فیک پسر عمو

فیک پسر عمو

لیا حس ترس رو ته دلش داشت
انگار که از آینده و این ازدواج میترسید
البته شغلشم بود چجوری میخاست تو چشم بقیه نگاه کنه ؟
بگه که من ازدواج کردم و حتی درمورد حسش بهشون نگفته ؟
یک روز قبل عروسی یهدخبر پخش شد
خبر ازدواج معروف ترین آیدل دنیا
انگار که اون دو زوج هم با اینا هماهنگ بودن و میخاستن هر چه زود تر به هم برسند
ته اینجوری فکر میکرد اما لیا ، میترسید
اما همچنان نمیخاست بقیه رو ناامید کنه
شب عروسی به خوبی گذشت و این دو برای هم شدن
اون شب رابطه نداشتن چون هر دو خسته بودن
اما پس فردا عروسی به خونه خانوادگی شون دعوت شدن
همه اونجا بودن و گرم صحبت
اما تهیونگ خیلی خوشحال بود و حتی یک ثانیه هم دست لیا رو ول نمی‌کرد
لیا بلند شد و ته سریع پرسید کجا؟
لیا: میرم سرویس
ته: اوک
بعد از چند مین لیا برگشت و دید
دختر عموی هر5رش داره حرف می‌زنه
و.......
این قسمت ها رو با همکاری یکی از عزیزان نوشتم
مرسی عشقممممممممم ایدت عالی بود
دیدگاه ها (۳)

پسر عمو لیا : چی شده هانا :بشین و نگاه کن (پوزخند )عمو زنمو ...

پسر عمو لیا ویو توی اتاقم بودم همین دیشب با ته رفته بودیم شه...

گایزhttps://wisgoon.com/p/JJSD1TIVP1/اول اینو بخونین بعد قبل...

_کافیهههه (عربده)پ.ت : ارباب چیزی شده _این ازدواج صورت نمیگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط