⁵²
⁵²
چند روز قبل
ا/ت: سوهو الان این دکتره کیه؟ که یونجو خیلی حرفش رو میزنه
سوهو: آقای جئون رو میگی خب بچه راست میگه واقعا مرد خوبیه
ا/ت: آقای جئون؟
سوهو: آره زن و بچش رو از دست داده اما خیلی مرد خوب و مهربونیه
ا/ت: اسمش چیه؟
سوهو: جونگکوک
ا/ت: جونگکوک؟
سوهو: آره میشناسیش
ا/ت: دیگه نباید یونجو رو ببینه
سوهو: حالت خوبه؟ چیزی شده؟
ا/ت: اون عوضیی
سوهو: مرد خوبیه میشناسیش؟
ا/ت: آره
سوهو: کیه؟
ا/ت: یه زمانی همه ی زندگیم بود اما الان ازش متنفرم
سوهو: بله؟
ا/ت: او پدر اصلی یونجوعه
سوهو: جونگکوک؟
ا/ت: آره من به یونجو میگم کیم یونجو ولی در اصل داخل شناسمش جئون یونجو
سوهو:باورم نمیشه
ا/ت: برای تولد دعوتش کن من باهاش حرف میزنم
سوهو: تو که گفتی او بهت خیانت کرده الان ازدواج کرده و فکر میکرده تو مردی
ا/ت: آره ولی نمیخوام دیگه با یونجو باشه...
سوهو: یعنی این همه مدت یونجو کنار پدرش بوده
ا/ت: اگر میدونستم نمیزاشتم یه لحظه کنار اون عوضی باشه
سوهو: ولی من فکر میکردم مرد خوبیه چون او به یونجو گفته بود من زن و بچم رو از دست دادم
ا/ت: منم یه زمانی بهش اعتماد داشتم ولی الان نه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــحال
کوک
داخل اتاق قدم گذاشت. نور ملایم اتاق آرایش، هالهای ظریف دور زن نشسته بر صندلی ایجاد کرده بود.
کوک: “سلام.
ا/ت: “سلام.
تصویر بیش از حد واقعی بود. او نمیتونست ادامه بده دستهایش رو به سرعت روی چشمانش گذاشت، انگار با پوشاندن دید، میتونست این توهم را از بین ببرد.
کوک: یه لحظه
یونجو، که حس میکرد بزرگترها وارد فضای ناآشنایی شدهاند، نگران شد:
یونجو: “عمو چیزی شده؟”
جونگکوک لرزان، نگاهش را از یونجو گرفت و به سمت مادر او چرخاند. این شباهت نبود، این خودِ او بود. مردی که پنج سال داغدار بوده، نمیتونست چنین خطای دیدی داشته باشه او دستش را محکمتر روی صورتش فشرد.
کوک:“نه، نه…”
یونجو: “عمو خوبی؟”
ا/ت، روبرویش، جلو آمد. او دست جونگکوک را که روی صورتش بود، به آرامی گرفت. لمسش، شوکی بزرگتر از دیدنش بود.
ا/ت: “جونگکوک…”
یونجو: “عموو.”
ا/ت: “مامان تو برو بیرون ما بعد میایم.”
یونجو: “باشه.”
محض رفتن یونجو، سکوت اتاق با تپشهای قلب جونگکوک پر شد. ا/ت بازوی او را گرفت.
ا/ت: “آروم باش. چی شده؟”
#فیک
#سناریو
چند روز قبل
ا/ت: سوهو الان این دکتره کیه؟ که یونجو خیلی حرفش رو میزنه
سوهو: آقای جئون رو میگی خب بچه راست میگه واقعا مرد خوبیه
ا/ت: آقای جئون؟
سوهو: آره زن و بچش رو از دست داده اما خیلی مرد خوب و مهربونیه
ا/ت: اسمش چیه؟
سوهو: جونگکوک
ا/ت: جونگکوک؟
سوهو: آره میشناسیش
ا/ت: دیگه نباید یونجو رو ببینه
سوهو: حالت خوبه؟ چیزی شده؟
ا/ت: اون عوضیی
سوهو: مرد خوبیه میشناسیش؟
ا/ت: آره
سوهو: کیه؟
ا/ت: یه زمانی همه ی زندگیم بود اما الان ازش متنفرم
سوهو: بله؟
ا/ت: او پدر اصلی یونجوعه
سوهو: جونگکوک؟
ا/ت: آره من به یونجو میگم کیم یونجو ولی در اصل داخل شناسمش جئون یونجو
سوهو:باورم نمیشه
ا/ت: برای تولد دعوتش کن من باهاش حرف میزنم
سوهو: تو که گفتی او بهت خیانت کرده الان ازدواج کرده و فکر میکرده تو مردی
ا/ت: آره ولی نمیخوام دیگه با یونجو باشه...
سوهو: یعنی این همه مدت یونجو کنار پدرش بوده
ا/ت: اگر میدونستم نمیزاشتم یه لحظه کنار اون عوضی باشه
سوهو: ولی من فکر میکردم مرد خوبیه چون او به یونجو گفته بود من زن و بچم رو از دست دادم
ا/ت: منم یه زمانی بهش اعتماد داشتم ولی الان نه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــحال
کوک
داخل اتاق قدم گذاشت. نور ملایم اتاق آرایش، هالهای ظریف دور زن نشسته بر صندلی ایجاد کرده بود.
کوک: “سلام.
ا/ت: “سلام.
تصویر بیش از حد واقعی بود. او نمیتونست ادامه بده دستهایش رو به سرعت روی چشمانش گذاشت، انگار با پوشاندن دید، میتونست این توهم را از بین ببرد.
کوک: یه لحظه
یونجو، که حس میکرد بزرگترها وارد فضای ناآشنایی شدهاند، نگران شد:
یونجو: “عمو چیزی شده؟”
جونگکوک لرزان، نگاهش را از یونجو گرفت و به سمت مادر او چرخاند. این شباهت نبود، این خودِ او بود. مردی که پنج سال داغدار بوده، نمیتونست چنین خطای دیدی داشته باشه او دستش را محکمتر روی صورتش فشرد.
کوک:“نه، نه…”
یونجو: “عمو خوبی؟”
ا/ت، روبرویش، جلو آمد. او دست جونگکوک را که روی صورتش بود، به آرامی گرفت. لمسش، شوکی بزرگتر از دیدنش بود.
ا/ت: “جونگکوک…”
یونجو: “عموو.”
ا/ت: “مامان تو برو بیرون ما بعد میایم.”
یونجو: “باشه.”
محض رفتن یونجو، سکوت اتاق با تپشهای قلب جونگکوک پر شد. ا/ت بازوی او را گرفت.
ا/ت: “آروم باش. چی شده؟”
#فیک
#سناریو
- ۶۴.۰k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط