ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤

Part : Sixteen

ویوی تهیونگ :

بعد از رفتنش ، جونگ‌کوک نه تنها قلب و نگاهشون ازم گرفت بلکه دوباره احساس کردم همه چیز ازم گرفته شده . دوباره اون ماسک بی تفاوتی و لحن سرد و خشن مهمون صورتم شد و قلبم مثل یه ظرف بلوری شکسته له هزار تکه تبدیل شد ...
اون شب چشمام روی هم نمی‌رفت تا اون اتفاق لعنتی رو فراموش کنم یا حداقل بتونم درکش کنم ...
توی تاریکی و نغمه سکوت شب ، صدای ضربان قلبم توی سرم طنین می‌انداخت و هر ضربش برای کسی می تپید که الان پیشم نبود .
یه ساعت ...
دو ساعت ...
یه ساعت گذشت ....
ولی میدونستم دیگه نمیاد . شاید حتی دیگه تو چشام نگاه نکنه . آخه تهیونگ احمق تت‌ میخواستی همه چیزشو ازش بگیری ، پس چطور توقع داری قلبشم بهت بده ؟
ولی همین نگاه و قلب تپندش، قلب تاریک منو دوباره آشکار کرد ، همون نگاه و عطر شیرینش باعث شد که دندون هام دوباره سرکش بشن و بخاطر چشیدن طعم پوستش بی پروا بشن ...

همون چشم های خیره کنندش باعث شد تا فکر کنم ...
صدای جیغ و ناله بود ...
اولش مطمئن نبودم تا وقتی که دوباره شنیدم ، و همینطور دوباره ...
مطمئن بودم صدای خودش بود !
به سرعت برق وباد از جام پریدم و به سمت راه رو دویدم . خیلی سریع به اتاقش رسیدم و تازه متوجه شدم که هیچی تنم نیست و بالا تنم برهنس...
اهمیتی ندادم و بدون در زدن وارد اتاقش شدم و دیدم که توی تختش دراز کشیده و داره کابوس میبینه تا اینکه یهو با یه جیغ بلند از کابوس بیدار شد ...
تندی پیشش رفتم و کنارش نشستم و دستم و روی گونه هاش کشیدم تا قطره های اشکشو پاک کنم . لب زدم :
+جونگ کوکم ... حالت ... حالت خوبه ؟
_تهیونگی ....(😭🥺)
بدون گفتن هیچ حرف دیگه ای خودشو تو آغوشم رها کرد و مثل بچه های چهار ساله زد زیر گریه . منم (از خدا خواسته 🤣😈) یکی از دستامو زیر زانوهاش گرفتم و دست دیگه گذاشتم پشت کمرش و به خودم نزدیک ترش کردم . سینه هامون به هم برخورد می‌کرد و حس کردم که قلبامون دوباره به هم پیوند خوردن ...
+چیزی نیست عسلم ... نترس من اینجام ...
_هق ... تهیونگی ... فکر کردم ... فکر کردم از دست دادمت ...
+خرگوشکم، چرا باید منو از دست بدی ؟ من همینجام!
_ ...

با خودم گفتم حالا که بیدار شده دیگه درست نیست اینجا بمونم ، چون اونم منو نمیخواد...
برای همین پا شدم و خواستم قدم اولو بردارم که یهو دیدم یه دست دور مچم سفت شده ...
_تهیونگی ...
+چیه خرگوشکم؟
_لطفا ... لطفا ...
+لطفا چی ؟...
_لطفا نرو ، تنهام نزار ...
+اما ، اما تو ...
_لطفا نزار التماست کنم
+عزیزکم ، بهت قول میدم برای موندنم هیچوقت التماسم نمیکنی
بعد از گفتن اون حرف به سمت تختش رفتم و روش خیمه زدم و لباشو تسخیر لبای خودم کردم . مک های عمیق و خشنی میزدم و احساس کردم لباش ورم کردن و طعم خون توی دهنم جاری شده بود . جونگ کوک همراهی نمی‌کرد و حتی صدایی هم ازش در نميومد برای همین توی چشماش نگاه کردم و دیدم چشماش بسته شده و اشک کنار چشماش خشک شده ...
براید بغلش کردم و گذاشتمش اون سر تخت و خودمم کنارش دراز کشیدم و سرشو گذاشتم روی سینم. به پوست سفید و نرم دور قفسه سینش نگاه کردم و با خودم گفتم حاضرم برای همیشه در آغوش گرفتن این پوست یا حتی فقط لمس دوبارش، جونمو بدم ...
به طرفش خم شدم و کیس مارک کوچیکی روی ترقوش زدم و چشمامو بستم ...

حس کردم قلبم داره میسوزه یا شعله ور میشه ، فکر کردم بخاطر احساسمه اما مطمئن شدم که نامحسوس نیست . چشمامو باز کردم و دیدم سر جونگ کوک روی سینمه و پوستم داره میسوزه ....
پا شدم و نشستم و پشت دستمو گذاشتم رو پیشونی جونگ کوک ...
داشت از تب میسوخت و صورتش از عرق خیس شده بود ...
بیدارش کردم و بهش گفتم :
+جونگ کوکم بیدار شو ، تب داری !
دیدم چشماش از هم باز شد و شروع کرد به تکون خوردن :
_تهیونگی حالم خوب نیست ...
+اشکالی نداره عزیزم ، پاشو برو حمام یه دوش بگیر تا دمای بدنت متعادل بشه
_اما ... اما من نمیتونم پاشم حالم خوب نیست ...
+اشکالی نداره ، خودم میبرمت !
_چییییییییییییی؟!!
+همین که شنیدی ، حالا ساکت باش و بزار کارمو انجام بدم ...

شرط پارت بعد : ۵۰ تا کامنت 😂❤️
برای شیطونیای بیشتر تهیونگ لایک کنین🤣😈
دیدگاه ها (۵۴)

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

پسر بد (61)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁸ویو: جونگ‌کوکگوشی روی میز لرزید....

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط