×قسمت اول×

×قسمت اول×
-مامان...امشب میریم خونه عزیزاینا؟!
-اره مامان جان...بابا ک بیاد دیگه میریم اونجا...بعدم یه سر میریم مغازه اکبر اقا خرت و پرت بخریم...
-اهان...
اخیش ...داشتم می پوسیدم که برم یه جایی بیرون از خونه...حوصلم کلی سر میره ...الانم ک تابستون شروع شده دیگه خیلی زود به زود دلم میگیره...اصنی هیچ کاری ندارم که بکنم و مشغول بشم...تا همین یه هفته پیش که امتحانارو میدادیم دقیقا سر جلسه امتحان یه فکرای باحالی میکردم واسه تابستونم...ولی الان هیچ کدومشون به دلم نمیشینه...همه دل خوشیم اینه که هر شب میریم خونه عزیز اینا...اخه هم عزیزجون و هم بابایی که همون بابابزرگ مادرم باشه پیر و شکسته شده بودن...مامان هرشب یه سر به اونجا میزد...واسه منم عادت شده بود...بقیه هم میومدن..مثلا خاله غزل . دایی عرفان...دایی عرفان بزرگ خانواده مامان اینا بود...البته بعد از بابابزرگا...دایی عرفان دوتا پسر داشت که هردوتاشون مزدوج شده بودن...بعد تازه فرانک و وحید یه اقای لپ داشتم که من براش فدا میشدم...خیلی بچشون بامزه بود...اسمش طاها بود...ولی سعید و مریم هنوز تازه عروس و داماد شده بودن..
سعید به زندایی زهره رفته بود...کلی تپل و دوست داشتنی بود...راسته که میگن تپلا مهربونن...اخه سعید خدایی یه عالمه مهربون بود...درست مثل زندایی
ولی وحید به باباش رفته بود...زیاد چاق نبود...خاله غزل که بشه دختر دوم خونه بابابزرگ اینا...دوتا بچه داشت...یدونه سامان داشت و دوسه سالی از من بزرگتر بود و یدونه سهیلا که اصنی 14 سالش بود...خاله غزل دوسه سال از دایی عرفان کوچیکتربود اما چون چندسال اول زندگیشون با عمو احسان تو بچه دار شدن مشکل داشتن از دایی اینا عقب افتاده بودن.....اخرشم بعد از 13 سال زندگی مشترک باهزار جور راز و نیاز خدا بهشون این سامانو داد...تو فامیل از سامان عزیزتر وجود نداشت...من همش بهش حسودی میکردم....ولی خب زیادم جوری نبود که بین نوه ها فرق بزارن...ولی اونو بیشتر ازهمه دوست داشتن....مامان منم که قربونش برم دختر اخر بود و ته تقاری...فقطی ام منو داشت و بنده هم که خاک تو سرم کنم یکم شبیه سامان ناز نکردم و همون سال اول زندگی مامان اینا به دنیا اومدم....ینی خاکا...خاک...
اوخی ...چقد حرف زدم...صدای مامان الاناس که بلند بشه بگه بیا بریم بابا اومد...تندی لباسامو پوشیدم و اماده رفتم پایین...باباهم اومده بود...رفتم سمت بابا و گفتم:سلام بابایی...خسته نباشی
بابا لبخندی زد و گفت خیلی ممنون دختر بابایی....خوبی؟
-اوهوم....مرسی...بابا مامان هنوز اماده نشده؟
بابا با غرغر گفت:تو هنوز مامانتو نشناختی؟همش دو ساعت میکشه تا اماده بشه ...خواستگاری ام که رفته بودیم ماکه داشتیم میرفتیم خانم تازه چایی اورد...
با حرف بابا زدم زیر خنده...واقعا راست میگفت...مامان زیاد زیاد مس مسو بود...
-به به میبینم پدر و دختر خلوت کردین...خدا نکنه درمورد من غیبت کرده باشین که اگه بفهمم پوست از سر دوتاییتون میکنم...
بابا زد زیر خنده...منم از خندش خندیدم...دلم واسه خنده های بابا تنگ شده بود...بعد از مرگ مامانی و بابایی ینی مامان بزرگ و بابابزرگ پدریم بابا خیلی پیر شد...بابابزرگم سرطان گرفته بود...یجورایی سرطانش ارثی بود...منم همش میترسیدم بابایی هم ازش ارث ببره...مامان بزرگمم که عاشق شوهرش بود بعد از دوسه ماه از مرگ بابابزرگ فوت کرد و بابام بیشتر از قبل رنج کشید...ولی الان که میدیدم میخنده و شاده انگار دنیارو بهم داده بودن...
با مامانی و بابایی رفتیم سمت ماشین و تا برسیم خونه بابا بزرگ اینا مامان کلی با بابا حرف زد...بابا بزرگ میگه من وراجیم به مامان رفته...میگه کله ادمو میخورم از بس حرف میزدم...هر وقتم که اینو میگه من اخم میکنم و میگم :باشه اقای بابابزرگ خان..دیگه حرف نمیزنم ببینم کی سرتونو گرم میکنه و میخندونتتون...اصنی هیشکی منو دوست نداره...همه این سامان خان پررو و از خود راضی رو دوست دارین..
بعدم الکی گریه میکردم...بابا بزرگ همش میخنده و میگه:قهر که میخوای بکنیم دست از چرت و پرت گفتنت بر نمیداری...
بعدم میخنده و بغلم میکنه و شروع میکنه به ماچ وبوسه...منم خر کیف میشم و همچنان به پرحرفیام ادامه میدم...
وقتی رسیدیم کلی خوشحال خوشحال رفتم تو خونه و بلند داد زدم:آهااااااااااااااای....اقای بابابزرگ ....رادیو قورت دادتون اومده...بعدم که دیگه رسیده بودم تو اتاق تندی رفتم پیش بابا بزرگ ...داشت نماز میخوند ...ولی بازم خنده رو لبش بود...رفتم لپشو محکم بوس کردم و اونم بلند گفت الله اکبر...با شادی و شیطنت رفتم تو اشپز خونه و بلند گفتم:پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
ولی طبق معمول مامانی بزرگ اصنی نترسید...انقدری که تو این موضوع سعی و تلاش میکردم اگه درس میخوندم به یه جایی میرسیدم...همش که میخواستم مامانی بزرگو بترسونم نمیترس
دیدگاه ها (۹)

×قسمت بیست و پنجم ×پارت‌چهار(پی نوشت:دوستای گلم سلام..همنجور...

×قسمت بیست ‌و‌ششم×پارت اولاز صبح که بلند شده بودم با حس خستگ...

×وَقتی‍ــ بیدآری‍ــ اونَم بیدآرِه میتآبِه‍ـ× ×وَقتی‍ـــ خوآب...

#نظرسنجیکُدوم وآسِه تَصویر رُمآن بِهتَرِه؟!مَن کآمِنتآتونو ب...

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

تو منو دوست داری ؟پارت ۱۹ویو انیاوارد مدرسه که شدمبکی: انیا ...

The Little Witness(شاهد کوچک )Part:3در باز شدو یونا اومد تو ...

Sixteen steps to sin, one step to love.(part 1)

بچه ها به خوام خدایی راستشو بگم روم نبود من 17 قرص خوردم ولی...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

لیا : نه خبری از تالار لباس عروس دوماد یا دعوت نامه و اینا ن...

پارت 43🎀 ویو آت 🎀رسیدیم خونه.آت: وای... خونه‌ی خودمون! 🥹🏠💜هی...

نام سناریو: از اجبار تا علاقه پارت: هشتمن که کلا توی شوک بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط