خاک هرشب دعا کرد

خاک هرشب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
خدا تکه ای از خاک را برداشت
اسمان را در ان کاشت
خاک را توی دستش ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نورشد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی من همان خاک خوشبختم
من همان نورم
پس چرا گاهی از خدا دورم؟؟؟
دیدگاه ها (۲)

سناریو هنتای از ریندو ..

پارت 36صدایِ چرخشِ کلید توی قفلِ درِ ورودی، مثل آژیرِ خطر تو...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁷ویو جونکوکجونکوک... سکو...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p16از رستوران خار...

وقتی نصف شب …

Part "68"☆ویو راوی☆عقربه‌های ساعت روی دیوار عمارت از نیمه‌شب...

Multi-Part: 4When you were pregnant, you went to the gym wit...

dark life = 31

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط