#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
پارت: ¹¹
توی عمارت هرکسی یه طوری بهش نگاه میکرد و دم گوش هم زمزمه هایی میکردن
ات : وایسا....
تهیونگ از هر حرکت کردن دست برداشت و با ایستادنش ترسی به جون ات افتاد، تهیونگ از شونه بهش نگاه کرد
تهیونگ : دیشب و یادت نرفته که؟ گفتم حق نداری تو این عمارت زری بزنی؟ درسته ؟
ات: ببخشید...
تهیونگ سری از رضایت تکون داد و دوباره شروع به حرکت کرد تا به حیاط رسیدن. تهیونگ دستش و ول کرد
تهیونگ: از امروز آموزشات با آقای مین یونگی شروع میشه. هر روز راس ساعت ۶ صبح باید توی حیاط عمارت باشی یونگی مربی تیراندازی و رزمی تو هست.
حرفش که تموم شد دستش رو توی جیبش فرو برد و سمت داخل عمارت حرکت کرد. وقتی داشت از کنار ات رد میشد لحظه ای وایساد
تهیونگ: حواست باشه دست از پا خطا نکنی
حرفش که تموم شد به حرکتش ادامه داد.
ات با صدای مردی که رو به روش بود و به نظر میرسید مربیش و یا همون یونگی باشه به خودش اومد.
یونگی: از همین حالا آموزش شروع میشه...
یونگی سیگارش رو بین دو انگشت کشیده اش قرار داد و با فندک سیگار رو روشن کرد و همراه راه رفتن ادامه داد
یونگی: کم کاری جریمه داره همچنین من به جناب کیم اطلاع میدم
و سپس اولین جلسه آموزشی شروع شد
ات به تفنگ های روز میز نگاه کرد و یکی از تفنگ ها رو برداشت .
یونگی: بهش میگن کلاشینکف
ات یکمی کلاشینکف و تو دستش جا به جا کرد پیش خودش فکر کرد « کاشکی میشد با همین تفنگ تیر خلاص و تو سر اون پسره عوضی میزدم» که صدای یونگی افکار درهمش رو برهم زد
یونگی: همین جلسه کار با کلاشینکف و یاد میگیری
یونگی سمت ات حرکت کرد و پشت ات ایستاد.
یونگی: باید دستت و زیر تفنگ بزاری و این یکی دستت و روی ماشه بزاری.
ات سعی کرد کاری که اون میگه رو انجام بده ولی اشتباه انجام میداد که یونگی بهش نزدیک تر شد و داشت حالت دستش و درست میکرد و دستش و گذاشت روی پهلوی ات تا حالت ایستادنش رو درست کنه که....
پارت: ¹¹
توی عمارت هرکسی یه طوری بهش نگاه میکرد و دم گوش هم زمزمه هایی میکردن
ات : وایسا....
تهیونگ از هر حرکت کردن دست برداشت و با ایستادنش ترسی به جون ات افتاد، تهیونگ از شونه بهش نگاه کرد
تهیونگ : دیشب و یادت نرفته که؟ گفتم حق نداری تو این عمارت زری بزنی؟ درسته ؟
ات: ببخشید...
تهیونگ سری از رضایت تکون داد و دوباره شروع به حرکت کرد تا به حیاط رسیدن. تهیونگ دستش و ول کرد
تهیونگ: از امروز آموزشات با آقای مین یونگی شروع میشه. هر روز راس ساعت ۶ صبح باید توی حیاط عمارت باشی یونگی مربی تیراندازی و رزمی تو هست.
حرفش که تموم شد دستش رو توی جیبش فرو برد و سمت داخل عمارت حرکت کرد. وقتی داشت از کنار ات رد میشد لحظه ای وایساد
تهیونگ: حواست باشه دست از پا خطا نکنی
حرفش که تموم شد به حرکتش ادامه داد.
ات با صدای مردی که رو به روش بود و به نظر میرسید مربیش و یا همون یونگی باشه به خودش اومد.
یونگی: از همین حالا آموزش شروع میشه...
یونگی سیگارش رو بین دو انگشت کشیده اش قرار داد و با فندک سیگار رو روشن کرد و همراه راه رفتن ادامه داد
یونگی: کم کاری جریمه داره همچنین من به جناب کیم اطلاع میدم
و سپس اولین جلسه آموزشی شروع شد
ات به تفنگ های روز میز نگاه کرد و یکی از تفنگ ها رو برداشت .
یونگی: بهش میگن کلاشینکف
ات یکمی کلاشینکف و تو دستش جا به جا کرد پیش خودش فکر کرد « کاشکی میشد با همین تفنگ تیر خلاص و تو سر اون پسره عوضی میزدم» که صدای یونگی افکار درهمش رو برهم زد
یونگی: همین جلسه کار با کلاشینکف و یاد میگیری
یونگی سمت ات حرکت کرد و پشت ات ایستاد.
یونگی: باید دستت و زیر تفنگ بزاری و این یکی دستت و روی ماشه بزاری.
ات سعی کرد کاری که اون میگه رو انجام بده ولی اشتباه انجام میداد که یونگی بهش نزدیک تر شد و داشت حالت دستش و درست میکرد و دستش و گذاشت روی پهلوی ات تا حالت ایستادنش رو درست کنه که....
- ۲۴۵
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط