فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛روبه
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛روبه روی یک آب نمای سنگی . پیرمرد از دختر پرسید :- غمگینی؟- نه .- مطمئنی ؟- نه .- چرا گریه می کنی ؟- دوستام منو دوست ندارن .- چرا ؟- چون قشنگ نیستم .- قبلا اینو به تو گفتن ؟- نه .- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تاحالا دیدم .- راست می گی ؟- از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید وبه طرف دوستاش دوید ؛شاد شاد.چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!.
- ۲.۵k
- ۲۴ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط