چگونه بنويسم احساسي را كه

چگونه بنويسم احساسي را كه

گنگ و نا آشنا در من ريشه دوانده

شاخ و برگهايش ذهنم را در بر گرفته

جانم را تسخير

و همه باورهايم رابه سايه هايي از وهم تبديل كرده است.


هيچ نميدانم در كجاي اين راه بي نشان ايستاده ام

يك نگاه به پشت سر

يك نگاه به پيش رو

نه اطميناني به درستي راه آمده

نه اميدي به ادامه راه مانده

نه ميتوان ماند

نه ميتوان بازگشت

ناگزيري از رفتن ، رفتن ، رفتن.

نمی شه با تو باشم و اسیر دست غم نشم
دیدگاه ها (۱۴)

سلام دوستای گلم... یکی از دوستامون به نام خانم"دلارام" واسه ...

شاید زندگی این چنین باشد که ، کسی در حسرت تو باشد و تو در حس...

می گفت عاشقم , دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم...

حال بگو من چه كنم با اين همه گل خشكيده اي كه زيبايي خود را ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط