عمری است که بی فایده در حال قنوتی


‌عمری است که بی فایده در حال قنوتی
یا دست به دامان زمین و ملکوتی

ای چلچله با تیر که زخمی شده بالت؟!
از توطئه‌ی کیست که در حال سقوطی؟!

ای وسعت سرسبز بهاری... دلِ پاکم!
چندی است که لَم یزرع و خشک و برهوتی

در آینه یک بار ببین صورت خود را
انگار که تصویرِ ترک خورده‌ی لوتی

با اینهمه فریاد، بنازم به غرورت
همسایه ی دیوار به دیوار سکوتی

پروانه به داد دلِ شمعت نرسیدی
خاموشیِ این شعله دگر، بسته به فوتی

ای عشق اگر میشود از سینه‌ی قلبم...
برخیز که اندازه ی کوه اَلَموتی...

#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

بت‌تراشپیکرتراش پیرم و با تیشه ی خیالیک شب تورا ز مرمر شعر آ...

وقتی نباشي ساكتم، غمگين و دلگيرمهر روز از دلتنگی‌ات صدبار می...

دست شعله‌های شمع دادم دامن خود رامگر ثابت کنم پروانه مسلک بو...

زبانم عشق را با " جمله ای " تکرار خواهد کردبه اینکه "عاشقت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط