#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۶۸: ملاقات نصفه‌شب
قصر شب‌ها عجیب ساکت می‌شد.
راهروهای بلند…
نور کم چراغ‌ها…
و صدای آرام قدم‌های نگهبان‌ها.
سوآ روی تخت اتاقش نشسته بود.
هنوز خوابش نمی‌برد.
ذهنش پر بود از فکر.
جونگ‌کوک…
خونه…
خانواده‌اش…
و این یک ماهی که تازه شروع شده بود.
آهسته نفس کشید و سرش را به دیوار تکیه داد.
— فقط یک ماه…
زیر لب گفت.
در همان لحظه صدای تقه‌ای آرام به در خورد.
سوآ سرش را بلند کرد.
ابروهایش در هم رفت.
این موقع شب؟
چند ثانیه صبر کرد.
دوباره تقه.
این بار کمی بلندتر.
سوآ از تخت بلند شد و رفت سمت در.
در را باز کرد.
و همان لحظه اخمش بیشتر شد.
یه‌جین.
با لباس شب ابریشمی و همان لبخند آرامی که بیشتر شبیه طعنه بود.
سوآ چند لحظه فقط نگاهش کرد.
— چیزی شده؟
یه‌جین خیلی راحت گفت:
— نمی‌تونم برای دیدن مهمون جدید قصر بیام؟
سوآ گفت:
— نصفه‌شب؟
یه‌جین شانه بالا انداخت.
— قصر شب‌ها جالب‌تره.
سوآ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد کنار رفت.
— بفرمایید.
یه‌جین وارد اتاق شد.
نگاهش سریع اتاق را بررسی کرد.
اتاق ساده بود.
یک تخت.
یک میز.
و چند وسیله‌ی خیلی معمولی.
یه‌جین گفت:
— انتظار داشتم اتاق بهتری بدن.
سوآ در را بست.
— من برای راحتی نیومدم.
یه‌جین آرام خندید.
بعد برگشت سمتش.
— درست می‌گی.
چند قدم جلوتر آمد.
— تو برای یه چیز دیگه اومدی.
سوآ دست به سینه ایستاد.
— حرفت رو بزن.
یه‌جین چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
— فکر می‌کنی واقعاً می‌تونی این یک ماه رو دووم بیاری؟
سوآ بدون تردید گفت:
— آره.
یه‌جین کمی سرش را کج کرد.
— جالبه.
چند قدم در اتاق قدم زد.
بعد گفت:
— می‌دونی چرا ملکه این آزمون رو قبول کرد؟
سوآ چیزی نگفت.
یه‌جین ادامه داد:
— چون مطمئنه که تو شکست می‌خوری.
سوآ آرام گفت:
— شاید.
یه‌جین ایستاد.
— نه...قطعاً.
بعد نزدیک‌تر آمد.
— این قصر… جای آدم‌هایی مثل تو نیست.
سوآ مستقیم نگاهش کرد.
— آدم‌هایی مثل من؟
یه‌جین گفت:
— آدم‌هایی که فکر می‌کنن با عشق می‌تونن با سلطنت بجنگن.
سوآ لبخند خیلی کوچکی زد.
— تا حالا امتحانش نکردی؟
یه‌جین هم لبخند زد.
— نه چون لازم نبوده.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد یه‌جین آرام گفت:
— جونگ‌کوک از بچگی کنار من بزرگ شده.
سوآ چیزی نگفت.
— همه توی قصر می‌دونن که من همسر آینده ولیعهد هستم.
یه‌جین چند قدم دیگر جلو آمد.
حالا خیلی نزدیک سوآ ایستاده بود.
— تو فقط یه اشتباه موقتی هستی.
سوآ آرام گفت:
— اینو زمان مشخص می‌کنه.
یه‌جین لبخندش محو شد.
— می‌خوای یه حقیقت رو بدونی؟
سوآ نگاهش کرد.
یه‌جین خیلی آرام گفت:
— حتی اگه از این آزمون هم رد بشی…هنوز فکر می‌کنی ملکه اجازه می‌ده با جونگ‌کوک ازدواج کنی؟
چند لحظه سکوت افتاد.
سوآ گفت:
— اون موقع خودم جوابش رو می‌گیرم.
یه‌جین خندید.
— تو واقعاً نمی‌فهمی کجا اومدی.
بعد کمی خم شد جلو.
صدایش پایین‌تر شد.
— تو الان توی قلمرو ملکه‌ای جایی که قوانینش رو اون می‌نویسه.
سوآ بدون اینکه عقب بره گفت:
— پس باید قوانینش رو یاد بگیرم.
یه‌جین مستقیم توی چشم‌هایش نگاه کرد.
— فردا اولین روزته.
چند ثانیه مکث کرد.
— امیدوارم دست‌هات برای کار توی آشپزخونه آماده باشه.
سوآ ابرو بالا انداخت.
یه‌جین ادامه داد:
— ملکه دوست داره آدم‌ها رو از پایین‌ترین جا شروع کنه.
بعد برگشت سمت در.
اما قبل از اینکه خارج شود ایستاد.
و بدون اینکه برگردد گفت:
— یه نصیحت دوستانه.
سوآ ساکت ماند.
یه‌جین ادامه داد:
— قبل از اینکه این قصر تو رو خرد کنه…خودت برو.
بعد در را باز کرد.
و از اتاق خارج شد.
در آرام بسته شد.
اتاق دوباره ساکت شد.
سوآ چند ثانیه همانجا ایستاد.
بعد آهسته نفس کشید.
و زیر لب گفت:
— ببینیم کی زودتر می‌شکنه.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۳)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۷: خبری که همه رو ساکت کرددر خونه سوآ باز...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۶: شامی که آروم نبودسوآ چند دقیقه بعد از ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۳: خوش اومدی به قفسماشین قصر از دروازه بز...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۵: اولین قدم توی قصردر بزرگ سالن که پشت س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط