دست شعلههای شمع دادم دامن خود را

دست شعله‌های شمع دادم دامن خود را
مگر ثابت کنم پروانه مسلک بودن خود را

اگر تقدیر تن دادن به فرمان زلیخا بود
همان بهتر که دست گرگ می دیدم تن خود را

تو را ای عشق، از بین هوس ها یافتم آخر
شبیه آنکه در انبار کاهی سوزن خود را

اگر این بار رو در رو شدم در آینه با خود
به آهی محو خواهم کرد تنها دشمن خود را

بگو با آسمان بغض دار پیرهن از ابر
برای گریه کردن پاره کن پیراهن خود را

به امیدی که شاید بگذری از کوچه ام یک شب
به در آویختم فانوس هر شب روشن خود را..‌.

#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

‌‌عمری است که بی فایده در حال قنوتییا دست به دامان زمین و مل...

بت‌تراشپیکرتراش پیرم و با تیشه ی خیالیک شب تورا ز مرمر شعر آ...

زبانم عشق را با " جمله ای " تکرار خواهد کردبه اینکه "عاشقت ...

🌿همه‌ی زخم‌ها شفا می‌يابند بگو آمين! همه‌ی آرزوهای خوشِ آدمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط