پارت ۹۲

دازای:من نمی‌فهمم یعنی چی که شما نمی‌تونید کمکی بکنید
شما مگه پلیس نیستید؟؟؟؟؟؟؟
:قربان متوجه نگرانیتون هستم اما باور کنید کاری از دست ما بر نمیاد تا وقتی که مدارک بیشتری_

افسر پلیس با گرفته شدن یقه‌اش توسط مرد موقهوهای قطع شد
مرد رو نزدیک خودش آورد و با تمام خشم و ابهتی که داشت محکم گفت:بهتره خفه شی افسر من این حرفا حالیم نیست فهمیدی ؟؟؟
من تا الان میتونستم افرادی خیلی بهتر از شما بفرستم تا دنبال چویا بگردن اما شما گفتید کارتون رو بلدید و نیازی به دخالت کسی نیست و منم گوش کردم اما الان میبینم حتی قدم از قدم بر نمیارید
بعد اسم خودتون رو گذاشتید پلیس؟

افسر دستش رو سمت وست مرد که یقه‌اش رو گرفته بود برد

:اول از همه آروم باشید ما داریم تموم تلاشمون رو میکنیم اما زمان میبره
دازای:زماااانننن؟؟؟؟ زمان میبره؟
اگه زمان میبره معلوم نیست تا اون موقع چه بلایی سر چویا بیارن اون وقت چییی؟؟؟
قسم میخورم اگر بلایی سرش بیاد کل این ساختمون رو رو سرتون خراب میکنم
یه روز خوش واسه هیچ کدومتون نمیزارم_
فئودور:دازای بسه

برگشت و با چهره برادرش که نفس نفس زنان بهش نزدیک میشو نگاه کرد اما با دیدن فرد پشت سر برادرش برای چند لحظه تو عالم دیگه‌ای رفت

فوکوزاوا :چرا اینجا رو گذاشتی رو سرت؟ از جلوی در هم میشه صدات رو شنید
فئودور:پدر راست میگه نگرانیت رو درک میکنم اما اگر اینطور باشی چطور میخوای به پیدا شدن چویا کمک کنی؟
دازای با شک: تو اینجا چی کار میکنی؟
فئودور:من؟من اینجا چیکار میکنم ببینم حالت_
دازای:تو اینجا چی کار میکنی پدر؟
فوکوزاوا:دازای من اومدم_
دازای:اصلا میدونی چیه مهم نیست...برو نمیخوام اینجا باشی
فوکوزاوا:پسرم من_
دازای حرف مرد رو قطع با فریاد قطع کرد:گفتم نمیخوام اینجا باشی برو همین الان از اینجا برو من می‌دونم تو واسه چی اینجایی اومدی تا باز چرت و پرت راجب من و مخصوصا چویا بگی
میدونم اومدی اینجا تا از این فرصت استفاده کنی تا اونو از چشم من بندازی و باز بخوای رابطمون رو خراب...خراب کنی اما من به حرفت گوش نمیدم پدر گوش نمیدممم

حرفای دازای لحظه به لحظه به از قبلیا سنگین تر و بدتر میشد و به سمت مرد پرتاب میشد
اما مرد زال میدونست این حقشه شنیدن این حرفا از جانب پسرش حقش بود و سرش رو پایین انداخت
و فئو با دیدن جو سنگین دازای و پدرش با آرامش به دازای گفت:دازای حاضرم قسم بخورم که پدر بخاطر این کار اینجا نیست
وقتی تو بهم زنگ زدی اون موقع من تو دفترش بودم و وقتی فهمید چه خبره سریع بلند شد تا بیاد کمک کنه

از نگرانی پدرش بخاطر این موضوع کمی خوشحال شد اما توی این شرایط و به یاد آوردن گذشته با بی حالی جواب داد:نیازی به کمکش ندارم...میتونه بره...مثل..مثل هر سری که نیازش داشتم و... و ولم کرد و تنهام گذاشت

کلماتش با بغض و ناراحتی همراه بود و با همون صدای بغض دار ادامه داد:مثل همون اولین روزی که...که با چویا همراه با کلی ذوق و شوق اومدیم و خواستیم درمورد خودمون بهت بگیم
و تو....تو....اونو ناراحت کردی بهش....‌‌بهش توهین کردی و اون رو ناراحت....کردی
فئودور:دازای لطفا_
دازای:فئو اگه...اگه بلایی سرش بیاد من من دیگه نمیتونم نمیتونم تحمل کنم نمیتونم به این زندگی ادامه بدم...قسم میخورم اگه بلایی سرش بیاد منم_

حرفش با به آغوش رفتن دوباره برادرش قطع شد و بالاخره اشک هاش که تو چشماش مثل چشمه جمع شده بودن شروع به ریختن کردن
سرش رو تو شونه های فئودور قائم کرد و بی صدا اشک ریخت
نمیخواست کسی اشک ریختنش رو ببینه حتی اگر اون فرد پدرش یا برادرش میخواست باشه. میخواست همونجا جون بده اما حتی برای یک لحظه از دردونه قلبش جدا نباشه.

دازای:فئودور تو میفهمی من چی میگم فقط تو میفهمی من چی میکشم من باید اونو پیداش کنم باید اونو و هرکس که این بلا رو سر چویا آورده رو پیدا کنم و بکشمش
فئودور:میفهممت دازای...میفهمم ما پیداش میکنیم...تو پیداش میکنی

بابت تاخیر ببخشید بخاطر جبرانش پارت بعدی رو شرط نمیزارم اما در قبال لایک ها کم نذاریداااا
راستی نطرتون راجب هیجان داستان چیه؟
مشتاق نظراتتونم
دیدگاه ها (۳۱)

رمان سوم پارت دوزدهم بسی زیاد هنتای 👿࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚...

part:۸

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت چهار.صدای خنده ی مرد تو اتاق پی...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

ابلیس

دازای:موری سان من کار رو نمیکنم..نمیخوام برم- و حرفم و سیلی ...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط