★اون یه مافیا بود ولی...p¹

★اون یه مافیا بود ولی...p¹
_"فامیلی خودت رو فراموش می‌کنیم و فامیلی منو میگیم؛ خانم کیم؟؟"
برگشتم و گفتم:"بله آقا؟"
_"پس ما توی آمریکا با هم آشنا شدیم و دو ماه دیگه عروسیمونه... فهمیدی؟"
_"بله..."
اون آدم...
خیلی ترسناکه!
اون یک مافیاست!
و من کسی هستم که باید نقش دوست دخترش رو بازی کنم...
به خاطر اینکه بتونم هزینه‌های دانشگاه و زندگیم رو در سئول پرداخت کنم، مجبور بودم پیشنهاد اون مافیا رو قبول کنم!
خانواده‌ی من در بوسان زندگی میکردن و نمی‌تونستم ازشون برای پرداخت هزینه‌هام کمک بخوام...
واقعا چاره ای نداشتم به جز قبول کردن پیشنهادش و زندگی کردن توی عمارت اون مافیا در زمان کوتاهی!
یک لباس مشکی برام انتخاب کرده بود...
رفتم داخل اتاقم تا بپوشمش و آرایش کنم.
آرایشم که تموم شد، در اتاقم رو زدن...
_"بفرمایید"
انتظار داشتم آجوما لی باشه...
چون آقای کیم شخصا به اتاقم نمیومد و خدمتکار‌ها رو برای کاراش به اتاقم می‌فرستاد...
اما انگار امشب استثنا بود!
_"هوم... خوشگل شدی! لباست رو بپوش و حاضر شو!"
واقعا خوشتیپ شده بود...
سراسر مشکی پوشیده بود و مشخص بود لباس من و خودش خیلی گرون هستن!
_"بله آقا الان حاضر میشم..."
بعد اینکه از اتاقم رفت لباسم رو پوشیدم، آجوما لی با ادکلن گرونی به اتاقم اومد...
کفش پاشنه بلند رو پوشیدم و از ادکلن گرون استفاده کردم.
از اتاقم خارج شدم و از پله‌ها رفتم پایین...
_"واو... واقعا لباسه بهت میاد! برای اولین مهمونی رسمی آماده هستی خانم کیم؟"
_"بله آقا"
یکم مکث کرد و بعد گفت:"الان دیگه بگو جین تا داخل مهمونی سوتی ندی! منم نایون صدات میکنم..."
_"چشم... جین!"
_"هوم، خوبه"
من باید برای ۴ مهمونی رسمی نقش بازی میکردم و امشب اولین مهمونی بود!
دروغ نگم واقعا استرس داشتم، چون اگه خطایی ازم سر بزنه کارم تمومه! بالاخره اون یک مافیاست...
بعد گذشت زمانی رسیدم مهمونی.
آقای کیم منو معرفی کرد و نشون داد باهم هستیم...
_"عزیزم؟؟ مایل هستی باهام برقصی؟؟"
_"بله حتما جین..."
بعد اینکه همه مطمئن شدن ما باهم رابطه داریم، جین در گوشم گفت:"نایون ما میریم طبقه‌ی بالا برای یک قرارداد... بعد نیم ساعت بیا اونجا، باشه؟؟"
تایید کردم و منتظر موندم که نیم ساعت بشه...
توی اون مدت فهمیدم واقعا وقتی انتظار میکشی زمان دیر میگذره! و بالاخره نیم ساعت شد...
رفتم طبقه بالا و با یک سالنی مثل کازینو مواجه شدم!
جین از اون طرف سالن با صدای بلند گفت:"اوووو عشقم بیا اینجاااا" با لبخند رفتم سمتش...
اشاره کرد که روی پاهاش بشینم!
با تردید نشستم روی پاهاش و گفتم:"عام... عشقم موضوع چیه؟؟ اینجا کجاست؟؟"
_"نایون، عزیزم داریم قرارداد می‌بندیم! البته یه جای محرمانه!"
محرمانه... واقعا محرمانه!
در نگاه اول فکر کردم جین داره پوکر بازی می‌کنه اما در اصل قضیه‌ی قرارداد بوده!
امضا شد...
آقای کیم خوشحال به نظر می‌رسید!
بلند شدیم و تشکر کردیم...
داشتیم می‌رفتیم پایین که گفت:"قضیه‌ی تو برای این قرارداد جلب اعتماد اونا بود!"
یعنی رسما من اینجا بودم که اعتماد اون آدما رو جلب کنم!
اعتماد کسایی که خبر نداشتن از اون معامله فقط آقای کیم سود می‌برد و تمام ضرر‌ها میشد برای اونا!
البته اونا هم حق اعتراض نداشتن!
بالاخره امضاشون پای اون قرارداد بود...
داشتیم از مهمونی برمیگشتیم که آقای کیم گفت:"امشب باید با هم حرف بزنیم نایون" گفتم:"چشم آقا"
وقتی رسیدیم به عمارت بهم گفت:"برو لباسات رو عوض کن و آرایشت رو پاک کن بعد بیا تو اتاق من..."
همین کار رو کردم...
در زدم و با تاییدش وارد اتاق شدم.
گفت:"بیا بریم تو تراس؛ راستی اهل ویسکی هستی؟"
_"اهلش که هستم اما لازم نیست ممنون"
فکر نکنم نظرم براش اهمیتی داشته باشه...
چون در هر صورت دوتا لیوان گذاشت!
داخل تراس نشسته بودیم که گفت:"باید رسما ازدواج کنیم!"
_"چی؟؟؟"
_"ببین... مامان بابام دارن از سوئیس میان! یکی از قرارداد‌ها با فامیل‌های مادریه! اما مامان و بابام خیلی راجب مافیا بودن من چیزی نمیدونن و حتما راجب اینکه ما واقعا باهم هستیم یا نه ممکنه تحقیق کنن! و ما باید واقعی ازدواج کنیم..."
از شدت عصبانیت، کل لیوان رو سر کشیدم و گفتم:"چی با خودت فکر کردی؟؟"
خیلی جدی و در عین حال شرمنده به نظر می‌رسید...



بهم گفته بودین فیک با ژانر مافیایی بنویسم...
امیدوارم همونطوری باشه که انتظار داشتید!
منتظر پارت بعد باشید...
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۵)

★چشم‌ها دروغ نمیگن؟...P¹(End)این چند روز نادیده گرفته میشدم....

★گیتار ما؟...P¹(End)از کنسرت برمیگشتم...بالاخره تونسته بودم ...

پارت6:«𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓷𝓰𝓮𝓻» شتابان رفتم سمت ماشین! سریع نشستم و ق...

.Revenge.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط