مرگ گاهی

مرگ گاهی
از شانه های جاده بالا می آید

گاهی
در دسته ی چاقویی پیر پنهان می شود

و گاهی
در قدمهای کسی که دور می شود


سیدمهدی مرادیان
دیدگاه ها (۹)

همه چیزاز یک اتفاقساده شروع شد...من خواستمعاشقت باشم...عادل ...

تَرکِش های نبودنتبر تن مَــردی نشست‌ کهقرار نبود تَرکش کنی.....

دوستت دارم های تو ، مرا هوایی کردحالا دیگرروی ابرها هم می ش...

همه ی ما روزی به کسی تکیه کردیمکه قرار بود بدونِ ما بمیرد......

گاهے آنقدر واقعیت دارے ‏ کہ من صداے فروریختن شانہ هاے سنگے ش...

پــدر قصه اےبــود ڪہ زود تمام شد...«همیشه فکر می‌کردم پایان،...

🍂🖇گاهی چایی‌ام را با خیالتشیرین می‌کنم گاهی دست در دستِ خیال...

🍂🍁 پاییز که می‌آید، جاده‌ها قصه‌گو می‌شوند...باران آرام می‌ب...

بسم الله الرحمن الرحیم کمونیست و چوپان پیر :روزی کسی از کنار...

وقتی میای، صدای پاتاز همه‌ی جاده‌ها میاد…انگار دلتنگی، راه ر...

واقعا نمی دانم چرا...خجالت نمی کشید می آید اوسی های بقیه رو ...

عطر گلِ نرگس می آید؛روی‌گلبرگ های بابونه....🌼🍃ــــــــــــــ...

عاشقانه های شبنم

یا حسن مجتبی (ع)کریمِ اهل‌بیت، پناه دل‌های بی‌قرار...نامت که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط