پارت ۸
پارت ۸
کوک: من عاشقتم بشررررر(چقدر...عیووو😂🤣)
و همو بغل کردیم. بعدش کوک سرشو از سینهام اوورد بالا و گفت:
کوک: بریم بیرون یکم قدم بزنیم!؟
سوهی: اوهوم بریم.
و بلند سدیم و من سوشرتمو پوشیدمو کوک ی شلوار بگ و تیشرت مشکی لش پوشید و دست همو گرفتیمو از خونش زدیم بیرون. رفتیم تو پارک یکم قدم بزنیم. یهو من دکه بستنی فروشی دیدمو آب دهنم راه افتاد. کوک که دکه رو دید سریع نگاشو داد بمن که چطوری دارم به دکه نگا میکنم. خندید و گفت:
کوک: بستنی میخو...(سوهی بیتربیت. بزار حرف بچه تموم شه!)
سوهی: اره میخورم😁
جونگکوک خندید و گفت:
کوک: کوچولووووووووووو
سوهی: یاااااااااااا من کوچولو نیستم
کوک: هستی
سوهی: نیستم
کوک: هستی
سوهی: ععععع میگم بچه نیستم دیگههههه
کوک: ولی تو بچه ای
سوهی: باشه بابا تو راست میگی.
کوک: هیهیهیهیهی😂😂(مثلا خنده پیروزمندانه🤣🤣عجب خنده ایم هس)
رفتیم سمت دکه و من نشستم رو یکی از نیمکتا و کوک رفتو دوتا بستنی گرفتو دوباره بلند سدیم و همینطوری که بستنی میخوردیم قدم میزدیم و دست هنو گرفته بودیم. (خدا بده شانس)
ویو چن مین بعد*
بستنی تمون شد و راه افتادیم سمت خونه. بعد چن دیقه رسیدیم که کوک گف:
کوک: خب خب وقت شامههه
سوهی: چی میخوای درست کنی!؟؟؟( با ذوقی که کاملا مشخصه پاستا میخواد😑)
کوک: عاممممم... تو چی میخوری!؟
سوهی: مثلاااا.....پاستا چطوره!؟😁
کوک: خیلی خب. و خندید
سوهی: الان واقعا قبول کردی!؟🤨😐( پ ن پ سوهی جون میخوای بگه سیشتیر؟؟؟)
(سوهی: عزیزم میشه وسط داستان اینقد زر نزنی!؟)(بله چشم😶🫣)(بریم ادامه...😁)
کوک: خب پس چی بگم!؟
سوهی: اخه یکم سخت بود راضی کردنت واسه پختن پاستا!
کوک: خب میخوای نپزم!
سوهی: ن ن غلط کردم بپز.
کوک خندید و گفت:
کوک: خیلی خببببببببببب.
چند مین بعد*( گشادیییییی)
پاستا آماده شد و نشستیم سر میز و خوردیم. بعدش تصمیم گرفتیم یکم ویسکی بخوریم و فیلم ببینیم. داشتم دنبال یکی از ویسکیا میگشتم و کوکم داشت فیلم پیدا میکرد(مگه فیلم پیدا کردنیه؟؟؟🙂↕️🧐)
بالاخره پیداش کردمو دوتا لیوان برداشتمو رفتم نشستم رو مبل کنار کوک. نمیدونم چه ژانری رو انتخاب کرده بود. فقط نشستم و ویسکیو لیوانو گذاشتم رو میز. کوک خم شد و واسه جفتمون ریختو بعدش خوردیم و فیلم شروع شد.
بعد چن مین*
کوک یکم مست شده بودو منم همین طور که یهو فیلم به جاهای بد و صحنه دارش کشید(مغزای منحرفتون را فعال کنید لطفا😈)
شوکه شده بودم و مث چی در تعجب خود میگنجیدم. که یهو سرمو خیلی اروم برگردوندم و کوکو دیدم که عرق کرده و داره نفس نفس میزنه. منم از ترسم سریع کنترلو پیدا کردم و تی وی رو خاموش کردم و گفتم خب من خسته ام میرم بخوابم توام بیا بریم بخوابیم. حیحیحی🫣(ازین خنده ضایها😂🤣)
که یهو دستمو کشیدو گفت:
کوک: یکم واسه خوابیدن زود نیست؟؟تازشم ما ظهر خوابیدیم. فک نکنم الان هیچکدوممون خوابمون بیاد.
سوهی: ولی.. آخه من...من خوابم م..میاد.
کوک: خوابو بزا برا بعدا بیب. الان خیلی نیازت دارم.
سوهی: ولی اخه...
که یهو من نشوند روپاهاش و لباشو کوبید رو لبام محکم مک زدنش باعث میشد لبام پاره شه و ازش خون بیاد. همراهی نمیکردم و تقلا میکردم و میزدم به شونهای جونگکوک ولی انگار ن انگار. میدونستم نمیتونم کاری کنم که گاز محکمی از لب پایینم گرفت. ی آه تو دهنش کشیدم و مجبور به همراهی شدم. که یهو کوک از باسنم(بی ادبا به باسن میگننن کوننننن🤣🤣🤣)گرفتو بلند شدو رفت تو اتاق و...
ادامه دارد...
حمایتتتتتتت کنید تا دوباره شرط نزاشتممممممم
البته بازم فرقی نداره فعلا ۴ تا کامنت مونده بود ولی خو گذاشتم دیه.
ببینین چقد مهربونم. پس حمایت کننننننن وگرنه بازم شرط میزارمااااا. میزارماااااااا میزارمهااااااااااااااا😂
کوک: من عاشقتم بشررررر(چقدر...عیووو😂🤣)
و همو بغل کردیم. بعدش کوک سرشو از سینهام اوورد بالا و گفت:
کوک: بریم بیرون یکم قدم بزنیم!؟
سوهی: اوهوم بریم.
و بلند سدیم و من سوشرتمو پوشیدمو کوک ی شلوار بگ و تیشرت مشکی لش پوشید و دست همو گرفتیمو از خونش زدیم بیرون. رفتیم تو پارک یکم قدم بزنیم. یهو من دکه بستنی فروشی دیدمو آب دهنم راه افتاد. کوک که دکه رو دید سریع نگاشو داد بمن که چطوری دارم به دکه نگا میکنم. خندید و گفت:
کوک: بستنی میخو...(سوهی بیتربیت. بزار حرف بچه تموم شه!)
سوهی: اره میخورم😁
جونگکوک خندید و گفت:
کوک: کوچولووووووووووو
سوهی: یاااااااااااا من کوچولو نیستم
کوک: هستی
سوهی: نیستم
کوک: هستی
سوهی: ععععع میگم بچه نیستم دیگههههه
کوک: ولی تو بچه ای
سوهی: باشه بابا تو راست میگی.
کوک: هیهیهیهیهی😂😂(مثلا خنده پیروزمندانه🤣🤣عجب خنده ایم هس)
رفتیم سمت دکه و من نشستم رو یکی از نیمکتا و کوک رفتو دوتا بستنی گرفتو دوباره بلند سدیم و همینطوری که بستنی میخوردیم قدم میزدیم و دست هنو گرفته بودیم. (خدا بده شانس)
ویو چن مین بعد*
بستنی تمون شد و راه افتادیم سمت خونه. بعد چن دیقه رسیدیم که کوک گف:
کوک: خب خب وقت شامههه
سوهی: چی میخوای درست کنی!؟؟؟( با ذوقی که کاملا مشخصه پاستا میخواد😑)
کوک: عاممممم... تو چی میخوری!؟
سوهی: مثلاااا.....پاستا چطوره!؟😁
کوک: خیلی خب. و خندید
سوهی: الان واقعا قبول کردی!؟🤨😐( پ ن پ سوهی جون میخوای بگه سیشتیر؟؟؟)
(سوهی: عزیزم میشه وسط داستان اینقد زر نزنی!؟)(بله چشم😶🫣)(بریم ادامه...😁)
کوک: خب پس چی بگم!؟
سوهی: اخه یکم سخت بود راضی کردنت واسه پختن پاستا!
کوک: خب میخوای نپزم!
سوهی: ن ن غلط کردم بپز.
کوک خندید و گفت:
کوک: خیلی خببببببببببب.
چند مین بعد*( گشادیییییی)
پاستا آماده شد و نشستیم سر میز و خوردیم. بعدش تصمیم گرفتیم یکم ویسکی بخوریم و فیلم ببینیم. داشتم دنبال یکی از ویسکیا میگشتم و کوکم داشت فیلم پیدا میکرد(مگه فیلم پیدا کردنیه؟؟؟🙂↕️🧐)
بالاخره پیداش کردمو دوتا لیوان برداشتمو رفتم نشستم رو مبل کنار کوک. نمیدونم چه ژانری رو انتخاب کرده بود. فقط نشستم و ویسکیو لیوانو گذاشتم رو میز. کوک خم شد و واسه جفتمون ریختو بعدش خوردیم و فیلم شروع شد.
بعد چن مین*
کوک یکم مست شده بودو منم همین طور که یهو فیلم به جاهای بد و صحنه دارش کشید(مغزای منحرفتون را فعال کنید لطفا😈)
شوکه شده بودم و مث چی در تعجب خود میگنجیدم. که یهو سرمو خیلی اروم برگردوندم و کوکو دیدم که عرق کرده و داره نفس نفس میزنه. منم از ترسم سریع کنترلو پیدا کردم و تی وی رو خاموش کردم و گفتم خب من خسته ام میرم بخوابم توام بیا بریم بخوابیم. حیحیحی🫣(ازین خنده ضایها😂🤣)
که یهو دستمو کشیدو گفت:
کوک: یکم واسه خوابیدن زود نیست؟؟تازشم ما ظهر خوابیدیم. فک نکنم الان هیچکدوممون خوابمون بیاد.
سوهی: ولی.. آخه من...من خوابم م..میاد.
کوک: خوابو بزا برا بعدا بیب. الان خیلی نیازت دارم.
سوهی: ولی اخه...
که یهو من نشوند روپاهاش و لباشو کوبید رو لبام محکم مک زدنش باعث میشد لبام پاره شه و ازش خون بیاد. همراهی نمیکردم و تقلا میکردم و میزدم به شونهای جونگکوک ولی انگار ن انگار. میدونستم نمیتونم کاری کنم که گاز محکمی از لب پایینم گرفت. ی آه تو دهنش کشیدم و مجبور به همراهی شدم. که یهو کوک از باسنم(بی ادبا به باسن میگننن کوننننن🤣🤣🤣)گرفتو بلند شدو رفت تو اتاق و...
ادامه دارد...
حمایتتتتتتت کنید تا دوباره شرط نزاشتممممممم
البته بازم فرقی نداره فعلا ۴ تا کامنت مونده بود ولی خو گذاشتم دیه.
ببینین چقد مهربونم. پس حمایت کننننننن وگرنه بازم شرط میزارمااااا. میزارماااااااا میزارمهااااااااااااااا😂
- ۱۶۶
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط