رمان دوست دختر اجارهای من جلد اول
رمان دوست دختر اجارهای من جلد اول
#پارت 3
از زبان آنا
خیلی سخت تر از چیزی بود که فکر میکردم گلوم میسوخت و چشام پر اشک شده بود از همه بدتر نمیدونستم انتخاب شدم یا نه در کابین باز شد و با نوری که اومد تو چشامو پوشوندم تام با پوزخند گفت
. آنا برو لباس بپوش و بیا دفترم .
با بدن بی حس بلند شدمو رفتم سمت کمد لباسا تیشرت و شلوار جینمو پوشیدم موهامو پشت سرم بستمو تو آینه به خودم نگاه کردم چشمای آبیم خیلی بی فروغ بود درست از روزی که روز سرطان مامانو فهمیدم نه خواب حسابی داشتم نه خوراک شاید اگه انتخاب شم نجات پیدا کنیم یکم ریمل به مژه هام زدمو لبامو یکم رنگ دادم بخاطر پوست روشنم نمیتونسم آرایش کنم چون سری شبیه دلقک میشدم کتونومو پوشیدم کوله وسایلم که لباس فرم رستوران توش بودو انداختم رو دوشم و رفتم سمت دفتر تام آروم در زدم که بیا تو
. سلام گفتین بیام دفترتون .
. بیا بشین آنا .
رو به روی میزش نشستم که گفت
. هرچند که فکر میکردم نظر مکسو جلب کرده باشی اما گویا شانس باهات یار بوده .
مکس پس اسمش مکس بود شانس باهام یار بودهیعنی منو میخواد؟ تام ادامه داد
. حالا اگر توم موافقی این قرار دادو امضا کن که از فردا شروع به کار کنی .
به کاغذ که جلوم گرفت نگا کردم از فردا شروع به کار کنم؟ کاغذ و برداشتمو شروع کردم به خوندن قرار داد همراهی جسمی و جنسی آب دهنمو قورت دادمو بقیه رو خوندم جلو شرح وظایف خالی بودو فقط به جمله نوشته شده بود اطلاعات کامل از تمام دستورات به تام نگا کردمو پرسیدم
. اطلاعات از همه دستورات یعنی چی؟ .
. یعنی همین که گفتی .
. خب شامل چیا میشه.
. همه چی آنا فکر میکنی برای چی آینهمه پول میگیری .
بدنم سرد سرد بود دارم چیکار میکنم اگه مامان بفهمه چنین قراردادیو دارم امضا میکنم هیچوقت منو نمیبخشه خدای من اگه امضا دیگه مادری نمیمونه که نگرانم بشه سر تکون دادمو خودکار و از تام گرفتم امضا کردمو دادم بهش برگه رو برسی کرد و گفت
. 355 هراز به حساب کارتت تا یه ساعت دیگه واریز میشه .
. بقیه اش چی ؟ .
. صد تا بعد سه ماه اول و صد تا بعد سه ماه دوم .
. اما تام تو میدونی برای هزینه بیمارستان من به کل این پول احتیاج دارم.
. آنا تو شرح قرارداد بود همه پولو اول نمیدن که .
شوکه بهش خیره شدم
. مامانم تا شیش ماه دیگه نمیمونه تام .
اشکام راه افتاد حالا چیکار باید میکردم تام کلافه دستی تو موهاش کشید که گوشیش صدای کوتاهی داد به صفحه نمایش گوشیش نگا کردو گوشیشو چک کرد بعد رو به من گفت
. باشه 405 تارو میریزم برات اما بیشتر نمیتونم 05 تای بعد آخر سال بعد تموم شدن قرار دادت .
. با اینکه بازم ممکن بود کم بیاریم اما سر تموم دادمو با صدای که بغض نمیداشت بلند شه تشکر کردم تام سر تموم دادو گفت
. آدرس خونتو دادم فردا 7 صبح میان دنبالت .
بازم سر تکون دادم بلند شدمو اشکامو پاک کردمو گفتم
. مرسی واسه همه چی .
. خواهش میکنم مواظب خودت باش .
تام آدم بدی نبود درسته خیلی تمسخر میکرد و گاهی واقعا غرورمو شکست اما با توجه به شغلش نمیتونست جور دیگه ای باشه از دفتر و شرکت تام زدم بیرون و یه راست برگشتم رستوران احتمالا فردا نتونم به شیفتم برسم برای همین تصمیم گرفتم فردارو مرخصی بگیرم اما امیدوارم از پس فردا بتونم طبق برنامهام برم رستوران درسته این 055 تا کلی از مشکلاتمونو حل میکنه اما باید به کارم ادامه بدم تا خرج زندگی مامان تامین بشه وقتی رسیدم رستوران حسابی تایم شلوغ بود رفتم لباس هامو عوض کردمو خودمو رسوندم آشپز خونه سر آشپز با دیدنم داد زد
. آنا دیگه بهت مرخصی نمیدم اینا همه سفارشاتارو اشتباه بردن .
خندیدمو شروع به کار کردم دو ساعتی میشد سرپا بودم مدام از سرویس این میز به میز دیگه میبردم که کاترین رسید تا تنها پیدا کرد پرسید
. چی شد آنا؟ .
. یکی قبولم کرد فردا میان دنبالم .
. جدی ؟ یعنی دیگه نمیایی اینجا سرکار؟ .
. میام بابا فردارو فقط نمیام .
. دیوونه مگه طرف میذاره بیای اینجا سرکار .
. چرا نزاره اونکه 24 ساعته به من احتیاج نداره .
. وای آنا تو خیلی خلی اینهمه پول نداده که فقط شبا باشی .
از حرف کارتین دلم پیچید یعنی فردا چی میشه منتظر ادامه حرفاش نموندمو رفتم دنبال سفارش بدی ساعت 0 عصر بود دیگه توان ایستادن نداشتم شیفتمو تحویل دادمو رفتم بیمارستان هزینه عمل و مراقبت های بعدش رو واریز کردم بعد رفتم پیش مامان دلم میخواست زودتر بهش بگم که قراره به زودی درمانش شروع بشه ...
#پارت 3
از زبان آنا
خیلی سخت تر از چیزی بود که فکر میکردم گلوم میسوخت و چشام پر اشک شده بود از همه بدتر نمیدونستم انتخاب شدم یا نه در کابین باز شد و با نوری که اومد تو چشامو پوشوندم تام با پوزخند گفت
. آنا برو لباس بپوش و بیا دفترم .
با بدن بی حس بلند شدمو رفتم سمت کمد لباسا تیشرت و شلوار جینمو پوشیدم موهامو پشت سرم بستمو تو آینه به خودم نگاه کردم چشمای آبیم خیلی بی فروغ بود درست از روزی که روز سرطان مامانو فهمیدم نه خواب حسابی داشتم نه خوراک شاید اگه انتخاب شم نجات پیدا کنیم یکم ریمل به مژه هام زدمو لبامو یکم رنگ دادم بخاطر پوست روشنم نمیتونسم آرایش کنم چون سری شبیه دلقک میشدم کتونومو پوشیدم کوله وسایلم که لباس فرم رستوران توش بودو انداختم رو دوشم و رفتم سمت دفتر تام آروم در زدم که بیا تو
. سلام گفتین بیام دفترتون .
. بیا بشین آنا .
رو به روی میزش نشستم که گفت
. هرچند که فکر میکردم نظر مکسو جلب کرده باشی اما گویا شانس باهات یار بوده .
مکس پس اسمش مکس بود شانس باهام یار بودهیعنی منو میخواد؟ تام ادامه داد
. حالا اگر توم موافقی این قرار دادو امضا کن که از فردا شروع به کار کنی .
به کاغذ که جلوم گرفت نگا کردم از فردا شروع به کار کنم؟ کاغذ و برداشتمو شروع کردم به خوندن قرار داد همراهی جسمی و جنسی آب دهنمو قورت دادمو بقیه رو خوندم جلو شرح وظایف خالی بودو فقط به جمله نوشته شده بود اطلاعات کامل از تمام دستورات به تام نگا کردمو پرسیدم
. اطلاعات از همه دستورات یعنی چی؟ .
. یعنی همین که گفتی .
. خب شامل چیا میشه.
. همه چی آنا فکر میکنی برای چی آینهمه پول میگیری .
بدنم سرد سرد بود دارم چیکار میکنم اگه مامان بفهمه چنین قراردادیو دارم امضا میکنم هیچوقت منو نمیبخشه خدای من اگه امضا دیگه مادری نمیمونه که نگرانم بشه سر تکون دادمو خودکار و از تام گرفتم امضا کردمو دادم بهش برگه رو برسی کرد و گفت
. 355 هراز به حساب کارتت تا یه ساعت دیگه واریز میشه .
. بقیه اش چی ؟ .
. صد تا بعد سه ماه اول و صد تا بعد سه ماه دوم .
. اما تام تو میدونی برای هزینه بیمارستان من به کل این پول احتیاج دارم.
. آنا تو شرح قرارداد بود همه پولو اول نمیدن که .
شوکه بهش خیره شدم
. مامانم تا شیش ماه دیگه نمیمونه تام .
اشکام راه افتاد حالا چیکار باید میکردم تام کلافه دستی تو موهاش کشید که گوشیش صدای کوتاهی داد به صفحه نمایش گوشیش نگا کردو گوشیشو چک کرد بعد رو به من گفت
. باشه 405 تارو میریزم برات اما بیشتر نمیتونم 05 تای بعد آخر سال بعد تموم شدن قرار دادت .
. با اینکه بازم ممکن بود کم بیاریم اما سر تموم دادمو با صدای که بغض نمیداشت بلند شه تشکر کردم تام سر تموم دادو گفت
. آدرس خونتو دادم فردا 7 صبح میان دنبالت .
بازم سر تکون دادم بلند شدمو اشکامو پاک کردمو گفتم
. مرسی واسه همه چی .
. خواهش میکنم مواظب خودت باش .
تام آدم بدی نبود درسته خیلی تمسخر میکرد و گاهی واقعا غرورمو شکست اما با توجه به شغلش نمیتونست جور دیگه ای باشه از دفتر و شرکت تام زدم بیرون و یه راست برگشتم رستوران احتمالا فردا نتونم به شیفتم برسم برای همین تصمیم گرفتم فردارو مرخصی بگیرم اما امیدوارم از پس فردا بتونم طبق برنامهام برم رستوران درسته این 055 تا کلی از مشکلاتمونو حل میکنه اما باید به کارم ادامه بدم تا خرج زندگی مامان تامین بشه وقتی رسیدم رستوران حسابی تایم شلوغ بود رفتم لباس هامو عوض کردمو خودمو رسوندم آشپز خونه سر آشپز با دیدنم داد زد
. آنا دیگه بهت مرخصی نمیدم اینا همه سفارشاتارو اشتباه بردن .
خندیدمو شروع به کار کردم دو ساعتی میشد سرپا بودم مدام از سرویس این میز به میز دیگه میبردم که کاترین رسید تا تنها پیدا کرد پرسید
. چی شد آنا؟ .
. یکی قبولم کرد فردا میان دنبالم .
. جدی ؟ یعنی دیگه نمیایی اینجا سرکار؟ .
. میام بابا فردارو فقط نمیام .
. دیوونه مگه طرف میذاره بیای اینجا سرکار .
. چرا نزاره اونکه 24 ساعته به من احتیاج نداره .
. وای آنا تو خیلی خلی اینهمه پول نداده که فقط شبا باشی .
از حرف کارتین دلم پیچید یعنی فردا چی میشه منتظر ادامه حرفاش نموندمو رفتم دنبال سفارش بدی ساعت 0 عصر بود دیگه توان ایستادن نداشتم شیفتمو تحویل دادمو رفتم بیمارستان هزینه عمل و مراقبت های بعدش رو واریز کردم بعد رفتم پیش مامان دلم میخواست زودتر بهش بگم که قراره به زودی درمانش شروع بشه ...
- ۷۶
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط