⁨ ⁨ مگذار باز از سفرت بی‌خبر مرا

⁨ ⁨ مگذار باز از سفرت بی‌خبر مرا
یک‌ بار هم اگر شده با خود ببر مرا

شکرِ خدا که گریۀ سیری نصیب شد
هر بار تشنه کرد غمت بیشتر مرا

سر را به دامنت بگذارم اگر، سر است
دامن چو می‌کشی به چه کار است سر مرا؟

یک‌ بار جای این‌همه زخمِ زبان زدن
مرهم بیار، دوست نداری مگر مرا؟

آه ای خیال دور که آباد خانه‌ات!
مگذار باز از سفرت بی‌خبر مرا⁩⁩

شاعر: #سیدعلی_لواسانی
دیدگاه ها (۲)

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

آه ای ‌شب،ای شبِ نمناک!عطرِ مرا به آغوشِ خالی اش بِریزوقتی ش...

آه ای ‌شب،ای شبِ نمناک!عطرِ مرا به آغوشِ خالی اش بِریزوقتی ش...

آه ای ‌شب،ای شبِ نمناک!عطرِ مرا به آغوشِ خالی اش بِریزوقتی ش...

بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیمزان سوی گردون عشق چرخ زنان آمد...

اگرچه بر سرِ بامت شکست شهپرِ مندلم به سوی تو پر می کشد، کبوت...

امده ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی ش...

کشته ی افتاده به صحرا حسیندست صبا زلف تورا شانه کردبر سر نی ...

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط