#یک_اشک_شیرین

#یک_اشک_شیرین




پارت ۱۵



لیندا ساکت گریه کرد و سعی کرد صداشو جمع و جور کنه و گفت:" اما....هرچی باشه داداشمه!من....نمیتونم..."
پترا:"وایی!چه بد! آخر داستان این دختر کوچولو هم این شد! ببین منو! هرطور که شده لیوای رو میکشم! حالا یا خودت کمکم میکنی و میای پیش جان ، ولی اگه من بکشم ، دیگه نمیای پیش جان! تصمیم با خودته!"
لیندا:"باشه‌...باشه پترا....به نقشه عمل میکنم!"
پترا:"خب شد دختر کوچولو! پس پایانا این دختر، خیلی خیلی خوشه! وای!اشک ذوق داره از چشمام میریزه. باورم نمیشه!!!!حالا این دختره باید......"
.
.
.
.
*لیوای و ارن روی تخت

لیوای و ارن لخت بودن و لیوای رو پاهای ارن نشسته بود و دست ارن را گرفت و به کی.&*ش می‌مالید.
ارن نیش‌خند زد و شروع کرد به فشار دادن کی.&* لیوای.
لیوای چشماش رو بست و بیشتر به حس این تمرکز کرد تا بیشتر لذت ببره.
لیوای:"عا..حححح!..."
ارن یکم محکم تر فشار داد و دهن‌ش به گردن ارن نزدیک بود که وقتی حرف می‌زد، نفس‌ش روی گردن ارن پخش می‌شد، گفت:" نا**له‌هات....دیوونم میکنن! باعث...وحشی شدنم میشن!"
لیوای نیشخند زد و گفت:"عاحححح!"
ارن محکم تر فشار داد که یهو ..
لیندا در زد
لیوای:"اهه...چه زمان‌بندی بدیهه!! بلهه؟"
ارن:"چرا جوری میگی بله انگار جز لیندا کس دیگه ای هم خونه‌س؟"
لیندا:"داداش!(در رو باز کرد و به هیچ جاش نبود که ارن و لیوای لختن) من امروز واقعا باید برم بیرون!!!"
لیوای:"...نکنه با پسری قرار داری؟"
لیندا:"نه نه! قسم میخورم نههه!
لیوای فقط نگاهش کرد.
.
.
.
.
*تو خیابون.


لیوای و ارن جلو بودن و لیندا پشت بود

لیوای:"بریم بستنی؟"
ارن:"اوکیه! من توت فرنگی!"
لیوای:" منم کاکائویی!"
ارن:"یکم پیاده روی کنیم و بعدش میریم!"

لیندا در حال پیام دادن

پیام*

لیندا:"خب...دقیقا همونجایی هستیم که تو گفتی....حالا....اگه ماشین دیر کنه چیکار میخوای کنی؟"
پترا:"چند دقیقه اونجا نگهشون دار. یکم لف بده تا ماشین برسه.
لیندا:"اوک..."
پترا:"آفرین.... فقط یادت نره که من.."
لیندا:"آره تو خواهر کسی هستی که شوهرمه و اگه طبق نقشه پیش نرم قراره جان رو ازم بگیری!"
پترا:"آفرین. خوب یادت مونده!"
**

لیندا:"داداشششش!"
لیوای دست ارن رو گرفته بود و درحال راه رفتن بود و میخواست که خیابون رو رد کنه اما با صدا زدن لیندا بر گشت و گفت:"لیندا چرا اینهمه عقب موندی؟ بیا دیگ!"
لیندا بهونه ای پیدا نکرد و به زمین اشاره کرد و گفت:"اینوووو ببیینن!"
لیوای و ارن با تعجب به هم نگاه و بدو بدو رفتن سمت لیندا.
لیوای بعد رسیدن به پیش لیندا به پایین نگاه کرد و گفت:"اینجا که چیزی نیست!"
ارن:" از چی ترسیدی؟"
لیندا:"...یه حشره خیلی عجیبببب بودددد!!"
لیوای چشم غره رفت و گفت:"ای بابا توعم...بیا بریم!"
لیندا:"نه نه نه...الان وقتش نیست!"
لیوای با تعجب برگشت و گفت:"وقتش نیست؟ دقیقا میتونم بپرسم وقت چیو میگی؟"
لیندا میخواست حرف بزنه ولی یهو از کنار یه ماشین رد شد. راننده به لیندا اشاره داد.
لیندا به سمت لیوای گفت:"میخواستم حشره رو پیدا کنیم ولی خب بیخیال. بیایید بریم.

(*نقشه: لیندا باید کاری کنه که لیوای از اونجا رد شدنی ، همون ماشین با سرعت بیاد و لیوای رو بزنه)

*لیوای و ارن دست تو دست درحال رد شدن .لیندا پشتشون وایساده بود و گریه کرد‌.
ماشین درحال اومدن.
یهو لیندا....






پایان.

پارت اخر
BitaRrrr
دیدگاه ها (۱۰)

به زیباییه مشکی

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p14بعد حرف ته خجا...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

part five ::🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐که یهو مایکی از پشت ا.ت رو...

پارت ۲۱ — «انتقام جونگکوک»رها هنوز پشت مبل قایم شده بود.رها:...

┄┉✿┉┄ ⇠ جونگ‌کوک درباره فیلم‌های علمی‌تخیلی صحبت می‌کنه و می...

⟭𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝑠ℎ𝑖𝑝 𝑡𝑜𝑜 𝑙𝑜𝑣𝑒 ⟬𝑃𝑎𝑟𝑡 19نویسنده:«اونا شروع کردن به...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۶۷ویو راوی بعد از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط