📖 داستان: My Crazy Boyfriend p²
📖 داستان: My Crazy Boyfriend p²
پارت دوم: برخورد دو جهان؛ در مرزِ جنون
بیمارستان مرکزی، ساعت ۲ بامداد. سکوتِ سنگینِ راهروها تنها با صدایِ دوردستِ دستگاههای پزشکی شکسته میشد. «ا/ت» در حالی که پروندهی آخرین بیمار را میبست، چشمهای خستهاش را روی صفحه میمالید. او از سکوت شب لذت میبرد؛ سکوتی که هیچ دردی در آن نیست. اما نمیدانست که این سکوت، آرامشِ پیش از یک طوفانِ ویرانگر است.
در طبقه پایین، ماشینهای سیاه و شیشهای با سرعت و دقتِ نظامی جلوی ورودی بیمارستان ایستادند. محافظها، مثل سایههایی بیصدا، راهروها را پاکسازی کردند. یونگی از جلوی ماشین پیاده شد، نگاهی گذرا به ساعت انداخت و با لحنی سرد به تیم امنیتی گفت: «مراقب باشید. ما اینجا نیستیم که جلب توجه کنیم. فقط باید اون رو از اتاقش خارج کنیم، بدون اینکه بویی ببرد.»
نامجون در کنار او ایستاده بود، با نگاهی که تمام زوایای امنیتی ساختمان را میسنجید. او زمزمه کرد: «یادت باشه، این یه بیمارستانه. اگه جنجالی به پا بشه، تمام نقشههای ما برای کنترل تهیونگ نقش بر آب میشه.»
در همین حال، در لابی بیمارستان، «ا/ت» با پوشش ساده و خستگیِ ملموس در چشمانش، از آسانسور خارج شد. او فقط میخواست به خانه برود و بخوابد. اما با قدم گذاشتن به لابی، چیزی تغییر کرد. هوا سنگین شده بود. لرزشِ عجیبی را در ستون فقراتش حس کرد؛ انگار اکسیژنِ فضا کم شده بود.
ناگهان، درهای شیشهای با شدت باز شدند. دو مرد با کتوشلوارهای مشکی و چهرههایی که هیچ احساسی در آنها نبود، از میان جمعیتِ کمتعدادِ شب عبور کردند. «ا/ت» ایستاد. او با تمام دانش روانشناسیاش، متوجه شد که این آدمها «عادی» نیستند. آنها از آن دسته افرادی بودند که حضورشان، امنیتِ محیط را به چالش میکشید.
در میان آن سایههای سیاه، مردی را دید که قدمهایش سنگینتر و مقتدرتر از بقیه بود. او نه به کسی نگاه میکرد و نه با کسی برخورد داشت، اما تمام توجهات را به سمت خود میکشید. تهیونگ.
تهیونگ، در حالی که با بیتفاوتی به اطراف نگاه میکرد، ناگهان متوقف شد. انگار چیزی، یا کسی، حواسِ تیز و بیروحش را تحریک کرده بود. او سرش را به آرامی چرخاند. چشمانش، که طبق گفتهی یونگی، مثل دو حفرهی خالی از احساس بود، مستقیماً با چشمان «ا/ت» گره خورد.
برای چند ثانیه، زمان ایستاد. بارانِ بیرون از بیمارستان، صدای برخوردش با شیشه، محو شد. «ا/ت» به جای فرار، در جای خود میخکوب شد. او در آن نگاه، چیزی فراتر از خشونت دید؛ او یک «فریادِ خاموش» دید. یک هیولای در حالِ دریدن، که زیر پوستِ آن مرد، روحی در حالِ سوختن بود.
تهیونگ با قدمهایی آرام و تهدیدآمیز به سمت او آمد. محافظها آمادهی واکنش بودند، اما نامجون با اشارهای دست، آنها را متوقف کرد. تهیونگ درست در مقابل «ا/ت» ایستاد. فاصلهی آنها به قدری کم بود که «ا/ت» میتوانست بوی تلخِ تنباکو و رایحهی سردِ عطرِ گرانقیمتش را حس کند.
---
منتظر باش!
خواهشمندم یا کلا فالو نکنید یا فالو میکنید لااقل آنفالو نکنید تا ی مدت رو ۱۵۵ گیر کرده یکی میرفت بالا یکی میومد پایین عزیزانم لایکاتون رو بالا ببرین که انرژی بگیرم بیام ادامه رو بنویسم😮💨😶
پارت دوم: برخورد دو جهان؛ در مرزِ جنون
بیمارستان مرکزی، ساعت ۲ بامداد. سکوتِ سنگینِ راهروها تنها با صدایِ دوردستِ دستگاههای پزشکی شکسته میشد. «ا/ت» در حالی که پروندهی آخرین بیمار را میبست، چشمهای خستهاش را روی صفحه میمالید. او از سکوت شب لذت میبرد؛ سکوتی که هیچ دردی در آن نیست. اما نمیدانست که این سکوت، آرامشِ پیش از یک طوفانِ ویرانگر است.
در طبقه پایین، ماشینهای سیاه و شیشهای با سرعت و دقتِ نظامی جلوی ورودی بیمارستان ایستادند. محافظها، مثل سایههایی بیصدا، راهروها را پاکسازی کردند. یونگی از جلوی ماشین پیاده شد، نگاهی گذرا به ساعت انداخت و با لحنی سرد به تیم امنیتی گفت: «مراقب باشید. ما اینجا نیستیم که جلب توجه کنیم. فقط باید اون رو از اتاقش خارج کنیم، بدون اینکه بویی ببرد.»
نامجون در کنار او ایستاده بود، با نگاهی که تمام زوایای امنیتی ساختمان را میسنجید. او زمزمه کرد: «یادت باشه، این یه بیمارستانه. اگه جنجالی به پا بشه، تمام نقشههای ما برای کنترل تهیونگ نقش بر آب میشه.»
در همین حال، در لابی بیمارستان، «ا/ت» با پوشش ساده و خستگیِ ملموس در چشمانش، از آسانسور خارج شد. او فقط میخواست به خانه برود و بخوابد. اما با قدم گذاشتن به لابی، چیزی تغییر کرد. هوا سنگین شده بود. لرزشِ عجیبی را در ستون فقراتش حس کرد؛ انگار اکسیژنِ فضا کم شده بود.
ناگهان، درهای شیشهای با شدت باز شدند. دو مرد با کتوشلوارهای مشکی و چهرههایی که هیچ احساسی در آنها نبود، از میان جمعیتِ کمتعدادِ شب عبور کردند. «ا/ت» ایستاد. او با تمام دانش روانشناسیاش، متوجه شد که این آدمها «عادی» نیستند. آنها از آن دسته افرادی بودند که حضورشان، امنیتِ محیط را به چالش میکشید.
در میان آن سایههای سیاه، مردی را دید که قدمهایش سنگینتر و مقتدرتر از بقیه بود. او نه به کسی نگاه میکرد و نه با کسی برخورد داشت، اما تمام توجهات را به سمت خود میکشید. تهیونگ.
تهیونگ، در حالی که با بیتفاوتی به اطراف نگاه میکرد، ناگهان متوقف شد. انگار چیزی، یا کسی، حواسِ تیز و بیروحش را تحریک کرده بود. او سرش را به آرامی چرخاند. چشمانش، که طبق گفتهی یونگی، مثل دو حفرهی خالی از احساس بود، مستقیماً با چشمان «ا/ت» گره خورد.
برای چند ثانیه، زمان ایستاد. بارانِ بیرون از بیمارستان، صدای برخوردش با شیشه، محو شد. «ا/ت» به جای فرار، در جای خود میخکوب شد. او در آن نگاه، چیزی فراتر از خشونت دید؛ او یک «فریادِ خاموش» دید. یک هیولای در حالِ دریدن، که زیر پوستِ آن مرد، روحی در حالِ سوختن بود.
تهیونگ با قدمهایی آرام و تهدیدآمیز به سمت او آمد. محافظها آمادهی واکنش بودند، اما نامجون با اشارهای دست، آنها را متوقف کرد. تهیونگ درست در مقابل «ا/ت» ایستاد. فاصلهی آنها به قدری کم بود که «ا/ت» میتوانست بوی تلخِ تنباکو و رایحهی سردِ عطرِ گرانقیمتش را حس کند.
---
منتظر باش!
خواهشمندم یا کلا فالو نکنید یا فالو میکنید لااقل آنفالو نکنید تا ی مدت رو ۱۵۵ گیر کرده یکی میرفت بالا یکی میومد پایین عزیزانم لایکاتون رو بالا ببرین که انرژی بگیرم بیام ادامه رو بنویسم😮💨😶
- ۲۶۳
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط