دلنوشته ای برای تو ...برای من ..💔

دلنوشته ای برای تو ...برای من ..💔

پیامت که آمد،

همان دو کلمه‌ی ساده: «بیا حرف بزنیم»

دلم فرو ریخت…

نه از شوقِ بی‌تابی،

از هجوم تمام شب‌هایی که با صدای هر پیام،

قلبم تا مرز ایستادن رفت و برگشت.

سال‌ها گذشته،

اما انگار همین دیشب بود

که کوچه به کوچه دنبال ردّی از حضورت می‌گشتم،

که ساعت‌ها خیره به صفحه‌ی خاموش گوشی

منتظر یک «کجایی؟»

یک «خوبی؟»

یک نشانه‌ی کوچک از اینکه هنوز برایت مهمم.

پیامت افتاد روی گوشی‌ام

و همه‌ی آن دردهای بی‌نام

همه‌ی بغض‌هایی که سهمم نبود

همه‌ی حرف‌هایی که حقم شنیدن‌شان نبود

مثل سیل برگشتند.

تمام تنم می‌لرزد…

نه از این‌که دوستت ندارم.

خدای بالای سرم شاهد است

که هنوز هم از خودم بیشتر می‌خواهمت.

اما ترس،

مثل سایه‌ای سنگین

پاهایم را بسته.

دیگر توان دویدن به سمتت را ندارم،

حتی توان برگشتن و نگاه کردن به پشت سرم را هم نه.

قلبم یکی در میان می‌زند،
انگار هنوز نمی‌داند

باید برای آمدنت شاد باشد

یا برای تکرارِ رفتنت آماده شود.

چطور بگویم؟

تو خیلی وقت پیش مرا کشتی…

آن روزی که ساده گفتی «برو»

و سقفِ آرزوهایم را

یک‌شبه روی سرم خراب کردی.

من از آن روز

از این دنیا چشم بستم.

برای خودم جهانی ساختم

جایی دور از آدم‌ها،

جایی که من و تو دست در دست هم راه می‌رویم،

جایی که لب‌هایت

دیگر خداحافظی بلد نیستند،

و شانه‌هایت

پناه امن من‌اند.

در آن دنیا

هیچ‌کس نمی‌آید

رویاهامان را خراب کند.

هیچ‌کس نمی‌گوید دیر شده،

هیچ‌کس نمی‌ترسد از دوست داشتن.

اما اینجا…

در این واقعیتِ زخمی،

من مانده‌ام و پیامی که بعد از سال‌ها رسیده

و دلی که هنوز دوستت دارد

اما جرئت دوباره شکستن ندارد.

اگر بیایم،

با تمام ترسم می‌آیم.

با تمام زخمی که هنوز تازه است.

من توان مردن را دیگر ندارم
دیدگاه ها (۲)

#برای توبرای دلتنگی هایم...گاهی دلتنگی فقط این نیست که کسی ن...

آن روز توی ماشین،چشم‌هایم را از تو می‌دزدیدم؛نه از بی‌میلی،ا...

فیک =) تنها کسی که دوسم داره پارت چهارمجونگ کو...

🔴یک نکته بسیار امنیتی ومهم ⚠️به هیچ عنوان به افرادی که در تج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط