کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، ثروتمندی مغروری به او رسید

کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، ثروتمندی مغروری به او رسید وبا تکبر گفت:
بکار ؛

بکار که از تو کاشتن است وازما خوردن!
.
.
کشاورز نگاهی ب او انداخت و گفت: دارم یونجه میکارم!!!(´∀`)
دیدگاه ها (۵)

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 23ویولت تمام مسیر برگشت را به نامه ف...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 24 صدای جک از پایین ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 1 — یک عصر معمولیصدای برخورد وزنه‌ها با زمین، ...

007-پنهان در مه - پارت ۶۷

رمان «دختر کوچولوی من» پارت دوم

Part 11

ابلیس

وقتی تا صبح نقطه نقطه ی بدنتو گاز گرفتم اونوقت میفهمی بچه .....

پارت ۱۳بالاخره آخر هفته رسید.نیلسو جلوی آینه ایستاده بود و ب...

Custom bride part : 13

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط