آمد اما بی صدا خندید و رفت

آمد اما بی صدا خندید و رفت



لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت



آمد از خاک زمین اما چه زود



دامن از خاک زمین برچید و رفت



دیده از چشمان من پنهان نمود



از نگاهم رازها فهمید و رفت



گفتم اینجا روزنی از عشق نیست



پیکرش از حرف من لرزید و رفت



گفتم از چشمت بیفشان قطره ای



ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت



گفتمش من را مبر از خاطرت



خاطراتش را به من بخشید و رفت
دیدگاه ها (۴)

بچه ها اینو ساعت 4 صبح از خواب پریدم و درستش کردمقشنگ شده نه...

باران میبارد امشب دلم غم دارد امشب آرام جان خسته ره میسپ...

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود. وکیلم دلم و حضار جمعی از ع...

وووووووووووووی میییییخوااااااااااااام

ستارالعیوب!ستارالعیوب!عباسقلی خان فرد ثروتمند و در عین حال خ...

پارت: 11 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخر تابستان مثل ی...

Eleven

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.²چشم‌ها بالاخر...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل اول: ورود به...

پارت: 30 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخرِ بعدازظهر با ...

نمیبخشمت p.22

آمد اما بی صدا خندید و رفت لحظه ای در کلبه...

آمد از ره فصل زیبای بهار نو بهاران خنده زد برسبزارپیک نوروزی...

این شعر و تقدیم میکنمبه روح پاک برادر عزیزم حسین شمیرانی..."...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط