معلم گفت فعل را صرف کن !

معلم گفت فعل را صرف کن !

گفتم : رفتم رفتی رفت و سکوتی کلاس را فرا گرفت ...

بغض گلویم را فشرد ، بغضم را شکستم و گفتم :

دلم را شکست و رفت ، غرورم را له کرد و رفت

عشقم را بی رحمانه رها کرد و رفت ...

او برای همیشه رفت ، رفت ، رفت ...
دیدگاه ها (۴)

یادش بخیر همیشه موقع خواب عکس قاب شده ات را گردگیری می کردما...

درمن اقیانوسی ست از اشکهای پنهانآتشفشانی از دردهای مذابدر من...

ﺁﻧـــــﭽـه عـــــــقاب راداخـــل قفـــس ...

نَسـلِ مَننَسلیـه ک هیچوَقـت نَرِسیـد بِ مَقصـَـدنَسل دود ق...

p¹لیلیوم‌مثل همیشه وارد مدرسه شدم با سر صدایه بچه ها دستامو ...

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط