P²⁴
P²⁴
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
لشکری از اشک چشم های منو در بر گرفت...
هقهق گریه مو فرو خوردم...
فقط اشکی بود که چشمام رو تر میکرد و مثل یه دایره قل میخورد و می رفت...
فشارم یکم اومد پایین...
باز هم از وقتی که اومده بود من هیچ حرفی باهاش نزده بودم...
اگه من سریعتر اون اثر انگشت رو میزدم تمام شده بوددددددددد...
بالاخره چشمام رو باز کردم ولی چیزی نمی دیدم...
اشک هام جلوی دیدم رو گرفته بودن...
چند تا پلک زدم تا بالاخره همه چی واضح شد!
دستمو از تو دستش با اکراه در آوردم...
دید که چشمام رو باز کردم با لبخند گفت:
بالاخره!
چرا باید به من لبخند بزنه؟!
وقتی که تو کل اون چند تا سال منو شبیه ندید و بدید ها کرده، کاری کرده که نتونم باور کنم...
لعنت بهت!
همیشه اینو بهت میگم...
فقط منتظرم از این تخت و بیمارستان در بیام تا طلاق رو تمام کنم... البته اگه اتفاقی نیوفته!
از دوباره پتو رو کشیدم رو سرم تا نه نور منو اذیت کنه نه هیونجین...
همین که چشمام رو باز کردم و قیافش رو از دوباره دیدم حالم بد شد...
هر چند یه گوشه از پتو رو خیلی سوسکی باز گذاشتم تا ری اکشن و کارایی که میکنه رو ببینم...
دستشو برد تو موهاش و موهاش رو مرتب کرد...
گفت:
دلیل اینکه حرف نمیزنی چیه؟!
همه ی سوالاش رو بدون جواب میزارم...
ادامه داد:
داری با کی لجبازی میکنی؟!
من، یا خودت؟!
الان پایه هردومون گیره...
هردومون پدر و مادرمون رو از دست دادیم...
مکث و کرد و ادامه:
چیشده؟!
اون موقع که تا دهن باز میکردم منو با خاک یکسان میکردی، یا میزدی...
پس چیشده الان که هیچ حرفی نمیزنی؟!
حتی یه ری اکشن!
داد زد و گفت:
بلند شو!
بلند شو منو بزن!
سرم داد بزن!
فحشم بده!
بخدا اینبار کاری بهت ندارم!
بلند شو بخاطر گندی که زدم منو بزن...
حتی اگه آخرین بار باشه هم بزار باشه!
ازت خواهش میکنم، من به این نیاز دارم!
بهت_
بهت نیاز دارم.
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
لشکری از اشک چشم های منو در بر گرفت...
هقهق گریه مو فرو خوردم...
فقط اشکی بود که چشمام رو تر میکرد و مثل یه دایره قل میخورد و می رفت...
فشارم یکم اومد پایین...
باز هم از وقتی که اومده بود من هیچ حرفی باهاش نزده بودم...
اگه من سریعتر اون اثر انگشت رو میزدم تمام شده بوددددددددد...
بالاخره چشمام رو باز کردم ولی چیزی نمی دیدم...
اشک هام جلوی دیدم رو گرفته بودن...
چند تا پلک زدم تا بالاخره همه چی واضح شد!
دستمو از تو دستش با اکراه در آوردم...
دید که چشمام رو باز کردم با لبخند گفت:
بالاخره!
چرا باید به من لبخند بزنه؟!
وقتی که تو کل اون چند تا سال منو شبیه ندید و بدید ها کرده، کاری کرده که نتونم باور کنم...
لعنت بهت!
همیشه اینو بهت میگم...
فقط منتظرم از این تخت و بیمارستان در بیام تا طلاق رو تمام کنم... البته اگه اتفاقی نیوفته!
از دوباره پتو رو کشیدم رو سرم تا نه نور منو اذیت کنه نه هیونجین...
همین که چشمام رو باز کردم و قیافش رو از دوباره دیدم حالم بد شد...
هر چند یه گوشه از پتو رو خیلی سوسکی باز گذاشتم تا ری اکشن و کارایی که میکنه رو ببینم...
دستشو برد تو موهاش و موهاش رو مرتب کرد...
گفت:
دلیل اینکه حرف نمیزنی چیه؟!
همه ی سوالاش رو بدون جواب میزارم...
ادامه داد:
داری با کی لجبازی میکنی؟!
من، یا خودت؟!
الان پایه هردومون گیره...
هردومون پدر و مادرمون رو از دست دادیم...
مکث و کرد و ادامه:
چیشده؟!
اون موقع که تا دهن باز میکردم منو با خاک یکسان میکردی، یا میزدی...
پس چیشده الان که هیچ حرفی نمیزنی؟!
حتی یه ری اکشن!
داد زد و گفت:
بلند شو!
بلند شو منو بزن!
سرم داد بزن!
فحشم بده!
بخدا اینبار کاری بهت ندارم!
بلند شو بخاطر گندی که زدم منو بزن...
حتی اگه آخرین بار باشه هم بزار باشه!
ازت خواهش میکنم، من به این نیاز دارم!
بهت_
بهت نیاز دارم.
- ۳۴۵
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط