و سریع میچرخد. چشمان سبز وحشتزدهاش در چشمان قرمزِ خشمگین باکوگو قفل میشود. نفسش به شماره میافتد):
کا...کاتسکی؟! وایسا! من... من متوجه نشدم...
صحنه ۳: رویارویی - خشم، نگرانی و تکان واقعی
*/باکوگو حرفش را قطع نمیکند، اما دستش از روی شانهی میدوریا برنمیدارد. نگاهش سوزان به دست باندپیچی شدهی میدوریا خیره است که اکنون واضحتر خونآلود است. صدایش بسیار آرام، بسیار پایین، و بسیار خطرناک میآید، پر از خشمِ فروخورده و... نگرانیِ غیرقابل انکار:/*
باکوگو:
... خفه. شو. (مکثی کشنده، دستش را بلند میکند و مستقیماً به لکهی خون روی باند اشاره میکند) این. چیه؟ تزئیناتِ تمرینیت؟ یادت رفته که این دستت رو تقریباً پاره کردی دیروز؟ یادت رفته که گفتم نباید بهش فشار بیاری؟
میدوریا (نگاهش به دستش میافتد. برای اولین بار متوجه خونآلود شدن باند میشود. چشمانش گشاد میشود، رنگ از صورتش میپرد. ترکیبی از شرم، ترس از عصبانیت باکوگو و نگرانی برای وضعیت دستش در چهرهاش دیده میشود. صدایش ضعیف و لرزان):
وای... من... من متوجه نشدم! واقعاً! فقط... فقط میخواستم قویتر بشم... میخواستم ثابت کنم که... آخ!
*(درد ناگهانی ناشی از تکان خوردن دست، حرفش را قطع میکند. بیاختیار دست آسیبدیده را با دست سالمش میگیرد، چهرهاش در هم میرود)*
{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت بیست و نهم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
میدوریا: ... آخ
باکوگو (این نمایش درد و نادانی، خشمش را کمی کاهش میدهد، اما اخمش پابرجاست. صدایش هنوز سرد، اما کمی کمتر خفه است):
ثابت کنی؟ ثابت کنی که چقدر احمقی؟! (با حرکتی سریع اما محتاطانه، مچ دست راست میدوریا را (از روی باند) میگیرد و آن را بالا میآورد تا هر دو به وضوح ببینند) این قویتر شدن نیست، دکو! این خودزنیِ احمقانهس! اگه زخمت عفونت کنه یا بدتر بشه، هفتهها عقب میافتی! اونوقت چجوری میخوای قویتر بشی؟! چجوری میخوای از کسی محافظت کنی؟! برو بانداژ رو عوض کننن
میدوریا :( دستانش را بالا آورد و گفت و با لبخندی نرم گفت ) باشه باشه
صحنه ۵: بانداژ دوباره - ملاقاتی از جنس سکوت و غافلگیری
*/میدوریا پشت میز کمکهای اولیه نشسته. با دست چپش به سختی سعی میکند باند خونی را باز کند و باند تازه ببندد. دست راستش دردناک و لرزان است. حرکاتش ناشیانه و بیدقت است. باند جدید مرتب از دستش میافتد. چهرهاش از درد و ناامیدی درهمرفته. با خودش زمزمه میکند:/*
میدوریا (با صدایی لرزان):
...یادم میاد ریکو-سنسِی چطور این کار رو میکرد... آخ! باز افتاد... نه، باید محکمتر گره بزنم... آخه چرا اینقدر سخته؟!
*/باکوگو که از فاصلهی نزدیک این صحنهی ناامیدکننده را تماشا میکرد، ناگهان قدمهای سنگینی برمیدارد و مستقیماً پشت سر میدوریا میایستد. سایهاش روی میدوریا میافتد. میدوریا از غافلگیری خشکش میزند و به پشت سرش نگاه میکند./*
باکوگو (با صدایی کمحجم، قاطع و بدون جای بحث):
... جا به جا شو. بزار خودم ببندمش. تو فقط خرابش میکنی.
میدوریا (با چشمان گشاد شده از تعجب و کمی مقاومت):
نه! نه کاچان، لازم نیست! من... من میتونم خودم...
اینم دوتا پارت با هم 🤣🤣🤣🤣
|| پارت بیست و هشتم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
باکوگو (در فکر، با صدایی خفه از خشم):
... احمقِ خودزنیِ بیملاحظه! این چه وضعشه؟!
*/با قدمهای سریع و خشمگین، مستقیم به سمت میدوریا میرود که کاملاً غرق در تمرین و بیخبر از ورود او و وضعیت دستش است. باکوگو هیچ هشداری نمیدهد. درست پشت سر میدوریا میایستد. لحظهای که میدوریا برای ضربهای دیگر به کیسهبوکس آماده میشود، باکوگو دست سالمش (دست چپ) را به سرعت و محکم، اما بدون آسیب زدن، روی شانهی میدوریا میگذارد و او را بهطور کامل از حرکت بازمیدارد!/*
میدوریا (با جیغی کوتاه از غافلگیری، بهشدت میپرد و سریع میچرخد. چشمان سبز وحشتزدهاش در چشمان قرمزِ خشمگین باکوگو قفل میشود. نفسش به شماره میافتد):
کا...کاتسکی؟! وایسا! من... من متوجه نشدم...
صحنه ۳: رویارویی - خشم، نگرانی و تکان واقعی
*/باکوگو حرفش را قطع نمیکند، اما دستش از روی شانهی میدوریا برنمیدارد. نگاهش سوزان به دست باندپیچی شدهی میدوریا خیره است که اکنون واضحتر خونآلود است. صدایش بسیار آرام، بسیار پایین، و بسیار خطرناک میآید، پر از خشمِ فروخورده و... نگرانیِ غیرقابل انکار:/*
باکوگو:
... خفه. شو. (مکثی کشنده، دستش را بلند میکند و مستقیماً به لکهی خون روی باند اشاره میکند) این. چیه؟ تزئیناتِ تمرینیت؟ یادت رفته که این دستت رو تقریباً پاره کردی دیروز؟ یادت رفته که گفتم نباید بهش فشار بیاری؟
میدوریا (نگاهش به دستش میافتد. برای اولین بار متوجه خونآلود شدن باند میشود. چشمانش گشاد میشود، رنگ از صورتش میپرد. ترکیبی از شرم، ترس از عصبانیت باکوگو و نگرانی برای وضعیت دستش در چهرهاش دیده میشود. صدایش ضعیف و لرزان):
وای... من... من متوجه نشدم! واقعاً! فقط... فقط میخواستم قویتر بشم... میخواستم ثابت کنم که... آخ!
*(درد ناگهانی ناشی از تکان خوردن دست، حرفش را قطع میکند. بیاختیار دست آسیبدیده را با دست سالمش میگیرد، چهرهاش در هم میرود)*
{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت بیست و نهم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
میدوریا: ... آخ
باکوگو (این نمایش درد و نادانی، خشمش را کمی کاهش میدهد، اما اخمش پابرجاست. صدایش هنوز سرد، اما کمی کمتر خفه است):
ثابت کنی؟ ثابت کنی که چقدر احمقی؟! (با حرکتی سریع اما محتاطانه، مچ دست راست میدوریا را (از روی باند) میگیرد و آن را بالا میآورد تا هر دو به وضوح ببینند) این قویتر شدن نیست، دکو! این خودزنیِ احمقانهس! اگه زخمت عفونت کنه یا بدتر بشه، هفتهها عقب میافتی! اونوقت چجوری میخوای قویتر بشی؟! چجوری میخوای از کسی محافظت کنی؟! برو بانداژ رو عوض کننن
میدوریا :( دستانش را بالا آورد و گفت و با لبخندی نرم گفت ) باشه باشه
صحنه ۵: بانداژ دوباره - ملاقاتی از جنس سکوت و غافلگیری
*/میدوریا پشت میز کمکهای اولیه نشسته. با دست چپش به سختی سعی میکند باند خونی را باز کند و باند تازه ببندد. دست راستش دردناک و لرزان است. حرکاتش ناشیانه و بیدقت است. باند جدید مرتب از دستش میافتد. چهرهاش از درد و ناامیدی درهمرفته. با خودش زمزمه میکند:/*
میدوریا (با صدایی لرزان):
...یادم میاد ریکو-سنسِی چطور این کار رو میکرد... آخ! باز افتاد... نه، باید محکمتر گره بزنم... آخه چرا اینقدر سخته؟!
*/باکوگو که از فاصلهی نزدیک این صحنهی ناامیدکننده را تماشا میکرد، ناگهان قدمهای سنگینی برمیدارد و مستقیماً پشت سر میدوریا میایستد. سایهاش روی میدوریا میافتد. میدوریا از غافلگیری خشکش میزند و به پشت سرش نگاه میکند./*
باکوگو (با صدایی کمحجم، قاطع و بدون جای بحث):
... جا به جا شو. بزار خودم ببندمش. تو فقط خرابش میکنی.
میدوریا (با چشمان گشاد شده از تعجب و کمی مقاومت):
نه! نه کاچان، لازم نیست! من... من میتونم خودم...
اینم دوتا پارت با هم 🤣🤣🤣🤣
- ۱۵.۷k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط