من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد.

من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد.
وقتی میبینم حوری،
دختر بالغ همسایه،
زیر کهن سال ترین نارون روی زمین.
فقه میخواند.
دیدگاه ها (۱)

درتوهم،هستند،ماراگوسفند،خودراچوپان دیدند،صاحب مجلس میهمانی ز...

عاشقانه های شبنم

✦ اولین گناه ✦فصل هفتم: هیچ‌کس اینجا نبود---از پنجره بیرون پ...

اسم رمان : اشرافی های عجیب تعداد‌ پارت: ۱۰۰ تا به بالا نویسن...

پــایـــــیــــــــــزوفادار ترین فصل خداستحافظه ی خیس خیابا...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️و روی سنگفرش خیس، رد پاهایی دیده می‌شد که ...

پارت ۲۲ مهمونی بالاخره تموم شد.وقتی آخرین مهمون رفت، من هم ا...

P¹⁸سوآه لبخند زد.«ما پنج نفریم.»چه‌یون لبخند زد و دستش را وس...

''فرشته‌ها روی زمین همیشه پیدا نمی‌شن، فرشته‌ها تو خونه‌ی زم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط