من عقابی بودم که نگاه یک مار

من عقابی بودم که نگاه یک مار
سخت آزارم داد
بال بگشودم و سمتش رفتم
از زمینش کندم
به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش سخت جادویم کرد
در نوک یک قله آشیانش دادم که همین دل رحمی چه بروزم آورد
عشق جادویم کرد
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله به زمین افتادم
تازه آمد یادم من عقابی بودم
بر فراز یک کوه آشیان خود را به نگاهی دادم
دیدگاه ها (۳)

ثانیه ها ، روزها ، ماه هاحقیرتر از آنند که بهانه ای برای از ...

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باشورنه ره خود گیر و یکی راه گذر با...

مــــنــم ؛ درخــتـی کـه بـرگ هــایــش را ریــخــت تـا، تـــ...

از ییلاق قشلاق دلت شعبه ی خزر شد چشمانم... لنگر بینداز ! می ...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "14" "ویو جئون آنجلینا" ت...

چپتر یکم

جادویی عشق part ۶۴با لذت خندیدم. موسيقي تموم شد.. وی دستش رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط