به پشت درب باورت، مسافری نشسته است

به پشت درب باورت، مسافری نشسته است
مسافری که از خودش، برای تو کشیده دست
بدون آب پشت سر، به سوی قلبت آمده
مسافری که بغض او، غرور لحظه را شکست
ذغال سرخ انتظار، و بوی قلب سوخته
دری به غصه کرده باز، کسی که درب خنده بست
بدون کوله و غذا، شبی که زوزه می کشد
سکوت ضجه می زند، دقیقه ها ،همان که هست
دری که بسته تا ابد، غمی عمیق می شود
سکوت و بغض می جود، به روی سفره ی شکست

مسافر از تو پر کشید به سوی روزمرگ خویش
سیاه زندگی به تن ، به مرگ آرزو نشست / امیر
دیدگاه ها (۱۱)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁷ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. چند افس...

پارت: 8 (بخش2) صدها هزار نفر آدم پولدارتر و وصل‌تر از ما دار...

قلب من رو با این بی توجه‌ایت به درد نیار...گرمای دستای بزرگش...

پشت درب باورت، مسافری نشسته استمسافری که از خودش، برای تو کش...

به پشت درب باورت، مسافری نشسته است مسافری که از خودش، برای ت...

هر شب از غمت مادر ،دلخونو پریشونم

گفتم که فاطمه، کمر آسمان شکست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط