رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۳۰
اخمش غلیظتر شد و تا خواست حرفی بزنه محدثه
سریع گفت: مخالفت بی مخالفت، همگی امشب
میریم بیرون.
معترضانه گفتم: محدثه!
با اخم نگاهم کرد.
_بذار امشب خوش باشیم...
معنادار و بیرحم ادامه داد: شاید دیگه این خوشیا
نباشه واست.
با غم نگاهمو ازش گرفتم.
مهرداد چونمو گرفت و سرمو به سمت خودش
چرخوند.
-تو یه چیزیت شده.
خیره فقط به چشمهاي نگرانش خیره شدم.
-راستشو بخواي این روزا حس خوبی ندارم، یه
جوریم.
پوزخند ماهان از نگاهم دور نموند.
دستشو پایین بردم.
-باشه میام.
لبخندي روي لبش نشست.
-اما زیاد نمیتونم بمونم.
معترضانه گفت: نشد دیگه!
پوفی کشیدم.
-حالا تا شب یه چیز میشه.
به در اشاره کردم.
-برید بیرون میخوام لباسهامو عوض کنم.
همشون بیرون رفتند الا مهرداد.
با ابروهاي بالا رفته گفتم: برو بیرون.
دست به جیب ابروهاشو بالا انداخت.
چشم غرهاي بهش رفتم.
شالمو توي کمد انداختم و دکمههامو دونه دونه باز
کردم.
تا محرممی نمیتونم مخالفتی بکنم.
حتی اگه پشیمونم بشم دیگه خیلی دیر شده و پاي آبروي خانوادم وسطه.
به سمت در رفت و در رو بست که استرسم گرفت.
چیزي نیست مطهره، آروم باش، بقیه اینجان، نمی
تونه کاري بکنه.
مانتومو درآوردم و وارد حموم شدم و توي سطل
انداختم.
تا خواستم بیرون بیام مهرداد وارد شد که انگار قلبم
از کار افتاد.
خواستم بدون توجه بهش از کنارش رد بشم اما به
دیوار کوبیدم که با ترس نگاهش کردم.
در حمومو بست.
-چرا... چرا در رو بستی؟ بذار برم.
دستشو کنار سرم به دیوار گذاشت.
تموم اجزاي صورتمو از زیر نظر گذروند.
-چند شبه حست نکردم.
نفسم بند اومد.
-برو عقب.
دستشو کنار صورتم گذاشت و نزدیک به لبم گفت:
یه کم آرومم کن، دوست دارم طعمتو بازم بچشم.
اشک توي چشمهام حلقه زد.
-لطفا ولم کن... من دیگه ازت میترسم.
ابروهاش بالا پریدند.
-میترسی؟ اونوقت چرا؟
-آخرین بار رو یادم نرفته.
آروم خندید.
_حال داد که!
با دستهاي لرزون سعی کردم به عقب ببرمش اما
دستشو دور کمر لختم حلقه کرد.
-تو که دیگه محدودیتی نداري.
سرشو تو گودي گردنم فرو کرد که با بغض گفتم:
ولم کن.
بوسهاي زد و گفت: آخرین دفعه به اوج رسوندیم.
پوست گردنمو بین دندونهاش گرفت و مکی زد که
بغضم بزرگتر شد.
دست خودم نبود اما دیگه ازش میترسیدم.
سرشو بالا آورد و نگاه خمارشو بهم دوخت.
با بغض گفتم: از اتاق برو بیرون.
-زنمی، حق اعتراض نداري.
خواست لبمو ببوسه که داد زدم: گفتم برو بیرون.
ابروهاش بالا پریدند.
به قفسهی سینهش زدم و با فکی قفل شده گفتم:
دارم فارسی حرف میزنم، برو بیرون.
ناباور نگاهم کرد و یه قدم به عقب رفت.
باز خواست بهم نزدیک بشه که این دفعه با تموم دل
پري که ازش داشتم سیلی محکمی به صورتش زدم
که صداش توي حموم پیچید
دیدگاه ها (۵)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۱سرش به طرفیچرخید و چشمهاشو بست.از...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۲_سلام.به خودم اومدم و سریع شال اف...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۹اگه بگم دلتنگ اون لباي داغش نبودم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۸لبخندش کم رنگتر شد.-همه اون پایین...

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ#TaLaBkaR. ...

ܝ݆ߺܢܚܝ‌ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ #boy in love#ᴘᴀʀᴛ‌:۱۱خیلی ازش بدم میادددددد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط