⁵¹

⁵¹

ا/ت: سوهو می‌خواهم برای یونجو سنگ تمام بگذارم. تالار رزرو می‌کنیم و از تمام همکارانم دعوت می‌کنم.
سوهو: “ا/ت، می‌دونی چقدر هزینه دارد؟
ا/ت: “می‌دانم. ولی او در این مدت سختی کشیده. و مهم‌تر از همه، او این عمو دکتر را دوست دارد. باید او را هم دعوت کنیم تا یونجو دوست پیدا کنه و ما هم بتوانیم او را بهتر بشناسیم.
سوهو با اصرار ا/ت موافقت کرد. ا/ت اصرار داشت که یونجو باید با دوستان جدیدی غیر از سوهو و خودش آشنا شود.

فردا
👩🏻‍⚕️: اقای جئون تلفن با شما کار داره
کوک: الو
سوهو:سلام، من ایم سوهو هستم دخترم. از هفته پیش عاشق شما شده و اصرار داره که شما در جشن تولدش شرکت کنید
کوک: من؟
سوهو: اره اخر تولد روز شنبه‌ی هفته بعد است. امیدوارم بتوانید بیایید، دکتر جئون.
کوک: حتماً، آقای ایم. حتماً میام

وقتی سوهو تلفن را قطع کرد، جونگکوک روی صندلی‌اش نشست تولد یونی و روز تولد دختر از دست داده اش یکی است همان سال، همان روز...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هفته بعد

کوک به جشن تولدی که در تالاری مجلل برگزار شده بود، رفت. تالار با تزئینات آبی و صورتی و عکس‌هایی از یونجو در سراسر فضا، کاملاً پر شده بود.

به محض ورود، یونجو که در میان تعداد زیادی از مهمانان (همکاران ا/ت و سوهو) به دنبال چهره‌ای آشنا می‌گشت، جونگکوک را دید.
یونجو: (با فریادی خوشحال) “عمو کوک! اینجایی!”
یونجو با سرعت از کنار میزهای پر از هدیه گذشت و خود را به جونگکوک رساند و او را محکم در آغوش گرفت. مهمانان با تعجب به این دو نگاه می‌کردند. سوهو لبخندی زد و به سمت جونگکوک آمد.
سوهو: “دکتر جئون، از اینکه اومدید ممنونم.
جونگکوم کادوی بزرگ و بسته‌بندی شده‌اش را به یونجو داد.
کوک: “تولدت مبارک، فرشته کوچولو”
یونجو کادو را با خوشحالی برداشت و آن را به گوشه‌ای از اتاق که هدایای دیگر جمع شده بود، برد
یونجو: عمو الان وقتشه دیگه با مامانم آشنا بشی
کوک: مامانت کجاست؟
یونجو: بالا داره اماده میشه
کوک: خب وقتی اومد پایین باهاش آشنا میشم
یونجو: نه مامانم دوست داره اونجا تورو ببینه
کوک: اومم باشه بریم
یونجو دست جونگکوک را گرفت و از پله ها رفتند بالا
یونجو رفت داخل اتاق
یونجو: مامان عمو اومده تورو ببینه
ا/ت: باشه عزیزم بهش بگو بیا داخل
یونجو: عمو بیا داخل
جونگکوک وارد اتاق شد
کوک: سلام....

#فیک
#سناریو
دیدگاه ها (۷۲)

⁵²چند روز قبلا/ت: سوهو الان این دکتره کیه؟ که یونجو خیلی حرف...

⁵³کوک: ببخشید خانم، ببخشید. من شمارو دیدم یادم به همسرم افتا...

⁵⁰جونگکوک بیمارستان بود و منتظر یونجو بوددر ساعت تعیین شده، ...

⁴⁹(نویسنده) کوک دست کوچک یونجو را گرفت و به سمت بخش زایمان ر...

Love in the dark①⑦بدون چتر رفتم بیرون ا/ت: گونگ گیگونگ گی: ب...

Love in the dark②ا/ت: جئون جونگکوک کیه؟ چانگمی: چی؟ تو جئون ...

love in the dark②②اشک تو چشمانم جمع شدیعنی چی؟ میخواد از من ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط