می خواستم آب بخورم که رسید.یاد حرفش افتادم. با گوشه چشم ن

می خواستم آب بخورم که رسید.یاد حرفش افتادم. با گوشه چشم نگاهش کردم و گفتم: آب میخورم قربة الی الله.سر به سرش می گذاشتیم، لبخند زد.
گفت: "بله! حالا هم میگم؛ کارهایتان را قربةالی الله انجام بدین. حتی کفش هایتان را که واکس می زنین، به یاد خدا وبرای خدا باشد. "
شهید تقی بهمنی...
دیدگاه ها (۱)

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت پانزدهم(از زبان راوی)این سه ماه...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 118✦...................

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹¹_بخش دوم_در کوپه را نیمه باز میگذارم که اگر ...

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤎 𝖕𝖆𝖗𝖙 ³ | پارتـ ³📜 𝖕𝖔𝖛 ...

رمان جونگ کوک

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁹صبح، جنگل آرام‌تر از همیشه بود. صد...

Part 6فلش بک به صبح روز بعد-ویو میونگ چشمام و باز کردم ...بد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط