... ای آشنا چه شد که تو بیگانه خو شدی؟

... ای آشنا چه شد که تو بیگانه خو شدی؟
با مهرپیشگان ز چه رو کینه جو شدی؟
ما همچو غنچه یک دل و یک روی مانده‌ایم
با ما چرا چو لاله دو رنگ و دو رو شدی؟
نزدیک‌تر ز جان به تنم بودی ای دریغ
رفتی به قهر و دورتر از آرزو شدی
ای گل که لاف حسن زدی پیش آفتاب!
خشکید شبنم تو و بی‌آبرو شدی
ای چهره از غبار غمی زنگ داشتی
اشکی فشاند چشم من و ، شست و شو شدی
از گریه همچو غنچه گره در گلوی ماست
تا همچو گل به بزم کسان خنده رو شدی
سیمین! چه روزها که چو گرداب ، در فراق
پیچیدی از ملالت و در خود فرو شدی .
دیدگاه ها (۲)

بسم رب المهدی(عج) می ترسم از آن لحظه که عمرم به سر آید مهتا...

عاشقانه های شبنم

خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیاباده گردان چیست آخر داردارت س...

جفای خلق و غم روزگار دیده منموزین دو، رشتهٔ پیوند خود بریده ...

دیر آمدی که دست ز دامن ندارمتجان مژده داده ام که چوجان در بر...

موحّدان که به لیل و نهار ساخته‌اندبه یاد زلف و رخ ِ آن نگار ...

تو را خبر ز دلِ بی‌قرار باید و نیست …غم تو هست ولی غمگسار با...

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیستغم تو هست ولی غمگسار باید ...

📜#غزلیات#رهی_معیری#غزل_بیست_و_سومای #صبح نودمیده! بناگوش کیس...

اسیر گریه‌ی بی‌اختیار خویشتنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط