دیوانه بود،

دیوانه بود،
رفت...
به بهار تن نداد
رفت
و به خود اجازه عاشق شدن نداد
از هم جدا شدیم
و کسی با خبر نشد
شکرِ خدا که گریه مجال سخن نداد ...!
دیدگاه ها (۱)

⁨⁨مگذار باز از سفرت بی‌خبر مرایک‌ بار هم اگر شده با خود ببر ...

P10F2 روز ها می گذشت و می گذشت دوستی دامیان لوسی اندر لوکاس ...

سی و شش درصد چشمان تو جنسش عسل است.شراب وغزل

پارت ۷ویو روبی:وارد شدم و یک پسر مو بلوند جذاب نزدیکم شد؟:سل...

رمان عشق ممنوع

🚨 طنز تلخدو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بس...

🚨 طنز تلخدو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بس...

پارت. ۲۸

قسمت ۸(بخش دو)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط