عشقدرنزدیکیقصر

#عشق_در_نزدیکی_قصر
#part_7

#Jeon_victor
#jeon_rina


**بازگشت به قصر،**
بازگشت به قصر سنگین‌تر از رفتنشان بود. سکوتِ بینِ تهیونگ و الیزابت، دیگر آن سکوتِ آشنا و آرامش‌بخشِ روزِ قبل نبود؛ سکوتی بود پر از حرف‌هایِ ناگفته، پر از تردیدها و خاطراتی که مثلِ شبح، در میانشان پرسه می‌زدند.

همین که به اتاقش رسید، تهیونگ اولین کاری که کرد، برداشتنِ قلم و کاغذ بود. نامه‌ای به **اگاتا**. نه از سرِ عشق، بلکه از سرِ بغضی که در گلویش گیر کرده بود. قلم روی کاغذ می‌لغزید و کلماتی که از دلش بیرون می‌ریخت، سرد و گزنده بودند؛ درست مثلِ سرمایِ گزنده‌یِ همین روسیه.

**متن نامه تهیونگ به اگاتا:**

> **«اگاتا،**
>
> امروز، در بازار، تو را دیدم.
> کنارِ مردی دیگر. در آغوشش.
> و لبخندی بر لب داشتی که متعلق به من نبود.
>
> نمی‌دانم باید از دیدنت خوشحال باشم که توانستی از آن قفسِ دروغین رها شوی، یا تلخ باشم که این رهایی، با رفتنت از دنیایِ من همراه بود.
>
> شاید حق با تو بود. شاید من هرگز نفهمیدم چه چیزی را دارم، تا وقتی که دیدم دیگر ندارم. یا شاید... شاید تو هرگز آن‌طور که من فکر می‌کردم، نبودی.
>
> این سرما، این اینجا، همه چیز را سخت‌تر می‌کند. دردِ دیدنِ تو... مثلِ خاری است که در چشمم مانده. زخمی که فکر می‌کردم بسته شده، دوباره باز شد.
>
> دیگر نمی‌دانم چه بگویم. فقط بدان که... تصویرت، آن لبخند، آن مرد... همه چیز در ذهنم حک شده است.
>
> **تهیونگ»**

پاکت را مُهر زد، اما نه برایِ فرستادن. شاید فقط برایِ خالی شدن.

با نامه‌ای که هنوز رویِ میزش بود، احساسِ خفقان کرد. بلند شد و از اتاق بیرون رفت. هوا تاریک شده بود و سرما، شدیدتر. به سمتِ باغِ گلِ رز رفت؛ همان باغی که همیشه پناهگاهش بود. برف، گونه‌هایِ گل‌هایِ رزِ سرخ و سفید را پوشانده بود و لایه‌هایِ یخ، مثلِ کریستال‌هایِ شکننده، رویِ گلبرگ‌ها نشسته بود.

زانو زد. دستش را رویِ یکی از گل‌هایِ رزِ یخ‌زده کشید. سردیِ شدیدش، انگشتانش را سوزاند. با خودش حرف زد؛ با گل‌ها، با یخ‌ها، با خاطره‌یِ اگاتا.

«چرا؟... چرا باید این‌قدر راحت؟... انگار نه انگار که...» کلماتش در هوا یخ می‌زدند و می‌ریختند. گاهی بغض، گلویش را می‌فشرد و صدایش قطع می‌شد. دردِ آن نگاه، آن لبخند، داشت او را می‌خورد. «شاید حق با تو بود، اگاتا... شاید من هیچ‌وقت...»

همان‌طور که سرش پایین بود و غرقِ افکارِ تلخش، صدایِ آهسته‌یِ قدم‌هایی را شنید. قدم‌هایی که رویِ برفِ نشسته بر مسیرِ باغ، خش‌خشِ آشنایی ایجاد می‌کرد. سرش را بلند کرد.

**الیزابت بود.**

با همان لباسِ ساده‌ای که روزِ قبل پوشیده بود، اما این بار، صورتش در نورِ کمِ فانوس‌هایِ باغ، رنگِ پریده‌تر به نظر می‌رسید. انگار او هم دنبالِ چیزی بود؛ یا شاید، مثلِ تهیونگ، دنبالِ آرامشی گمشده.

چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردند. تهیونگ، هنوز زانو زده کنارِ گلِ رزِ یخ‌زده، احساسِ شرمندگیِ عجیبی داشت؛ انگار رازی خصوصی‌اش فاش شده بود.

الیزابت، با وقارِ همیشگی‌اش، به سمتش آمد و کنارش ننشست، بلکه کمی دورتر، ایستاد و به منظره‌یِ یخ‌زده‌یِ باغ خیره شد.

«به نظر می‌رسد، حتی گل‌هایِ رز هم اینجا طاقتِ سرما را ندارند.» صدایش آرام بود، اما انگار منظورِ عمیق‌تری داشت.

تهیونگ بلند شد. صورتش را با دست پوشاند؛ نه برایِ پنهان شدن، که برایِ اینکه شاید بتواند کمی از آن درد را از خودش دور کند.

«بعضی چیزها، پرنسس، حتی وقتی شکوفا می‌شوند، باز هم از سرما در امان نیستند.»

الیزابت به او نگاه کرد؛ نگاهی که پرسشی در آن بود، اما بدونِ اصرار.
«می‌دانید، گاهی فکر می‌کنم... ما آدم‌ها، بیش از حد به یخِ درونمان اجازه می‌دهیم تا دنیایِ اطرافمان را هم یخ بزند.»

تهیونگ به گلِ رزِ یخ‌زده نگاه کرد.
«شاید. یا شاید... بعضی یخ‌ها، هرگز آب نمی‌شوند.»

سکوتِ دوباره‌ای بینشان حاکم شد. این بار، سکوتِ درد بود، و شاید، شروعِ یک درکِ جدید. تهیونگ نامه را که هنوز در دست داشت، محکم‌تر فشرد. الیزابت، شاید با درکِ فضایِ حاکم، آرام گفت:

«اگر مایل باشید، می‌توانیم به داخل برویم. هوایِ بیرون، خیلی زود دل را می‌شکند.»

تهیونگ سر تکان داد.
«بله، البته.»

و هر دو، در سکوت، از میانِ باغِ یخ‌زده‌یِ رزها، به سمتِ نورِ گرمِ قصر قدم برداشتند؛ هر کدام با یخی در دل، و دیگری شاید، با درکی تازه از سرما.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرط نداره، از صبح تا الان نشستم تا پارت اخر رو براتون نوشتم الان پشت سر هم براتون میزارم به عنوان هدیه در نظر بگیرید

(چون میخوام فیک بعدی رو شروع کنم)
دیدگاه ها (۰)

عشق در نزدیکی قصر8راهِ بازگشت به قصر، از خودِ رفتنشان هم سنگ...

تیکه دوم

فهمیدی شیظان عوضی یا جور دیگه بهت بفهمونمم؟! 🔪💔🤣🤣🤣🤣

درخواستی: وقتی پسر 18 ساله تون زیاد بهت نزدیک میشه و این باع...

۾؏ڕڣی ڣیک ﭾدیداسم اینگیلیسی:Love near the palace اسم فارسی: ...

#عشق_در_نزدیکی_قصر#part_6#Jeon_victor#jeon_rinaچند روز از آن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط