باقی تابستان عجیب و محیرالعقول طی میشود.ماه گذشته از این
باقی تابستان عجیب و محیرالعقول طی میشود.ماه گذشته از اینکه یک پرتقال را به سمت خودم کشیده بودم هیجان زده بودم امادر این تابستان کارهای عجیب دیگری انجام داده ام.با مکس بر دم جارو سوار شدیم و جارو پرواز کرد.بعد مکس به من یاد داد جارو را کنترل کنم و به دست هایم آتش درست کنم و اجسام را از جایشان بلند کنم.یک کار عجیب دیگر انجام میدهم که به گفته آلیس در تمام خانواده فقط من و مادرم توانایی اش را داشتیم.روزی که یک پرنده با بال شکسته توی ایوان افتاد به محض اینکه آن را بر داشتم تا به خانه ببرم دوباره خط طلایی را دیدم.پشت چشمم میرقصید و ورجه وورجه میکرد تا بگیرمش و وقتی به آن رسیدم بال پرنده ناگهان صاف میشود و به پرواز درمیآید.در شروع سال تحصیلی همراه مکس به ایستگاه قطار آمده ایم.به دستور مکس همزمان به سمت دیوار آجری بین سکوی نه و ده میدویم اما ناباورانه مغزمان کف ایستگاه پخش نمیشود و فضایی جدید،جادوگران ردا به تن و قطاری قرمز رنگ جلویمان پدید می آیند!"من از دیوار رد شدم!"
مکس سر تکان میدهد"فکر کردم تو این چند ماه به اندازه کافی واسه این ماجرا آمادت کردم"
دارم از ذوق بال در می آورم"وای خدای من اینجا عالیه!"
مکس انگار که اصلاً چیز جالبی ندیده باشد،بیخیال لبخند میزند"کجاشو دیدی"
من همچنان هیجان زده ام"اگه جادوگر نبودم باید با زندگیم چیکار میکردم..."
مکس بی تفاوت جواب میدهد"ری هم پدرت هم مادرت جادوگر بودن.تو در هر شرایطی جادوگر بودی.قانون اول سر به سر سال بالایی ها نذار.اونا عوضین.
درحال تماشا کردن اطراف هستم پس حواس پرت جواب میدهم"خوشحالم که اعتراف میکنی عوضی هستی"
مکس هنوز هم بی تفاوت است"نمک نریز.قانون دوم بعد از خاموشی خوابگاه باش.قانون سوم هر مشکلی که بود،بدون تعارف هر مشکلی؛اول به من میگی"
چشم از اطراف ایستگاه برمیدارم"داری به من دستور میدی ماکسیموس اسمیت؟"
مکس تصحیح میکند"نه.دارم ازت محافظت میکنم"
با لحنی که سعی دارم قابل اعتماد باشد جواب میدهم"حواسم به خودم هست.سعی میکنم قوانین رو هم رعایت کنم.برو پیش رفیقات.هاگوارتز میبینمت برادر"
مکس دست روی شانه ام میگذارد"مراقب باش ری خب؟"
به او اطمینان میدهم"از پس خودم برمیام مکس."
مکس در آغوشم مبکشد"قبل از تعیین گروه پیدات میکنم"
لبخند میزنم و بین جمعیت داخل قطار میچپم
یک کوپه خالی پیدا میکنم و وسایلم را جاگیر میکنم و مینشینم و پرده کرکره ای پنجره رو بالا میدهم"دارم میام هاگوارتز"
در کوپه را نیمه باز میگذارم که اگر جا کم بود کسی بتواند داخل بیاید دستی به شلوار جین آبی رنگم میشکم و چین و چروک هایش را مرتب میکنم پیراهنی که تنم وکرده ام در نگاه اول مردانه به نظر می آید اما مدل یقه و سر آستینش معلوم میکند که مردانه نیست موهایم را بالا بسته ام و سعی دارم برای ورود به مدرسه جدید ظاهر موجهی داشته باشم.ناگهان صدایی مرا به خودم می آورد"میتونم بیام اینجا؟"
در را باز میکنم"آره آره.حتماً"
پسر با نمکی با موهای مشکی موج دار و چشم های درشت سبز،قدی کمی از من بلند تر و چمدانی سبز رنگ داخل می آید"من ریگولوس هستم"دستش را جلو می آورد.با او دست میدهم"خوشبختم.ریچل اسمیت.میتونی ری صدام کنی"
ریگولوس که سعی دارد چمدانش را گوشه ای زور چپان کند میپرسد"سال اولی هستی ری؟"
با تکان سر پاسخ مثبت میدهم
بلاخره موفق میشود"منم همینطور"
سعی دارم نخندم"چه عالی"
لبخند میزند"تو دختر عموی مکس هستی درسته؟"
حرفش را تصحیح میکنم"درواقع دختر عمه مکس.راستش با اونا بزرگ شدم برای همین مکس یه جورایی برادر بزرگترمه"
میگوید"مکس آدم خوبیه."
پاسخ میدهم"همینطوره. تو میشناسیش؟"
لباسش را مرتب میکند.مضطرب به نظر میرسد"تا حدودی...برادرم میشناستش"
پس برادر دارد"برادرت؟"
لبخند میزند"سیریوس.اون سال دومیه"
من هم متقابلاً لبخند میزنم"آها.یه لحظه فکر کردم مکس مشهور شده"
کمی گفتگو ادامه پیدا میکند بعد ریگولوس خداحافظی میکند و میرود چیزی نمی گذرد که دوباره صدایی سکوت را میشکند"رانندهه بلیط هاتون رو میخواد.عصبی هم هست.زود تحویل بدین در رو ببندین و خودتونو نجات بدین"
جا میخورم"شما کی باشی؟"
مرد جواب میدهد"زورگیر.خوبه؟"
بلیط را دستش میدهم"حرص نخور پیری قلبت وایمیسه"
."چه زری زدی؟"
من نمی بازم"همون که شنیدی"
مرد سمتم می آید و میخواهد یقه ام را بگیرد با اولین افسونی که یاد گرفتم به عقب هلش میدهم"دفعه آخرت باشه!خجالتم نمیکشه...من جای نوه تم"
برافروخته میشود"برو به درک"و سمت کوپه راننده راه می افتد
مکس"ری محض رضای خدا!بهت گفته بودم دعوا نکنی!"
این انصاف نیست!"تقصیر اون بود!"
مکس عصبانی است"ولی اونو تنبیه نمیکنن.دانش آموزهارو تنبیه میکنن"
دارد یک طرفه به قاضی میرود!"خیلی خب.دعوا نمیکنم"
سمت کوپه اش راه می افتد"ببینیم و تعریف کنیم"
مکس سر تکان میدهد"فکر کردم تو این چند ماه به اندازه کافی واسه این ماجرا آمادت کردم"
دارم از ذوق بال در می آورم"وای خدای من اینجا عالیه!"
مکس انگار که اصلاً چیز جالبی ندیده باشد،بیخیال لبخند میزند"کجاشو دیدی"
من همچنان هیجان زده ام"اگه جادوگر نبودم باید با زندگیم چیکار میکردم..."
مکس بی تفاوت جواب میدهد"ری هم پدرت هم مادرت جادوگر بودن.تو در هر شرایطی جادوگر بودی.قانون اول سر به سر سال بالایی ها نذار.اونا عوضین.
درحال تماشا کردن اطراف هستم پس حواس پرت جواب میدهم"خوشحالم که اعتراف میکنی عوضی هستی"
مکس هنوز هم بی تفاوت است"نمک نریز.قانون دوم بعد از خاموشی خوابگاه باش.قانون سوم هر مشکلی که بود،بدون تعارف هر مشکلی؛اول به من میگی"
چشم از اطراف ایستگاه برمیدارم"داری به من دستور میدی ماکسیموس اسمیت؟"
مکس تصحیح میکند"نه.دارم ازت محافظت میکنم"
با لحنی که سعی دارم قابل اعتماد باشد جواب میدهم"حواسم به خودم هست.سعی میکنم قوانین رو هم رعایت کنم.برو پیش رفیقات.هاگوارتز میبینمت برادر"
مکس دست روی شانه ام میگذارد"مراقب باش ری خب؟"
به او اطمینان میدهم"از پس خودم برمیام مکس."
مکس در آغوشم مبکشد"قبل از تعیین گروه پیدات میکنم"
لبخند میزنم و بین جمعیت داخل قطار میچپم
یک کوپه خالی پیدا میکنم و وسایلم را جاگیر میکنم و مینشینم و پرده کرکره ای پنجره رو بالا میدهم"دارم میام هاگوارتز"
در کوپه را نیمه باز میگذارم که اگر جا کم بود کسی بتواند داخل بیاید دستی به شلوار جین آبی رنگم میشکم و چین و چروک هایش را مرتب میکنم پیراهنی که تنم وکرده ام در نگاه اول مردانه به نظر می آید اما مدل یقه و سر آستینش معلوم میکند که مردانه نیست موهایم را بالا بسته ام و سعی دارم برای ورود به مدرسه جدید ظاهر موجهی داشته باشم.ناگهان صدایی مرا به خودم می آورد"میتونم بیام اینجا؟"
در را باز میکنم"آره آره.حتماً"
پسر با نمکی با موهای مشکی موج دار و چشم های درشت سبز،قدی کمی از من بلند تر و چمدانی سبز رنگ داخل می آید"من ریگولوس هستم"دستش را جلو می آورد.با او دست میدهم"خوشبختم.ریچل اسمیت.میتونی ری صدام کنی"
ریگولوس که سعی دارد چمدانش را گوشه ای زور چپان کند میپرسد"سال اولی هستی ری؟"
با تکان سر پاسخ مثبت میدهم
بلاخره موفق میشود"منم همینطور"
سعی دارم نخندم"چه عالی"
لبخند میزند"تو دختر عموی مکس هستی درسته؟"
حرفش را تصحیح میکنم"درواقع دختر عمه مکس.راستش با اونا بزرگ شدم برای همین مکس یه جورایی برادر بزرگترمه"
میگوید"مکس آدم خوبیه."
پاسخ میدهم"همینطوره. تو میشناسیش؟"
لباسش را مرتب میکند.مضطرب به نظر میرسد"تا حدودی...برادرم میشناستش"
پس برادر دارد"برادرت؟"
لبخند میزند"سیریوس.اون سال دومیه"
من هم متقابلاً لبخند میزنم"آها.یه لحظه فکر کردم مکس مشهور شده"
کمی گفتگو ادامه پیدا میکند بعد ریگولوس خداحافظی میکند و میرود چیزی نمی گذرد که دوباره صدایی سکوت را میشکند"رانندهه بلیط هاتون رو میخواد.عصبی هم هست.زود تحویل بدین در رو ببندین و خودتونو نجات بدین"
جا میخورم"شما کی باشی؟"
مرد جواب میدهد"زورگیر.خوبه؟"
بلیط را دستش میدهم"حرص نخور پیری قلبت وایمیسه"
."چه زری زدی؟"
من نمی بازم"همون که شنیدی"
مرد سمتم می آید و میخواهد یقه ام را بگیرد با اولین افسونی که یاد گرفتم به عقب هلش میدهم"دفعه آخرت باشه!خجالتم نمیکشه...من جای نوه تم"
برافروخته میشود"برو به درک"و سمت کوپه راننده راه می افتد
مکس"ری محض رضای خدا!بهت گفته بودم دعوا نکنی!"
این انصاف نیست!"تقصیر اون بود!"
مکس عصبانی است"ولی اونو تنبیه نمیکنن.دانش آموزهارو تنبیه میکنن"
دارد یک طرفه به قاضی میرود!"خیلی خب.دعوا نمیکنم"
سمت کوپه اش راه می افتد"ببینیم و تعریف کنیم"
- ۲۰.۷k
- ۱۷ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط