A KISS MADE OF BLOOD

PART:12
°°°°°°°°°°°
«عمارت لی»

سه ساعت بعد، عمارت خانواده‌ی لی مثل زخمی قدیمی زیر آسمان خاکستری ایستاده بود. باران ریزی روی شیشه‌ی ماشین می‌کوبید. میکا به عمارت خیره مانده بود؛ جایی که زمانی فکر می‌کرد خانه است. اما امشب، دیوارهای بلند، دوربین‌های امنیتی، مردهای مسلح کنار دروازه… بیشتر شبیه قفس بود.

هیون کنار دستش نشسته بود و تمام مسیر حرف نزده بود. راننده جلوی پله‌های اصلی توقف کرد. میکا دستش را روی دستگیره گذاشت. انگار بدنش یک ثانیه عقب کشید. چشم‌هایش را بست.

حتی اینجا، وسط قلمروی پدرش، هنوز صدای او توی سرش بود. انگار جونگکوک با یک لمس، یک جمله، یک شب… مرزی را درونش شکسته بود که هیچ‌کس اجازه‌ی نزدیک شدن به آن را نداشت.

هیون متوجه شد. نگاهش تیز شد. «میکا؟ حالت خوب نیست.»

میکا پوزخندی زد. «من تقریباً کشته شدم. فکر می‌کنی باید بدرخشم؟»

فقط به او نگاه کرد. آن‌قدر طولانی که میکا مجبور شد نگاهش را بدزدد. «اون چه کار کرده؟»

میکا یخ زد. «کی؟»

هیون: «من احمق نیستم.»

میکا دستش را محکم‌تر دور دستگیره فشرد. «هیچ‌کار....من مجبور نیستم به تو توضیح بدم.»

هیون نزدیک‌تر شد. صدایش پایین بود اما خطرناک. «وقتی از پنت‌هاوس جئون جونگکوک برمی‌گردی و حتی صدات شبیه خودت نیست، چرا. مجبوری.»

میکا چیزی نگفت. چون برای اولین بار، خودش هم نمی‌دانست صدایش شبیه چه کسی شده. دختری که یک شب تمام در آغوش دشمن خوابیده بود و وقتی بیدار شد… نخواست دور شود؟ هیون آهی کشید. «پدرت منتظره.»

میکا در را باز کرد و از ماشین پیاده شد. هوای سرد با خشونت به صورتش خورد. درد پهلویش هنوز زنده بود، اما او صاف ایستاد. شانه‌هایش را عقب داد. چانه‌اش را بالا گرفت. دختر خانواده‌ی لی. همان نقابی که سال‌ها برای زنده ماندن پوشیده بود. اما این‌بار نقاب کامل روی صورتش نمی‌نشست.

با هیون وارد عمارت شدند. راهروهای مرمری زیر قدم‌هایشان صدا می‌داد. لوسترهای بزرگ روشن بودند، اما فضا گرم نبود. مردهای خانواده در گوشه‌ها ایستاده بودند؛ برخی با احترام سر خم کردند، برخی فقط نگاه کردند. نگاه‌هایی پر از سؤال. اتهام. ترس. کنجکاوی. خبر پخش شده بود.

میکا لی، دختر خانواده، یک شب را در خانه‌ی وارث جئون گذرانده بود. و هیچ چیز خطرناک‌تر از شایعه‌ای نبود که بوی حقیقت می‌داد.

هیون در برابر درِ اتاق جلسه ایستاد. دو نگهبان کنار در بودند. بعد در باز شد. اتاق جلسه تاریک‌تر از راهرو بود. بوی چوب قدیمی، سیگار خاموش‌شده و قدرت خفه‌کننده‌ای در هوا بود. لی سونگ‌هو، پدر میکا، پشت میز بلند نشسته بود.

مردی با موهای جوگندمی مرتب، کت مشکی، چشمانی سردتر از هر زمستانی که میکا دیده بود. او بلند نشد. حتی وقتی دخترش وارد شد. پدرش آرام سیگار خاموش‌شده را در زیرسیگاری چرخاند. «گفتم فوراً بیای.»

میکا نگاهش را پایین نینداخت. «اومدم.»

سونگ‌هو لبخند زد. «دیر کردی.»

هیون پشت سر میکا ایستاد. اما پدرش حتی به او نگاه نکرد. تمام توجهش روی میکا بود. مثل تیغی که دنبال نقطه‌ی نرم می‌گردد. «می‌دونی چرا صدات کردم؟»

میکا گفت: «احتمالاً برای اینکه سرزنشم کنی.»

پدرش بالاخره لبخند زد. باریک. بی‌روح. «اگه فقط سرزنش بود، یکی دیگه رو می‌فرستادم.»
دیدگاه ها (۲۶)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³²ویو میکا_____چند دقیقه...

*^.قانون خشونت.*^

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹ویو میکا_____ساعت نزدیک...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

رایحه پنهانجونگ‌هیون نگاهی به تهیونگ انداخت.بعد دوباره رو به...

پارت سه

رمان تاجی از سوءتفاهم

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️در انتهای تالار، ریگیلوس بلک که تا آن لحظه...

پارت ۹........خیانت

Last leaves/رمان جیمین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط