داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد

داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد
داشت باران در مسیر ِناودان می ایستاد

با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است
چای می نوشید و قلب استکان می ایستاد

در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش
روی سکوی نخست این جهان می ایستاد

یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد

در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند
ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد

موقع رفتن که می شد من سلاحم گریه بود
هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد

موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود
جسممان می رفت اما روحمان می ایستاد

از حساب ِعمر کم کردیم خود را، بعدِ ما
ساعت آن کافه یک شب در میان می ایستاد

قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل
باز با این حال می گفتم بمان، می ایستاد

ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
نه چرا آهسته، باید ساربان می ایستاد

باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت
باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد.
دیدگاه ها (۱۶)

سلام به همگی دوستان .مرسی که به یادم هستین .کامنت میزارین

یه ترانه بوی دریا ، یه ستاره بوی بارون ، یه نفس هوای خونه ، ...

از تو یک عمر شنیدیم و ندیدیم تو رابه وصالت نـرسیدیم و ندیدیم...

مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانیتسلام و حال پرسی و شروع خوش ز...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟚: راز رزیکافه کم‌کم شلوغ‌تر می‌شد، اما ا/ت...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 1 | صفحه‌ی اولسئول هیچ‌وقت واقعاً ساکت نمی‌شد.حتی...

p12تهیونگ دوباره پرونده را باز کرد.نامی که گوشه‌ی آخرین صفحه...

پارت اول: باران بعد از نیمه‌شبباران از عصر شروع شده بود و حا...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲6صبح روز بعد، ساعت ۸:۱۵.تهیونگ ا...

تکاپو پارت 9۴:کافه🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍دو روز بعد...هوای شهر، بعد از با...

پارت ۴۵ — جایی دور از همهصبح هنوز کامل روشن نشده بود که کالس...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۸: ملاقات نصفه‌شبقصر شب‌ها عجیب ساکت می‌ش...

قسمت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط