حسین پناهی:توت فرنگی روخیلی دوست داشتم،برای همین یه شب تو

حسین پناهی:توت فرنگی روخیلی دوست داشتم،برای همین یه شب توت فرنگی هاموباخودم بردم توتخت خوابم که پیش خودم بخوابن،اماصبح که بیدارشدم دیدم همه توت فرنگیام له شدن.اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رونبایدببرم توتختخوابم چون خراب میشه!وقتی مدرسه میرفتم یه آبرنگ داشتم که خیلی دوسش داشتم وبه همکلاسیام نشونش میدادم امایه روزدیدم که توکیفم نیست وهیچوقت معلوم نشدکه کی اونوبرداشته،اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رونبایدبه هیچکس نشون بدم چون ممکنه ازم بدزدنش!وقتی یه نفررودوست داشتم همیشه بهش میگفتم که دوسش دارم اماوقتی دیدم داره ازم دورمیشه فهمیدم دیگه نبایدبهش بگم دوسش دارم!وگرنه ازدست میدمش،برای همین دیگه نگفتم دوسش دارم دیگه آزادگذاشتمش،تودستم نگرفتمش که بیفته بشکنه،به کسی نشونش ندادم که ازم بدزدنش، نگران ازدست دادنش نشدم که ازدستم بره،اما یه روزکه برگشتم بهش نگاه کردم دیدم سرش باکسای دیگه گرم شده ومنوفراموش کرده هیچوقت نفهمیدم اونی که دوسش دارم چجوری نگه دارم...
دیدگاه ها (۷)

رمان عشق ممنوع

KIM V

My nurse

*عشق در اعماق یک مافیا*پارت ۱دوباره با بابام دعوام شد… و تهش...

★彡   Part 50 彡★ ( رینا ) حس کردم نمیتونم نفس بکشم.اکسیژن این...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۴ *آوا*تا دیدم اون دختره دیوونه ت...

سناریو:زخم التیامی/ادامه پارت ۴_امروز شنبه. چند روزی میشه که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط