شاهرخ خان:

شاهرخ خان:
از جدیدترین مصاحبه ش....عالیه...:
"من از ستارگیم واقعا لذت میبرم. من عاشقشم و از اول هم عاشقش بودم. اینو قبلا هم گفتم و بارها هم خواهم گفت. من اومدم مومبای با این فکر که اگه یه ستاره شدم یا به اندازه ی کافی خوب بودم،اونوقت مردم عاشقم خواهند شد، منو بغل خواهند کرد،به خاطرم گریه خواهند کرد، به خاطرم فریاد خواهند کشید،به خاطرم خواهند مرد...من این مردمو میخوام...مبخوام دادبزنن، بدرفتاری بکنن..روم بپرن و حتی مسخره م بکنن...ولی باشن. من این مردمو میخوام. به همین سادگی . (لبخند میزنه)"
❤❤❤❤❤❤❤❤❤
"آدمای خیلی کمی خوده واقعیه منو میشناسن...من یه کتاب گشوده م..ولی اون قسمتهایی از کتاب که بازه،اون قسمتهاییه که من بازش کردم و کسی ازون قسمتهایی که بازش نکردم خبر نداره. من یه کتاب درباره ی خودم نوشتم و حتی اونم همه ی قسمتهای زندگیمو شامل نمیشه...وقتی مینشستم واسه نوشتنش، با خودم میگفتم که 'نه'...این خلوته منه و هیچ کس اجازه ی ورود به اونجا رو نداره،چه فیزیکی،چه به خاطر یه امضا ،چه به خاطر یه سلفی یا فیس بوک یا توییتر...اون فضایی که هیچ کس اجازه ی ورود بهش رو نداره، احساسات منه..."
❤❤❤❤❤❤❤❤❤
"من یه تصویرم...شاهرخ خان یه تصویره..و من فقط در خدمت اون تصویرم...حالا اون تصویر هر چی که هست، بعضی دخترا صورتی میبیننش، بعضی پسرا سیاه میبیننش، بعضی خانوما زیبا میبینن و بعضیا فکر میکنن که زیادی دست بالا گرفتنش..ولی به هر حال یه تصویره ولی هیچ کدوم من نیستم. مثل این میمونه که شما با سایه ی انگشتاتون رو دیوار ،تصویره یه سگ رو بسازین . ولی اون یه سگ واقعی نیست،اینو شما با انگشتاتون درست کردین و من نمیتونم اون انگشتامو نشونتون بدم، چون اون جادو میره..بنابراین فکر میکنین سگ یا پروانه س...هر چی که دوست دارین. من نمیخوام این تصور و اسطوره ی شما رو نابود کنم که شاهرخ نیستم و خدمتکاری برا تصویر شاهرخم و خودم نیستم...ولی اگه روزی این کار رو بکنم، خودم در خواهم شکست و نمیدونم دیگه چه اتفاقی خواهد افتاد...."
دیدگاه ها (۱)

《خلاصه رمان ملکه ی مافیا⚔️❤️♠️》داستان درمورد دختری به نام می...

چند‌پارتی‌ &تهیونگ&وقتی:``توی‌ مدرسه‌ باهم‌ رقابت‌دارید‌ولی....

‏🐿‏[۰۰:۲۳ به وقت کره]•استیکر•امروز یه کارمند ازم پرسید که آی...

★彡   Part 20 彡★ آخخخ. من باز هم برای این خنده هاش ضعف رفتم.ا...

آدم خیلی خسته میشه، کم میاره، یه وقتایی دیگه واقعاً کشش ندار...

رمان اسیر خان پارت هفتم 7

نمی‌دونم چرا امشب دوباره یاد بعضی چیزا افتادم.از اون خاطره‌ه...

ارامش محال part 3

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط