### 💗 قولی که شکستی

### 💗 قولی که شکستی

نور آفتاب آرام‌آرام اتاق را روشن می‌کرد. ا.ت هنوز توی بغل جیمین خوابیده بود و جیمین با لبخند به صورت خواب‌آلودش نگاه می‌کرد.

جیمین: پرنسس کوچولوم، صبح شده.

ا.ت چشم‌هایش را باز کرد و با دیدن جیمین لبخند زد.

ا.ت: صبح بخیر، عشقم.

جیمین: صبح بخیر، خوشگل من. دیشب خوب خوابیدی؟

ا.ت: آره، چون بغلم کرده بودی.

جیمین خندید و پیشانی‌اش را بوسید.

جیمین: پس بلند شو بریم صبحونه بخوریم، خانوم تنبل!

ا.ت: خودت تنبلی!

جیمین: باشه، پس همین‌جا می‌مونیم و صبحونه نمی‌خوریم.

ا.ت فوراً از تخت بلند شد.

ا.ت: نههه! من گرسنمه!

جیمین از خنده ریسه رفت و دستش را گرفت. بعد از آماده شدن، با هم از پله‌ها پایین رفتند.

اجوما میز صبحانه را آماده کرده بود. ا.ت روی صندلی کنار جیمین نشست و مشغول خوردن شد.

اجوما: امروز آقای جیمین باید زودتر به شرکت برن. کلی جلسه دارن.

ا.ت سرش را بالا آورد.

ا.ت: یعنی امروز نمی‌تونی پیشم بمونی؟

جیمین: باید برم، عزیزم. ولی سعی می‌کنم زود برگردم.

ا.ت: قول می‌دی؟

جیمین: قول می‌دم، پرنسسم.

ا.ت انگشت کوچکش را جلو آورد و جیمین هم با لبخند انگشتش را به آن گره زد.

بعد از صبحانه، جیمین کت‌وشلوارش را پوشید و کیفش را برداشت. ا.ت تا دم در همراهش رفت.

ا.ت: زود برگردیا!

جیمین: چشم، خانوم کوچولو.

جیمین گونه‌اش را بوسید و سوار ماشین شد.

در شرکت، مثل همیشه همه با دیدنش صاف ایستادند. جیمین پشت میزش نشست و مشغول بررسی پرونده‌ها شد؛ اما هر چند دقیقه یک بار گوشی‌اش را برمی‌داشت و پیام‌های ا.ت را می‌خواند.

ا.ت: عشقم، ناهار چی بخورم؟

جیمین: هرچی دلت می‌خواد، فقط غذاتو بخور.

ا.ت: اگه تو هم بودی خوشمزه‌تر بود.

جیمین ناخودآگاه لبخند زد.

جیمین: منم دلم برات تنگ شده، عزیزم.

آن روز قرار بود بعد از کار، ا.ت را برای خرید ببرد و بعد هم با هم به شهر بازی بروند. ا.ت از صبح برای آن برنامه ذوق داشت و هر بار که ساعت را نگاه می‌کرد، لبخند می‌زد.

اما هنوز نمی‌دانست که قرار است آن روز، برخلاف انتظارش، خیلی طولانی‌تر از چیزی شود که فکر می‌کرد.

💗

گیلیلیلیلیلیلی درخواستیییی بوددددد
دیدگاه ها (۷)

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمها/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بو...

P21۲روز از روزی که آچا و سوسی باهم دیدار کرده بودن می‌گذشت،د...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

ریاکشن پارت ۲

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط