فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛روبه

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛روبه روی یک آب نمای سنگی . پیرمرد از دختر پرسید :- غمگینی؟- نه .- مطمئنی ؟- نه .- چرا گریه می کنی ؟- دوستام منو دوست ندارن .- چرا ؟- چون قشنگ نیستم .- قبلا اینو به تو گفتن ؟- نه .- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تاحالا دیدم .- راست می گی ؟- از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید وبه طرف دوستاش دوید ؛شاد شاد.چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!.
دیدگاه ها (۱۸)

http://dl.bir3da25.net/Single/1392/10/23/Amin%20Habibi%20-%2...

پسری به دختری که تازه باهاش دوست شده بود میگه:امروز وقت داری...

روزی میرسد که در خیال خودجای خالی مرا حس کنی در دلت با بغض ب...

بــــــهانه گـــــــیر ،زبــــــــــان نفهم … دلـــــــــــم...

جنگل نفرین شده پارت ۴

🎻۲۲:۱۸ | خیابان Saint-Jacques، منطقه پنجمدست‌هایش در جیب کتش...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p79«احتمالاً... هر روز از کسی که منو آور...

فیک : بین راندها

فصل دومپارت نهم | آخرین غروب تابستانیک هفته بعد...تعطیلات تا...

پارت سوم|دیدارپارک لاراـ میچا، حداقل بگو کجا داریم می‌ریم!می...

خب بریم 🎀 حالا تقریبا یه روز از اون اتفاق گذشت و دیشب سانزو...

پارت ۱۳بالاخره آخر هفته رسید.نیلسو جلوی آینه ایستاده بود و ب...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے²چشم‌های...

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم PAER 1,2انقدر ادم های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط