اسم رمان: دختری که قرار نبود قوی بشه
اسم رمان: دختری که قرار نبود قوی بشه
پارت چهاردهم
گوشیم زنگ خورد به سمت گوشیم رفتم بیتابود جواب دادم
( شروع تما )
بیتا : الو
لیا: سلام
بیتا : سلام
لیا : کجایی ؟
بیتا : رسیدم فقط بگو درو باز کنن
بیا باشه
پایان تماس
لیا : جیمین میشه لطفا به یکی از خدمتکاران بگی درو باز کنن دوستم اومده
جیمین : شرط داره
لیا : چه شرطی
جیمین : ماله من بشی
لیا : منظورت چیه
جیمین : بعدا می فهمی
الان میگم درو براش باز کنن
جیمین از اتاق خارج شد
منو آوا با آزیتا وارد حیاط شدیم
ویو لیا
دره عمارت باز شد
بیتا اومد تو از این که ما دوتا فاصله زیادی داشتیم من از خوش حالی دویدم بیتا هم دوید وقتی که نزدیکش شدم پریدم تو بغلش
( ویو اتاق لیا )
( ویو لیا )
آزیتا رفت تو اتاق خودش تا لباساشو عوض کنه
آوا هم که تو بغله بیتابود
رفتم که کار بیتا نشستم
لیا: از اینکه بهم اهمیت میدی خیلی خوشحالم
بیتا : منم از این که شماها رو دارم خیلی خوشحالم
بیتا دستشو زد به کمرم که جیغ بنفشی کشیدم
لیا : آی ترو خدا نزن
بیتا : من که خیلی آروم زدم
لیا: میدونم ولی کله بدنم کبوده یادت نیست
بیتا: آی وای اصلا حواسم نبود
ببینم خوب شدی؟
لیا: اره ولی بدنم خیلی درد میکنه
بیتا منو رو تخت به زور خوابوند
لیا: هی چه کار میکنی
بیتا : میخوام ببینم
لیا : چیرو
بیتا : بدن تو
لیا : ول کن خجالت بکش روانی
لیا: آوا کمکککک
آوا : منم دلم تنگ شده خیلی وقته لختتو ندیدم
بیتا: آوا برو دستاشو بگیر
آوا اومد بالا سره من نشست و دستامو سفت گرفت بیتا هم شروع کرد دکمه های لباسمو باز کرد
بعد از این که دکمه هارو باز کرد آبلیمو از تنم در آورد آوا هم همین طور خیره شده بود بهم
نگاه رفت به بیتا همین طور که داشت بدنمو میدید بغض کرده بود صورتش سرخ شده بود
که بعد آوا هم شروع به گریه کردن کرد آخه تمام بدنم کبود بود
بیتا دستشو برد بالا تنم که گفتم
لیا: نکن لطفا
بیتا : تو چرا این طوری شدی چرا بدنت کبوده ( بغض)
بیتا : همش تخسیر منه ( گریه)
بیتا دستشو برد بالا تنم و نیم تنمو
پایین کشید زخمه خیلی خیلی بدی رو سینه هام بود جوری ضربه دیده بود که انگار با چاقو بهم همله کردن
آوا هم از این موضوع بی خبر بود که شروع کرد به گریه کردن
بیتا بدون هیچ حرفی لباسمو تنم کرد و از روم بلد شد منم رو تخت نشستم و به گریه های بیتا گوش میدادم که صدای در اومد
پارت چهاردهم
گوشیم زنگ خورد به سمت گوشیم رفتم بیتابود جواب دادم
( شروع تما )
بیتا : الو
لیا: سلام
بیتا : سلام
لیا : کجایی ؟
بیتا : رسیدم فقط بگو درو باز کنن
بیا باشه
پایان تماس
لیا : جیمین میشه لطفا به یکی از خدمتکاران بگی درو باز کنن دوستم اومده
جیمین : شرط داره
لیا : چه شرطی
جیمین : ماله من بشی
لیا : منظورت چیه
جیمین : بعدا می فهمی
الان میگم درو براش باز کنن
جیمین از اتاق خارج شد
منو آوا با آزیتا وارد حیاط شدیم
ویو لیا
دره عمارت باز شد
بیتا اومد تو از این که ما دوتا فاصله زیادی داشتیم من از خوش حالی دویدم بیتا هم دوید وقتی که نزدیکش شدم پریدم تو بغلش
( ویو اتاق لیا )
( ویو لیا )
آزیتا رفت تو اتاق خودش تا لباساشو عوض کنه
آوا هم که تو بغله بیتابود
رفتم که کار بیتا نشستم
لیا: از اینکه بهم اهمیت میدی خیلی خوشحالم
بیتا : منم از این که شماها رو دارم خیلی خوشحالم
بیتا دستشو زد به کمرم که جیغ بنفشی کشیدم
لیا : آی ترو خدا نزن
بیتا : من که خیلی آروم زدم
لیا: میدونم ولی کله بدنم کبوده یادت نیست
بیتا: آی وای اصلا حواسم نبود
ببینم خوب شدی؟
لیا: اره ولی بدنم خیلی درد میکنه
بیتا منو رو تخت به زور خوابوند
لیا: هی چه کار میکنی
بیتا : میخوام ببینم
لیا : چیرو
بیتا : بدن تو
لیا : ول کن خجالت بکش روانی
لیا: آوا کمکککک
آوا : منم دلم تنگ شده خیلی وقته لختتو ندیدم
بیتا: آوا برو دستاشو بگیر
آوا اومد بالا سره من نشست و دستامو سفت گرفت بیتا هم شروع کرد دکمه های لباسمو باز کرد
بعد از این که دکمه هارو باز کرد آبلیمو از تنم در آورد آوا هم همین طور خیره شده بود بهم
نگاه رفت به بیتا همین طور که داشت بدنمو میدید بغض کرده بود صورتش سرخ شده بود
که بعد آوا هم شروع به گریه کردن کرد آخه تمام بدنم کبود بود
بیتا دستشو برد بالا تنم که گفتم
لیا: نکن لطفا
بیتا : تو چرا این طوری شدی چرا بدنت کبوده ( بغض)
بیتا : همش تخسیر منه ( گریه)
بیتا دستشو برد بالا تنم و نیم تنمو
پایین کشید زخمه خیلی خیلی بدی رو سینه هام بود جوری ضربه دیده بود که انگار با چاقو بهم همله کردن
آوا هم از این موضوع بی خبر بود که شروع کرد به گریه کردن
بیتا بدون هیچ حرفی لباسمو تنم کرد و از روم بلد شد منم رو تخت نشستم و به گریه های بیتا گوش میدادم که صدای در اومد
- ۳.۴k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط